بایگانی برای موضوع "کتاب"

این جا خبری نیست

شنبه ۲۴ مرداد ۱۳۸۸

۱- این سفیر لینک گاهی اوقات تکه های جالبی دارد که متاسفانه امکان لینک دادن به آنها هم نیست (یعنی هست، ها؛ ولی نیست!!!). من نمیدانم سیستم مدیریت محتوای آنها چیست و چرا اینطور است؟ شاید هم من بیسوادم و بلد نیستم باهاش خوب کار کنم؟! آخه برادر من، اولا چرا سیستم گاه شماریتون میلادیه؟ [...]

آیا خدا عینکی است؟

جمعه ۱۶ اسفند ۱۳۸۷

۱- در «چون رود جاری باش»؛ یک استرالیایی که عینکش را در خانه جا گذاشته، از پائولو میخواهد که یک آگهی روزنامه را برایش بخواند و پائولو نیز، چون عینکش را جا گذاشته، نمیتواند. استرالیایی میگوید: “خب، فراموش کنیم. یک چیزی را میدانید؟ من فکر میکنم چشم خدا هم ضعیف است. نه اینکه پیر شده، [...]

دعایی که فراموش کردم

سه شنبه ۸ بهمن ۱۳۸۷

پائولو کوئلیو میگوید: … فکر نمیکردم این دعا در برابر زمان تاب بیاورد و اصلا فکرش را نمیکردم که به آن شکل اسرارآمیز به دستم برسد …
دعا چنین است:
خداوندا، از شک های ما مراقبت کن، زیرا شک، شیوه‌ای برای نیایش است. و شک است که ما را به رشد وامی‌دارد، چرا که وامی‌داردمان که بی‌ترس، [...]

زغال تنها

پنجشنبه ۳ بهمن ۱۳۸۷

این داستان از کتاب “چون رود جاری باش” بسیار زیباست! حیفم آمد آنرا بازگونکنم:
خوان همیشه به مراسم مذهبی کلیسایش می‌رفت. اما به نظرش می‌رسید کشیش همیشه حرفهای تکراری می‌زند و کم‌کم دیگر به کلیسا نرفت.
دو ماه بعد، در شبی سرد و زمستانی، کشیش به دیدنش آمد.
خوان فکر کرد: «حتما آمده مرا مجاب کند به کلیسا [...]

از دوست بپرسید چرا میشکند؟

سه شنبه ۱ بهمن ۱۳۸۷

در کتاب کاغذی در دست مطالعه (به لطف قطعی اینترنت)، در قسمت “برای زنی که متعلق به همه‌ی زنان است” نوشته: برنامه‌گذاران کنسرتی که به افتخار برنده‌ی جایزه‌ی صلح نوبل، شیرین عبادی ایرانی برگزار می‌شد، از من خواسته بودند متنی به مناسبت این واقعه بنویسم.
… اعلام می‌کند که قرار است متن مرا بخوانند. همین لحظه، [...]