رحلت امام ۱

من کلا خیلی به ندرت تلویزیون نگاه میکنم و توی خونه، اکثر مواقع تلویزیون ما خاموش است. امروز در تلویزیون صحنه ای به چشمم خورد که ماشین آتش نشانی روی مردم در اطراف جایگاه پیکر مطهر حضرت امام در مصلی آب می پاشید. یاد خاطراتم افتادم. تصمیم گرفتم عینا آنها را اینجا بنویسم:

rehlat1

رحلت امام

دیشب {۱۳ خرداد ۶۸} ساعت حدود ۹ شب که آقای قدسی روحانی به اطاقمان آمد و گفت بچه های پایگاه را برای دعای توسل ساعت ۱۰ خبر کنید که اخبار ۸ونیم تلویزیون گفته است حال امام ساعت ۳ وخیم شده و دفتر امام از مردم خواسته تا دعا کنند. پس از خبر کردن اعضای پایگاه به مسجد رفتم  در مراسم پر سوز و شور دعا شرکت جسته و برای سلامت امام از اعماق دل دعا کردیم و چه حالی داشتند بچه ها. حدود ساعت ۱۱ونیم به طرف امامزاده سید ممّد حرکت کردیم که در بین راه با توسل به حضرت زهرا و حسین علیهم السلام امام را همراه با سینه زنی دعا میکردیم. ساعت ۱۲ اخبار را در بین راه از رادیوی یکی از برادران شنیدم که کماکان گفت بر طبق درخواست دفتر امام و بدلیل وخامت حال معظم له امت حزب ا… به مراسم دعا و توسل ادامه دهند. البته قبل از ساعت ۱۲ رادیو اصفهان مراسم دعا را راس ساعت ۱۲ از طرف رزمندگان و خانواده شهدای اصفهان در مزار شهدا اعلام کرد. در طول راه برادر پورجعفریان گفت که ساعت ۱۰ تماس با دفتر امام گرفته شده که گفته اند حال امام خیلی بدتر از اینهاست که دل همه را شکست و دوباره گفت ساعت ۱۱ونیم تماس گرفته اند که گفته اند حال امام بهتر شده. به امامزاده رفتیم و آنجا با حضور زنها و بچه ها بر مزار شهدای گلگون دعا کردیم و حدود ساعت ۲ بود که با منصور به اطاق برگشتیم و من پس از چرب کردن کمرم با مقداری متیل سالیسیلات حدود ۲ونیم خوابیدم.

{۱۴ خرداد ۶۸} ساعت حدود ۵ دقیقه به ۷ بود که چشمانم را باز کردم و علی پزشکی را دیدم و همزمان صدای قرآن شنیدم. گفتم ساعت چند است؟ گفت ۷ گفتم چه خبره؟ گفت نمیدانم. ناخودآگاه گریه ام گرفت و احساس خطر کردم. بعد با خودم گفتم نکند خبری نباشد و تو بیخودی گریه کنی؟! گفتم چی شده؟! گفت من صبح ساعت ۵ که بیدار شدم رادیو قرآن گذاشته بود و تا بحال قرآن میخواند و منتظر اخبار ساعت ۷ هستم. بلند شده و صورتم را شستم و شال کمرم را باز کردم.

ساعت ۷ بامداد؛ بسم ا… الرحمن الرحیم؛ انا لله و انا الیه راجعون…

و من که گویی آسمان بر سرم خراب شده به گریه افتادم. پس از خواندن {شنیدن} مقداری از پیام سید احمد پیراهن مشکی به تن کرده و کم کم آماده عزیمت به تهران شدیم. برادر موحدیان به اطاق آمده و با حال گریان تسلیت گفت. به اطاق ۳۱۱ که رفتم (برای گرفتن شلوار و پول) دیدم که محسن در حال گریه و زاری است و برات زانوی غم در بغل گرفته و اطاق ۲۱۸ (برای گرفتن رادیوی دهباشی) که آنها نیز غمگین بودند. با حمدا… و محمد موحدیان و منصور ساعت حدود ۸و ۱۰ دقیقه از دانشگاه با یک سرویس فوق العاده حرکت کردیم و ساعت ۸و ۴۵ دقیقه در بوفه یک اتوبوس به مقصد تهران بودیم. در ضمن بعد از نامه سید احمد اطلاعیه شماره یک ستاد تدفین را خواند و بعد قرآن که قبل از ساعت ۸ اطلاعیه سران سه قوه و نخست وزیر را خواند. به طرف ایستگاه که میرفتیم برادران بسیج مشغول سیاهپوش کردن پایگاه بودند و در ضمن بعد از اعلام خبر از رادیو مسجد نیز اذان گذاشت که عده ای از برادران به مسجد میرفتند.

ساعت حدود ۱۰ رادیو اعلام کرد که در مجلس و با حضور خبرگان و روسای سه قوه و نخست وزیر و شورای نگهبان و نمایندگان و وزراء بوسیله سید احمد وصیتنامه امام خوانده میشود. بعد از خوردن نهار {ناهار} و اقامه نماز در قم ساعت ۲ در اتوبان اخبار را گوش کردیم که پیامهای آیت ا… گلپایگانی و مرعشی نجفی را نیز پخش کرد. ساعت حدود ۲ونیم به تهران رسیدیم که شهر غرق در ماتم و عزا بود و خیابانها و مغازه ها سیاهپوش و عکسهای امام همراه با پیغامهای تسلیت بر روی دیوارها نصب. به کرج رفتیم. برای اقامه نماز مغرب و عشاء به مسجد رفتیم که نمازگزاران عزادار و سیاهپوش بودند. به خانه برگشته و اخبار ساعت ۸ونیم را از تلویزیون دیده و شنیدیم که جسد مطهر حضرت امام را نشان داد و سید احمد را که چون شمع بالای سر امام میگریست و میسوخت. خبر انتخاب آیت ا… خامنه ای برهبری توسط مجلس خبرگان را اعلام کرد و مقداری از مراسم عزاداری و همچنین حضور مردم داغدار را در حسینیه جماران و هجوم آنها به صندلی جایگاه امام را نشان داد.

ناصر که صبح پس از شنیدن خبر به جماران رفته بود از آنجا میگفت و از موج جمعیت میگفت که “امام جمارانی” سخنرانی کرده و گفته امام ساعت ۱۲ تمام کرده. در آخرین لحظات سید احمد را صدا میکند و به علت اینکه حال امام خیلی وخیم بوده و صدایش در نمی آمده اشاره میکند که نزدیکتر برود و در گوش او سه جمله زیر را میگوید:

به خدا اتکا کنید از هیچکس نترسید و خدا با شماست.

در این اواخر که آقای رفسنجانی پیش امام رفته بود و گفته بود که میخواهم برای اقامه نماز جمعه بروم پیامی بفرمائید به مردم بگویم. امام میفرماید به مردم بگو از خدا مرگ مرا بخواهند. این اواخر نزد امام رفته بودند و گفته بودند امام! مردم منتظر هستند برایشان صحبتی بفرمایید مدتی است صحبت نکرده اید. امام فرموده باشد:

من دیگر صحبتی ندارم. من تمام صحبتهایم را با مردم کرده ام.

پس از اخبار به پایگاه رفتیم که در آنجا مراسم عزاداری برای امام بود و چه بر سینه و سر میزدند این بسیجیهای بی پدر و این یاران و همرزمان شهدا.

 



یک جواب برای “رحلت امام ۱”

  1. […] « رحلت امام ۱ […]

دوستانی که نقد میکنند را بیشتر دوست دارم. لطفا اشکالاتم را بگویید تا من ازشما یاد بگیرم و افتخار شاگردی شما نصیبم شود. اگر موافق نظر شما باشم، دیگر پاسخی نمیدهم. اما اگر موافق نباشم یا نکته‌ای را برای تکمیل مطلب لازم به ذکر بدانم، حتما پاسخ را (بر اساس بند 11 مرامنامه) خواهم نوشت. در آنصورت خوشحال خواهم شد که نظر شما را در خصوص ادامه بحث هم بدانم. راستی اگر آدرس ایمیلتان را درست بنویسید؛ پاسخ، برایتان ایمیل میشود. ممنون