<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>با اینترنت &#187; کتاب</title>
	<atom:link href="http://www.midinternet.com/category/book/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.midinternet.com</link>
	<description>به امید روزی که هر ایرانی حداقل یک وبلاگ داشته باشد!</description>
	<lastBuildDate>Tue, 07 Feb 2012 04:21:57 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=</generator>
		<item>
		<title>گزارش یک آدم ربایی ۳</title>
		<link>http://www.midinternet.com/6533</link>
		<comments>http://www.midinternet.com/6533#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 27 Sep 2011 10:07:59 +0000</pubDate>
		<dc:creator>خسروبیگی</dc:creator>
				<category><![CDATA[کتاب]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.midinternet.com/?p=6533</guid>
		<description><![CDATA[در ادامه مطلب قبلی، بخوانید بخش پایانی یادداشتهای مرا از کتاب گزارش یک آدم‌ربایی. ضمنا هر کس میخواهد، بگوید تا فایل کتاب را برایش ایمیل کنم. صفحه ۴۱۱: در حدود ۲۰ مرد مسلح در باغ به استقبال آمدند و پدر روحانی آنها را به دلیل مسیر گناهکارانه ای که در زندگی در پیش گرفته بودند [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>در ادامه <a href="http://www.midinternet.com/6526">مطلب قبلی</a>، بخوانید بخش پایانی یادداشتهای مرا از کتاب گزارش یک آدم‌ربایی. ضمنا هر کس میخواهد، بگوید تا فایل کتاب را برایش ایمیل کنم.</p>
<p>صفحه ۴۱۱: در حدود ۲۰ مرد مسلح در باغ به استقبال آمدند و پدر روحانی آنها را به دلیل مسیر گناهکارانه ای که در زندگی در پیش گرفته بودند و از تسلیم شدن امتناع میکردند، سرزنش کرد.<br />
صفحه ۴۱۴: &#8230; پدر روحانی درخواست او را در باغ در محاصره نیروهای امنیتی به اجرا درآورد. آنها از او تقاضا کردند: پدر روحانی! بدون دعای خیر برای ما، نباید بروید. همگی زانو زدند&#8230; با پرشی همچون طلبه های ۱۵ ساله از اتومبیل پایین آمد و به وی یامیزار گفت: فقط باید آرام باشی، پسرم! دیگر مشکلی وجود ندارد. همه آنها را به زانو درآوردم.<br />
صفحه ۴۲۳: نگهبانان حاضر، وارد اتاق شدند تا به پاچو تبریک بگویند. شنیدن این خبر به اندازه ای آنها را خوشحال کرده بود که پاچو لحظاتی فراموش کرد زندانبانان او همان افراد هستند.<br />
صفحه ۴۲۵: &#8230;ماروخا تا زمانی که پدر روحانی برای اسکوبار پیام تلویزیونی فرستاد، به برنامه غیر قابل درک او گوش نمیداد. ولی پس از آن با تماشای آن برنامه، متوجه شد که زندگی او و سایر گروگانها به تلاشهای آن مرد بستگی دارد.<br />
صفحه ۴۲۷: &#8230; ماروخا با شادمانی ناشی از احساس آزادی ‍‍{خدا کند ما هم به زودی چنین شادمانی را احساس کنیم} به صدای فرزندان و دوستانش در تلویزیون گوش میداد&#8230;<br />
صفحه ۴۳۳: &#8230; خود نیز مقاله مینوشت. یکی از آنها را که در ماه دسامبر نوشته بود برای نگهبانان خواند. مربوط به هنگامی بود که گروه سیاسی سنتی بر ضد مشروعیت مجلس هیاهو به راه انداخت&#8230; &#8220;&#8230; همه میدانیم که در کلمبیا چگونه میتوان آرای مردم را از آن خود کرد و اغلب نمایندگان مجلس، با چه شیوه ای انتخاب میشوند&#8230;&#8221; اشاره کرده بود که خرید و فروش آرای مردم در سراسر کشور، و بویژه در نواحی ساحلی و تقلب در شمارش آنها مرسوم و رایج است و &#8230;<br />
صفحه ۴۳۵: &#8230; با اینحال هنگامی که ساعت ۶ بعدازظهر فرا رسید و در اتاق گشوده شد، به درستی باور کرد که ۶ ماه اسارت  رنج آور چه تاثیر مهلکی بر زندگی آینده او خواهد گذاشت. از هنگام مرگ مارینا و آزادی بئاتریس، گشوده شدن در را با فرا رسیدن لحظه آزادی یا مرگ مصادف میدانست. برای هر دو مورد به یک اندازه احتمال وجود داشت. با وحشت منتظر شنیدن همان عبارت شوم و مخوف شد:<br />
-    آمده ایم شما را همراه خود ببریم. آماده شوید.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.midinternet.com/6533/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>گزارش یک آدم ربایی ۲</title>
		<link>http://www.midinternet.com/6526</link>
		<comments>http://www.midinternet.com/6526#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 25 Sep 2011 08:30:29 +0000</pubDate>
		<dc:creator>خسروبیگی</dc:creator>
				<category><![CDATA[کتاب]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.midinternet.com/?p=6526</guid>
		<description><![CDATA[در اینترنت نوشته اند: from بالاترین :: موجی که یک پیام غیررسمی میرحسین در فضای فرهنگی ایران ایجاد کرد: حصر بی‌اثر است؛ کسی آنها را فراموش نکرده‌ است در ادامه مطلب قبلی، بخوانید بخشهای دیگری از کتاب گزارش یک آدم ربایی را. ضمنا اگر میخواهید، فایل کتاب را برایتان ایمیل کنم! صفحه ۱۷۶: ماروخا نمیخواست [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>در اینترنت نوشته اند: from بالاترین</p>
<p>:: موجی که یک پیام غیررسمی میرحسین در فضای فرهنگی ایران ایجاد کرد: حصر بی‌اثر است؛ کسی آنها را فراموش نکرده‌ است</p>
<p>در ادامه <a href="http://www.midinternet.com/6507">مطلب قبلی</a>، بخوانید بخشهای دیگری از کتاب گزارش یک آدم ربایی را. ضمنا اگر میخواهید، فایل کتاب را برایتان ایمیل کنم!</p>
<p>صفحه ۱۷۶: ماروخا نمیخواست سایر گروگانها بدانند که نهم ماه دسامبر سالروز تولد اوست و به پایان ۵۳ سالگی گام میگذارد. بئاتریس قول داده بود این راز را فاش نکند. ولی ربایندگان از طریق برنامه های ویژه تلویزیونی که فرزندان ماروخا شب پیش به خاطر او اجرا کرده بودند از ماجرا باخبر شدند&#8230; لابد انتظار داشتند ماروخا یکی از دخترانش را به آنها معرفی کند تا با هم بیرون بروند. گروگانها با مشاهده آن برنامه در بازداشتگاه احساس کردند مرده اند، از دنیای دیگری به زندگی می نگرند.<br />
صفحه ۲۰۸: ساعت ده و نیم شب چهارشنبه ۲۳ ژانویه &#8230; در اتاق گشوده و راهب وارد شد. آن شب او کشیکی نداشت. گفت:<br />
-    آمده ایم مادر بزرگ را به بازداشتگاه دیگری ببریم.<br />
&#8230; ماروخا با لحنی عجیب از راهب پرسید: او را میکشند؟<br />
&#8230; مارینا&#8230; گفت: کسی چه میداند&#8230; شاید مرا آزاد کنند!<br />
&#8230; بئاتریس &#8230; تکرار کرد: اگر فرصتی پیدا کردی شوهر و فرزندان مرا ببینی اطلاع بده که حالم خوب است و آنها را خیلی دوست دارم. ولی انگار مارینا دیگر به این دنیا تعلق نداشت. بدون اینکه به آنها بنگرد پاسخ داد: از من چنین درخواستی نکن چون میدانم هرگز چنین فرصتی را نخواهم یافت.<br />
&#8230; ماروخا دعایی خواند و گفت: فقط باید آرامش داشته باشی.<br />
صفحه ۲۱۴: سپیده دم روز بعد (۵شنبه ۲۴ ژانویه) جسد مارینا در زمین متروکی در شمال بوگوتا پیدا شد&#8230; جسد مارینا را همراه با اجساد ۴ مرد و ۱ پسر بچه ناشناس به خاک سپردند.<br />
صفحه ۲۵۲: احتمال داد که جسد مارینا، همان خانم دارای لباسهای مرغوب و ناخنهای مرتب است. چنین نیز بود. دقایقی بعد فردی از وزارت دادگستری تماس گرفت و به مقامات مسئول پزشکی قانونی هشدار داد که نباید مشخص شود جسد او در گور مشترک دفن شده است.<br />
صفحه ۲۷۰: &#8230; شرارت آمیز گفت: خانمهای محترم تنها باید آرام باشید. خیلی سریع اتفاق می افتد. تشنج موجود ۴ روز ادامه یافت&#8230; عاقبت روز هفتم فوریه &#8230; اسرار را افشا کردند: بئاتریس آزاد میشود! ماروخا باید ۱ هفته دیگر صبر کند! &#8230; بئاتریس دچار بیماری وراجی شد&#8230; ماروخا به او توجه نمیکرد ولی نسبت به شوهر خود بسیار خشمگین بود. به اشتباه تصور میکرد که شوهرش ترجیح داده است نخست خواهرش را آزاد کند. به همین دلیل در همه مدت بعدازظهر از او کینه به دل داشت.<br />
صفحه ۲۷۴: ماروخا به این نتیجه رسید که مارینا اعدام شده است و بئاتریس آزاد خواهد شد&#8230; ماروخا و بئاتریس با توجه به اینکه ۳ ماه بدون آینه گذزانده بودند مشتاقانه به آینه مینگریستند. ماروخا میگفت اگر خود را در خیابان ببیند، نمیتواند بشناسد.<br />
صفحه ۲۸۸: وی یامیزار تغییرات چشمگیری در خانه داد تا همسرش پس از آزادی فضایی مناسب را ببیند. قفسه کتاب را در جایی قرار داد که ماروخا همیشه میل داشت بگذارد. تعدادی از مبلها را جابجا کرد. در محلی کاملا قابل رویت مجسمه اسبی را گذاشت که ماروخا از جاکارتا آورده بود. وی‌یامیزار و آندرس به یاد آوردند که ماروخا همواره شکایت داشت که زیرپایی مناسبی در حمام ندارند. بنابراین یک زیرپایی تازه خریدند.<br />
صفحه ۳۳۸: در بخش خبر نیمروزی بئاتریس را در کنار سایر افراد خانواده در آپارتمانی پر از گل مشاهده کرد. خانه را علیرغم تغییرات زیادی که در آن میدید، خیلی زود شناخت. در واقع خانه خودش بود. شادی مشاهده خانه هنگامی از بین رفت که وسایلی تازه ولی بد چیده شده را در آنجا دید. قفسه کتاب را پسندید. در جایی قرار داشت که به نظر مناسب میرسید. ولی رنگ دیوارها و فرشها قابل تحمل نبود. اسب تانگ را هم ناشیانه در محلی قرار داده بودند که بسیار مزاحم به نظر میرسید. بدون اینکه به موقعیت خود بیندیشد، شوهر و فرزندانش را در ذهن سرزنش کرد. انگار آنها سخنان او را از پشت صفحه تلویزیون میشنیدند. فریاد زد: ای کله پوکها! این با آنچه انتظار داشتم، خیلی تفاوت دارد!<br />
صفحه ۳۴۲: ماروخا که میدانست آن جوانان {نگهبانان} نیز به نوعی دیگر زندانی هستند، از ۳ پسرش که دیگر بزرگ شده بودند حرف میزد تا آنها را ترغیب به مقاومت کند&#8230; ماروخا گفت: &#8230;چون میدانم این ماجرا پایان خوشی ندارد، ولی میخواهم بگویم بیهوده مرا محدود نکنید. علیرغم فقدان اختیار نگهبانان &#8230; آن ۴ جوان به خود جرات دادند شرایط را بسیار بیشتر از حدی که ماروخا انتظار داشت تغییر و به زن آزادی بدهند. به او اجازه دادند در اتاق حرکت کند، آهسته حرف نزند {یعنی بلندتر حرف بزند!} و هرگاه میخواهد به دستشویی برود.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.midinternet.com/6526/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>گزارش یک آدم ربایی ۱</title>
		<link>http://www.midinternet.com/6507</link>
		<comments>http://www.midinternet.com/6507#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 20 Sep 2011 20:32:47 +0000</pubDate>
		<dc:creator>خسروبیگی</dc:creator>
				<category><![CDATA[کتاب]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.midinternet.com/?p=6507</guid>
		<description><![CDATA[اخیرا مطالعه کتاب &#8220;گزارش یک آدم ربایی&#8221; مارکز را که ظاهرا میرحسین به خواندن آن توصیه کرده، شروع کرده ام. طبق روال بخشهایی از آنرا در این پست و پستهای آتی منتشر میکنم. میخواستم فایل پی دی اف آنرا برای دانلود بگذارم اما کمی حجمش (۴ مگ)  زیاد است. چون کتاب گیر نمی آید، هر [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>اخیرا مطالعه کتاب &#8220;گزارش یک آدم ربایی&#8221; مارکز را که ظاهرا میرحسین به خواندن آن توصیه کرده، شروع کرده ام. طبق روال بخشهایی از آنرا در این پست و پستهای آتی منتشر میکنم. میخواستم فایل پی دی اف آنرا برای دانلود بگذارم اما کمی حجمش (۴ مگ)  زیاد است. چون کتاب گیر نمی آید، هر کس بخواهد، برایش با ایمیل میتوانم بفرستم!</p>
<p>صفحه ۷: سپاس ابدی خود را تقدیم افراد یاد شده و سایر همکارانی که مرا یاری کردند تا این ماجرای هولناک را که کلمبیا، بیشتر از بیست سال درگیر آن بوده است، به فراموشی سپرده نشود {<span style="color: #888888;">البته این جمله یک فعل -میکنم- کم دارد</span>}. این رویداد همانند فوران آتش جهنم است که در تورات توصیف میشود.<br />
این اثر با این امید به خوانندگان گرامی و همه ساکنان کلمبیا، چه گناهکار و چه بی گناه، تقدیم میشود، که دیگر چنین ماجراهایی تکرار نشود.<br />
صفحه ۴۵: احمق نباش، پدرو. در این کشور هیچ کاری نمیتوان کرد.<br />
صفحه ۷۲: به هر حال، چه مسلح و چه غیر مسلح، دو ویژگی ممتاز او، قاطعیت و بردباری بود. در نخستین نگاه، به نظر میرسد این دو ویژگی متناقض باشند، ولی زندگی به او نشان داده بود که تناقض ندارند.<br />
صفحه ۱۰۱: او نیز همچون سایر خویشاوندان و به ویژه مادرش کاتولیک مومنی بود. طی دوران زندان، این ایمان پیوسته درونی و عمیق میشد و سرانجام به مرحله عرفانی رسید. به درگاه خداوند بزرگ و باکره مقدس، برای هر کسی که با زندگی او سروکار داشت، دعا میکرد، حتی برای پابلو اسکوبار. در یادداشتهای روزانه، به خدا نوشت: &#8220;&#8230; شاید او به کمک تو نیاز بیشتری داشته باشد. من از احساس تو باخبرم، ولی به او قدرت دیدن خوبیها را عطا کن تا مانع شود بیشتر از این رنج ببرد. از تو میخواهم کاری کنی که بتواند وضعیت ما را درک کند.&#8221;<br />
صفحه ۱۰۲: نگهبانان میدانستند که در جوانی خواهند مرد. بنابراین هر لحظه زندگی را غنیمت میشمردند و کارهای غیر انسانی خود را چنین توجیه میکردند که باید معاش خانواده را تامین کنند، لباسهای خوب بخرند، موتورسیکلت داشته باشند و موجب خوشبختی مادرشان شوند که بیشتر از هر چیزی در دنیا برایش احترام قائل بودند و حاضر بودند به خاطرش بمیرند. آنها هم مانند گروگانها به عیسی مسیح و مریم مقدس متوسل میشدند، هر روز دعا میخواندند و حمایت و آمرزش میطلبیدند، نذر میکردند و صدقه میدادند تا قدیسان، آنها را در انجام هر نوع جنایتی موفق گردانند.<br />
صفحه ۱۲۰: &#8230; یکی از ویژگیهای پر رمز و راز او این بود که آنچه را نمیپسندید، نمیدید. همچنین چنان خونسرد بود که هیچ نشانی از آنچه در ذهن داشت، بروز داده نمیشد.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.midinternet.com/6507/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>12</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>حرف شنوی</title>
		<link>http://www.midinternet.com/6310</link>
		<comments>http://www.midinternet.com/6310#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 05 Jul 2011 11:00:21 +0000</pubDate>
		<dc:creator>خسروبیگی</dc:creator>
				<category><![CDATA[کتاب]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.midinternet.com/?p=6310</guid>
		<description><![CDATA[منبع]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://www.midinternet.com/wp/wp-content/uploads/2011/07/164.jpg"><img class="alignnone size-full wp-image-6311" title="بچه جان حرف مادرت بشنو" src="http://www.midinternet.com/wp/wp-content/uploads/2011/07/164.jpg" alt="بچه جان حرف مادرت بشنو" width="330" height="442" /></a></p>
<p><a href="http://sunsetblvd.blogfa.com/post-44.aspx">منبع</a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.midinternet.com/6310/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>کتاب راهنمای آزمون کارشناسی رسمی</title>
		<link>http://www.midinternet.com/5726</link>
		<comments>http://www.midinternet.com/5726#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 13 Mar 2011 06:52:16 +0000</pubDate>
		<dc:creator>خسروبیگی</dc:creator>
				<category><![CDATA[کتاب]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.midinternet.com/?p=5726</guid>
		<description><![CDATA[کتابی بنام “راهنمای آزمونهای کارشناسان رسمی دادگستری در رشته راه و ساختمان و معماری&#8221; تهیه شده که توضیحات در مورد اون رو در سایت کانون کارشناسان رسمی دادگستری استان مرکزی میتوان یافت. علاقمندان به آن آدرس مراجعه کنند. موفق باشید]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>کتابی بنام “<strong>راهنمای آزمونهای کارشناسان رسمی دادگستری در رشته راه  و ساختمان و معماری</strong>&#8221; تهیه شده که توضیحات در مورد اون رو در سایت <a href="http://www.iaoemarkazi.ir/1000335">کانون کارشناسان رسمی دادگستری استان مرکزی</a> میتوان یافت.</p>
<p>علاقمندان به آن آدرس مراجعه کنند.</p>
<p>موفق باشید</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.midinternet.com/5726/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>محرم آمد و &#8230;</title>
		<link>http://www.midinternet.com/3545</link>
		<comments>http://www.midinternet.com/3545#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 18 Dec 2009 16:18:16 +0000</pubDate>
		<dc:creator>خسروبیگی</dc:creator>
				<category><![CDATA[فرهنگی]]></category>
		<category><![CDATA[مهمات]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[عمومی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.midinternet.com/?p=3545</guid>
		<description><![CDATA[محرم آمد و دارد به لب پیغام عاشورا حسین در کربلا با خون نگارد نام  عاشورا حسین با صاحبان زور و زر سازش نمیخواهد حسین بر دشمن دین خدا کرنش نمیخواهد جهان هنگامه بر پا میکند هنگام عاشورا (با سبک آهنگران بخوانید) خب، حتما نامه حضرت علی علیه‌السلام خطاب به مالک اشتر (هنگامى که او [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>محرم آمد و دارد به لب پیغام عاشورا<br />
حسین در کربلا با خون نگارد نام  عاشورا</p>
<p>حسین با صاحبان زور و زر سازش نمیخواهد<br />
حسین بر دشمن دین خدا کرنش نمیخواهد</p>
<p>جهان هنگامه بر پا میکند هنگام عاشورا<br />
(با سبک آهنگران بخوانید)</p>
<p>خب، حتما <a href="http://www.hoqouq.com/law/spip.php?article664">نامه حضرت علی علیه‌السلام خطاب به مالک اشتر</a> (<span style="color: #888888;">هنگامى که او را فرمانروایى مصر داد تا خراج آنجا را گرد آورد و با دشمنانش پیکار کند و کار مردمش را به صلاح آورد و شهرهایش را آباد سازد</span>) را خوانده‌اید. فرض کنید الآن زمان حضرت علی (ع) است و ایشان آیت اله خامنه‌ای را به فرمانروایی  ایران منصوب کرده و این فرمان را خطاب به او نوشته است. با هم به بخشهایی از آن نگاه میکنیم:<br />
و باید که ‏خداى سبحان را یارى نماید به دل و دست و زبان خود، که خداى جل اسمه، یارى‏ کردن هر کس را که یاریش کند و عزیز داشتن هر کس را که عزیزش دارد بر عهده گرفته‏ است. و او را فرمان میدهد که زمام نفس خویش در برابر شهوتها به دست گیرد و ازسرکشیهایش باز دارد، زیرا نفس همواره به بدى فرمان دهد، مگر آنکه خداوند رحمت آورد.<br />
اى مالک، بدان که تو را به بلادى فرستاده‌ام که پیش از تو دولتها دیده، برخى ‏دادگر و برخى ستمگر. و مردم در کارهاى تو به همان چشم می‌نگرند که تو درکارهاى والیان پیش از خود می‌نگرى و درباره تو همان گویند که تو درباره‏ آنها می‌گویى و نیکوکاران را از آنچه خداوند درباره آنها بر زبان مردم جارى ساخته، توان شناخت.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="../wp/wp-content/uploads/2008/09/rahbar.jpg"><img class="aligncenter" title="rahbar" src="../wp/wp-content/uploads/2008/09/rahbar.jpg" alt="" width="400" height="253" /></a></p>
<p>مهربانى به رعیت و دوست داشتن آنها و لطف در حق ایشان را شعاردل خود ساز. چونان حیوانى درنده مباش که خوردنشان را غنیمت‏ شمارى، زیرا آنان دو گروهند یا همکیشان تو هستند یا همانندان تو در آفرینش. از آنها خطاها سر خواهد زد و علتهایى عارضشان خواهد شد و، بعمد یا خطا، لغزشهایى کنند، پس، از عفو و بخشایش خویش نصیبشان ده، همانگونه که دوست دارى که خداوند نیز از عفو و بخشایش خود تو را نصیب دهد.<br />
اى مالک، خود را براى جنگ با خدا بسیج مکن که تو را در برابر خشم او توانى‏ نیست و از عفو و بخشایش او هرگز بى‏نیاز نخواهى بود. هرگاه کسى را بخشودى، ازکرده خود پشیمان مشو و هرگاه کسى را عقوبت نمودى، از کرده خود شادمان مباش.<br />
مگوى که مرا بر شما امیرساخته‏اند و باید فرمان من اطاعت‏شود. زیرا، چنین پندارى سبب فساد دل و سستى‏ دین و نزدیک شدن دگرگونیها در نعمتهاست. هرگاه، از سلطه و قدرتى که در آن‏هستى در تو نخوتى یا غرورى پدید آمد به عظمت ملک خداوند بنگر که برتر ازتوست و بر کارهایى تواناست که تو را بر آنها توانایى نیست. این نگریستن سرکشى‏ تو را تسکین مى‏دهد و تندى و سرافرازى را فرو مى‏کاهد و خردى را که از تو گریخته‏ است‏ به تو باز مى‏گرداند.<br />
و درباره خواص خویشاوندانت و از افراد رعیت، هرکس را که دوستش مى‏دارى، انصاف را رعایت‏نماى. که اگر نه چنین کنى، ستم کرده‏اى و هر که بر بندگان خدا ستم کند، افزون بربندگان، خدا نیز خصم او بود. و خدا با هر که خصومت کند، حجتش را نادرست ‏سازد و همواره با او در جنگ باشد تا از این کار باز ایستد و توبه کند. هیچ چیز چون‏ستمکارى، نعمت‏ خدا را دیگرگون نکند و خشم خدا را برنینگیزد، زیرا خدا دعاى‏ ستمدیدگان را مى‏شنود و در کمین ستمکاران است.<br />
خواص و نزدیکان کسانى هستند که به هنگام فراخى ‏و آسایش بر دوش والى بارى گران‏اند و چون حادثه‏اى پیش آید کمتر از هر کس به‏ یاریش برخیزند و خوش ندارند که به انصاف درباره آنان قضاوت شود&#8230; اما ستون دین و انبوهى مسلمانان و ساز و برگ در برابردشمنان، عامه مردم هستند، پس، باید توجه تو به آنان بیشتر و میل تو به ایشان‏ افزونتر باشد.<br />
{باید بگویی که نظر مردم به نظر من نزدیکتر است نه اینکه نظر احمدی‌نژاد به نظر من نزدیکتر است!}<br />
و باید که دورترین افراد رعیت از تو و دشمنترین آنان در نزد تو، کسى باشد که‏ بیش از دیگران عیبجوى مردم است.<br />
و باید که برگزیده‏‌ترین وزیران توکسانى باشند که سخن حق بر زبان آرند، هر چند، حق تلخ باشد و در کارهایى‏ که خداوند بر دوستانش نمى‏پسندد کمتر تو را یارى کنند، هر چند، که این سخنان‏ و کارها تو را ناخوش آید.<br />
نباید بدین بهانه، که به کارهاى بزرگ می‌پردازى، از کارهاى کوچکشان غافل مانى، زیرا الطاف کوچک را جایى است که از آن بهره‌مند می‌شوند و توجه به کارهاى بزرگ را هم جایى است که از آن بی‌نیاز نخواهند بود.<br />
در کار کارگزارانت‏ بنگر و پس از آزمایش به کارشان برگمار، نه به سبب دوستى باآنها. و بى‏مشورت دیگران به کارشان مگمار، زیرا به راى خود کار کردن و از دیگران‏ مشورت نخواستن، گونه‏اى از ستم و خیانت است.<br />
براى کسانى که به تو نیاز دارند، زمانى معین کن که در آن فارغ از هر کارى به آنان‏ پردازى. براى دیدار با  ایشان به مجلس عام بنشین، مجلسى که همگان در آن حاضرتوانند شد و، براى خدایى که آفریدگار توست، در برابرشان فروتنى نمایى و بفرماى‏ تا سپاهیان و یاران و نگهبانان و پاسپانان به یک سو شوند، تا سخنگویشان بى‏هراس‏ و بى‏لکنت زبان سخن خویش بگوید. که من از رسول الله(صلى الله علیه و آله) بارها شنیدم که مى‏گفت: پاک و آراسته نیست امتى که در آن امت، زیردست نتواند بدون‏ لکنت زبان حق خود را از قوى دست‏ بستاند. پس تحمل نماى، درشتگویى یا عجزآنها را در سخن گفتن. و تنگ حوصلگى و خودپسندى را از خود دور ساز تا خداوند درهاى رحمتش را به روى تو بگشاید و ثواب طاعتش را به تو عنایت فرماید.<br />
کار هر روز را در همان روز به انجام رسان، زیرا هر روز را کارى است‏خاص خود.<br />
چون با مردم نماز می‌گزارى، چنان مکن که آنان را رنجیده سازى یا نمازت را ضایع گردانى، زیرا برخى از نمازگزاران بیمارند و برخى نیازمند. ازرسول الله (صلى الله علیه و آله) هنگامى که مرا به یمن مى‏فرستاد، پرسیدم که‏ چگونه با مردم نمازگزارم؟ فرمود: به قدر توان ناتوانترین آنها و بر مؤمنان مهربان‏ باش.<br />
اگر رعیت‏ بر تو به ستمگرى گمان برد، عذر خود را به آشکارا با  آنان در میانه نه و با  این کار از بدگمانیشان بکاه، که چون چنین کنى، خود را به عدالت پروده‏اى و با رعیت مدارا نموده‏اى. عذرى که مى‏آورى سبب مى‏شود که تو به مقصود خود رسى‏ و آنان نیز به حق راه یابند. اگر دشمنت تو را به صلح فراخواند، از آن روى برمتاب که خشنودى خداى در آن‏ نهفته است. صلح سبب بر آسودن سپاهیانت‏ شود و تو را از غم و رنج‏ برهاند وکشورت را امنیت‏ بخشد. ولى، پس از پیمان صلح، از دشمن برحذر باش و نیک‏ برحذر باش. زیرا دشمن، چه بسا نزدیکى کند تا تو را به غفلت فرو گیرد. پس‏ دوراندیشى را از دست منه و حسن ظن را به یک سو نه و اگر میان خود و دشمنت‏ پیمان دوستى بستى و امانش دادى به عهد خویش وفا کن و امانى را که داده‏اى،  نیک، رعایت نماى.<br />
<strong>بپرهیز از خونها و خونریزیهاى بناحق. زیرا هیچ چیز، بیش از خونریزى بناحق، موجب کیفر خداوند نشود و بازخواستش را سبب نگردد و نعمتش را به زوال نکشد و رشته عمر را نبرد. خداوند سبحان، چون در روز حساب به داورى در میان مردم‏ پردازد، نخستین داورى او درباره خونهایى است که مردم از یکدیگر ریخته‌اند. پس‏ مباد که حکومت‏ خود را با ریختن خون حرام تقویت کنى، زیرا ریختن چنان خونى‏ نه تنها حکومت را ناتوان و سست‏ سازد، بلکه آن را از میان برمی‌دارد یا به دیگران‏ می‌سپارد. اگر مرتکب قتل عمدى شوى، نه در برابر خدا معذورى، نه در برابر من، زیراقتل عمد موجب قصاص می‌شود. اگر به خطایى دچار گشتى و کسى را کشتى یا تازیانه‏ات، یا شمشیرت، یا دستت در عقوبت از حد درگذرانید یا به مشت زدن و یابالاتر از آن، به ناخواسته، مرتکب قتلى شدى، نباید گردنکشى و غرور قدرت تومانع آید که خونبهاى مقتول را به خانواده‏اش بپردازى.</strong></p>
<p>خب، همونطور که ملاحظه کردید، بسیار دقیق و موشکافانه است. حقیقتش انتخاب بخشی از کل نامه، بسیار سخت بود. زیرا همه محتوای آن مهم و جالب است و باید آویزه گوش والی و حاکم اسلامی باشد.</p>
<p>و اما از طرفی قرآن به امر به معروف و نهی از منکر حکم میکند (<a href="http://www.tebyan.net/index.aspx?pid=18395&amp;AyeID=397&amp;ltr2=3">ولتکن منکم امه یدعون الی الخیر&#8230;</a>). از طرف دیگر همانطور که در <a href="http://www.bashgah.net/pages-30828.html">اینجا</a> نوشته،</p>
<blockquote><p>حضرت علی (ع) در عهدنامه خود به مالک اشتر این گونه توصیه می کند؛ « کسی را در بین آنها انتخاب کن که سخن حق را هر چند تلخ باشد، بگوید و در هر آنچه انجام می دهی یا می گویی و خدا آن را از دوستانش نمی پسندد کمتر یاری ات کند و کمتر ترا بستاید در حالی که چنین کاری در اثر هوای نفس تو واقع می شود در هر جا که باشد.<br />
چنان که از کلام حضرت علی (ع) بر می آید، یکی دیگر از وظایف مردم در قبال حاکمان اسلامی، امر و ارشاد آنان به خوبی ها و نهی آنان از ارتکاب بدیها است که باید با رعایت ضوابط، این وظیفه دینی و اخلاقی انجام شود.</p></blockquote>
<p>با توجه به این موارد، توصیه من به رهبری اینست که بلند شود برود  قم، ملاقات آقای صانعی (و موسوی و خاتمی و &#8230;) و بگوید ما همه  از بازوان امام بودیم و از یاران و نزدیکان او!<br />
اگر حق را با خود میداند، آقای صانعی و دیگر معترضان و مخالفان را قانع کند تا دست از مخالفت و ادامه اعتراض بردارند.  و اگر حق با  او نیست، بگوید  حالا برای خروج از این بحران خودساخته چه کنیم؟ بیایید با همفکری و همکاری مشکلی که بوجود آمده را حل کنیم و کشمکش بیهوده که باعث فرسایش ملت و مملکت است نکنیم و مردم را رودرروی یکدیگر قرار ندهیم.<br />
بدیهی است که با سخنرانیهای آتشین و با توپ و تشر، حتی اگر حق با رهبر باشد هم طرف مقابل قانع و رام نمیشود. قرآن دستور مدارا با دوستان و همکیشان را داده است (رحماء بینهم). اینکار نه تنها شان و شخصیت رهبر را پایین نمی‌آورد، بلکه بعکس بالا هم خواهد برد. اینکه بگوییم، مهلت هم دادیم که مدارک دال بر تقلب را بیاورند و نیاوردند، مثل اینست که الآن روز است و  بگوییم که  آنهایی که ادعا میکنند الآن روز است مدارکشان را بیاورند بررسی کنیم. مدارک تقلب همان تناقضات موجود در آمار سایت وزارت کشور بود (دم خروس!). آفتاب آمد دلیل آفتاب. با این حرفها مردم و مخالفان قانع نخواهند شد. اما با ملاطفت و نرمی و منطق درست میشود. بقول <a href="http://www.loghatnaameh.com/dehkhodaworddetail-3f77b649752f4d48b923acdf4df486dd-fa.html">قدیمیها</a>، زبان خوش مار را از لانه بیرون می‌آورد!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.midinternet.com/3545/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>این جا خبری نیست</title>
		<link>http://www.midinternet.com/3203</link>
		<comments>http://www.midinternet.com/3203#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 14 Aug 2009 21:29:35 +0000</pubDate>
		<dc:creator>خسروبیگی</dc:creator>
				<category><![CDATA[وبلاگ]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.midinternet.com/?p=3203</guid>
		<description><![CDATA[۱- این سفیر لینک گاهی اوقات تکه های جالبی دارد که متاسفانه امکان لینک دادن به آنها هم نیست (یعنی هست، ها؛ ولی نیست!!!). من نمیدانم سیستم مدیریت محتوای آنها چیست و چرا اینطور است؟ شاید هم من بیسوادم و بلد نیستم باهاش خوب کار کنم؟! آخه برادر من، اولا چرا سیستم گاه شماریتون میلادیه؟ [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>۱- این <a href="http://www.safirlink.com/">سفیر لینک</a> گاهی اوقات تکه های جالبی دارد که متاسفانه امکان لینک دادن به آنها هم نیست (یعنی هست، ها؛ ولی نیست!!!). من نمیدانم سیستم مدیریت محتوای آنها چیست و چرا اینطور است؟ شاید هم من بیسوادم و بلد نیستم باهاش خوب کار کنم؟! آخه برادر من، اولا چرا سیستم گاه شماریتون میلادیه؟ درثانی این دیگه چه جور قالبیه که وقتی لینک ثابت یه مطلب رو میزنی ۸۰ تا مطلب دیگه رو کنارش نشون میده طوری که کسی نمیفهمه مطلب مورد نظر شما چی بوده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ (آدرس ایمیلشان هم که مشکل دارد!!!)<br />
در حال حاضر در بخشی از صفحه اصلی آمده است:<br />
<span style="color: #888888;"><strong>تاج زاده به کمیته ویژه مجلس گفت : روز بعد از اعلام نتایج انتخابات به ستادهای انتخاباتی رفتم و گفتم نتیجه اعلام شده صحیح است و باید شکست را بپذیریم !!!</strong><br />
با توجه به اینکه تاج زاده از ظهر ۲۲ خرداد (حمله به ستاد قیطریه ) و پیش از اعلام نتایج تا کنون در بازداشت به سر می برد<br />
الف) اعضای کمیته ویژه دروغ می گویند<br />
ب) تاج زاده ابله شده است<br />
ج ) تاج زاده در دیدار کمیته ویژه ابله گیر آورده است<br />
د ) گفت از حمام گرم کوی تو<br />
ارسال‌کننده: esperso     ساعت: ۰۲:۰۷ PM     تاریخ: جمعه، ۲۳ مردادماه ۱۳۸۸</span></p>
<p><span style="color: #888888;"><strong>تهیه و ارسال جهیزیه به کشورهای دیگر و بحران بی شوهری در ایران</strong><br />
مشهدبوی کجاست؟؟؟</span></p>
<p>۲- دوست نویسنده ام، آقای <a href="http://www.khialekhab.com/">نعمت اللهی</a> چند روز پیش ۲ کتاب برایم فرستاد. یکی از آنها &#8220;مجموعه داستان &#8211; اینجا خبری نیست &#8211; این روشنای نزدیک&#8221; است. انتشارات سخن گستر مشهد برای بار اول در سال ۱۳۸۸ آنرا چاپ کرده و متاسفانه آدرس ایمیل یا سایت یا وبلاگی، نه از ۲۵ نویسنده داستانهای کوتاه کتاب در آن آمده و نه از گردآورنده (محسن سراجی).<br />
عادت ندارم کتابی را نیمه تمام بگذارم مگر دیگر خیلی پرت و پلا باشد! همه‌ی داستانها را خواندم و خب طبیعی است که از برخی اصلا خوشم نیامد و برخی را بیشتر میپسندم. مثلا داستانهای «نزدیکتر از دیروز، دورتر از امروز» &#8211; «تاول» و «دو قدم تا شادی» و &#8230; خیلی جالب هستند.<br />
نعمت الهی در قسمتی از دو  قدم تا شادی چیزی نوشته که باعث انفجار خنده برای من شد! تا به حال چند داستان از این دوست عزیز خوانده‌ام که تقریبا مشابه این داستان بوده‌اند. جالب است، بخوانید!</p>
<p>در فرصتهای آتی بخشهایی از این ۳ داستان و احیانا داستانهای دیگر را برایتان خواهم نوشت. تا بعد&#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.midinternet.com/3203/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>روز معلم – درسنامه</title>
		<link>http://www.midinternet.com/2769</link>
		<comments>http://www.midinternet.com/2769#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 02 May 2009 01:50:16 +0000</pubDate>
		<dc:creator>خسروبیگی</dc:creator>
				<category><![CDATA[کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[عمومی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.midinternet.com/?p=2769</guid>
		<description><![CDATA[۱- امروز روز معلم است. برادر من معلم است. من هم از دور دستی بر آتش دارم و این ترم در دانشگاه پیام نور، معماری کامپیوتر درس میدهم. روز معلم بر معلمین عزیز، زحمتکش و محروم گرامی باد. برادرم چند روز پیش نزد من آمد و گفت از زمان شروع مسئولیت احمدی‌نژاد تا کنون چندین [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>۱- امروز روز <span style="color: #ff00ff;">معلم </span>است. برادر من معلم است. من هم از دور دستی بر آتش دارم و این ترم در دانشگاه پیام نور، معماری کامپیوتر درس میدهم. روز معلم بر معلمین عزیز، زحمتکش و محروم گرامی باد.<br />
برادرم چند روز پیش نزد من آمد و گفت از زمان شروع مسئولیت احمدی‌نژاد تا کنون چندین مورد از حق و حقوق معلمین ضایع گردیده است. از جمله میگفت که قبلا سالی ۸۰۰۰۰ تومان به آنها بن میداده‌اند. سال ۸۵ معلمین اعتراضاتی داشتند که برای خواباندن سر و صدای آنها، به ایشان  ۵۰۰۰۰ تومان دادند. اما مدتی بعد، این مبلغ را از ۸۰۰۰۰ تومان بن کسر کرده و ۳۰۰۰۰ تومان دیگر دادند و از آن به بعد کلا آن ۸۰۰۰۰ تومان را هم قطع کردند! <a href="http://www.moalleman1.com/">معلمین</a> در روزهای اخیر اعتراضاتی داشته‌اند و ظاهرا ادامه دارد. امیدوارم به حقوق حقه خود برسند. <a href="http://www.midinternet.com/686">قبلا گفتم</a> که معلمین در ژاپن بیشترین حقوق را میگیرند و در ایران برعکس!</p>
<p>۲- در تعریف درسنامه، در کتاب معماری کامپیوتر چاپ دانشگاه پیام نور (چاپ اول تیر ۸۶) نوشته است: درسنامه نخستین ثمره کوششهای علمی صاحب اثر است که بر اساس نیازهای درسی دانشجویان و سرفصلهای مصوب تهیه میشود و پس از داوری علمی در گروههای آموزشی، بدون طراحی آموزشی و ویرایش چاپ میشود.<br />
اما بگذارید نگاه واقع بینانه‌تری به درسنامه بیندازیم. درسنامه به تعبیر من یعنی اینکه یک یا دو نفر (مثلا یوسف خانی و آیت) یک کتاب مرجع درسی لاتین (مثل computer system architecture موریس مانو) را برمیدارند، آنرا ورق ورق کرده و به دانشجویان یا احیانا دفاتر ترجمه میدهند تا ترجمه کنند. سپس ترجمه‌ها را جمع‌آوری کرده و بخشهایی از آنرا حذف، بخشهایی را جابجا و بخشهای بسیار کمی  را با محتوای جزوات درسی دانشجویان دیگر تلفیق میکنند و بدون آوردن نام کتاب اصلی یا عنوان کردن اینکه این کتاب نوعی برداشت آزاد از کتاب اصلی است، به گروههای آموزشی برای داوری علمی میدهند. گروههای آموزشی مذکور هم که احیانا اصلا کارشناس علمی ندارند و هیچکدامشان رشته تحصیلیشان کامپیوتر نیست، بدون اینکه بپرسند این کتاب ترجمه است یا تالیف، آنرا تحت عنوان درسنامه چاپ میکنند. اگر بخواهید بیشتر در مورد درسنامه بدانید، باید بگم که در درسنامه هیچ شکل یا جدولی درست و کامل نیست و تصاویر به طرز فجیعی با کمترین مهارت تایپ و نشر کامپیوتری توسط مثلا نقاش ویندوز تهیه شده و با کیفیت بسیار پایین در متن قرار گرفته‌اند. اگر درسنامه سرشار از غلطهای تایپی نباشد که درسنامه نیست! در درسنامه برخی لغتهای لاتین با حروف فارسی و آنهم غلط نوشته شده‌اند. مثلا mode را نوشته &#8220;مد&#8221; یا flag را نوشته فلگ! یکی دیگر از مشخصه های درسنامه اینست که تهیه کننده تنها مسائلی از کتاب اصلی را ترجمه کرده و در انتهای فصل آورده که خود بلد است حل کند و مثلا از ۳۹ مسئله پایانی یک فصل، تنها ۷ مسئله ترجمه شده است!</p>
<p>من نمیدانم  وقتی کتاب فوق توسط اساتید دیگر قبلا بطور کامل ترجمه شده و توسط انتشارات دیگر قبلا به خوبی چندین بار تجدید چاپ شده، اقدام به انتشار درسنامه چه لزومی دارد؟ چرا به دانشجویان نمیگویند که به کتاب اصلی لاتین یا ترجمه‌های درست و حسابی آن که سالها پیش چاپ شده مراجعه کنند؟ انتشارات خراسان ترجمه همین کتاب مانو توسط دکتر سپیدنام  را در سال ۷۶ چاپ کرده و نسخه چاپ دهم آنرا به تاریخ تابستان ۸۴ دیده‌ام و احتمالا پس از آن نیز تجدید چاپ شده و در شناسنامه آن  نوشته که این کتاب قبلا تحت عنوان «طراحی و ساختار سیستمهای کامپیوتری» توسط انتشارات میقات نیز به چاپ رسیده است (با ترجمه حسین فقهی).<br />
نمیدانم، شاید همینها نشانه‌هایی است دال بر اینکه ما بر فراز رفیع‌ترین قلل علمی جهان قرار گرفته‌ایم؟! شاید احمدی‌نژاد از همین چیزها خبر داشته که اینجوری گفته و ما بیخبریم! شاید!<br />
(راستی<br />
computer system architecture &#8211; morris mano &#8211; third edition<br />
بدنبال ebook این کتاب هستم و پیشاپیش از دوستانی که در رسیدن به این هدف کمکم کنند قدردانی میکنم. ضمنا نمیدانم غیر از دو ترجمه فوق، آیا ترجمه‌ی دیگری از این کتاب هم وجود دارد یا خیر؟)</p>
<p>۳- هنگام سپیده دم خروس سحری<br />
دانی که چرا همی کند نوحه گری؟<br />
یعنی که نمودند در آیینه‌ی  صبح<br />
کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.midinternet.com/2769/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آیا خدا عینکی است؟</title>
		<link>http://www.midinternet.com/2583</link>
		<comments>http://www.midinternet.com/2583#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 06 Mar 2009 17:20:35 +0000</pubDate>
		<dc:creator>خسروبیگی</dc:creator>
				<category><![CDATA[فرهنگی]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.midinternet.com/?p=2583</guid>
		<description><![CDATA[۱- در «چون رود جاری باش»؛ یک استرالیایی که عینکش را در خانه جا گذاشته، از پائولو میخواهد که یک آگهی روزنامه را برایش بخواند و پائولو نیز، چون عینکش را جا گذاشته، نمیتواند. استرالیایی میگوید: &#8220;خب، فراموش کنیم. یک چیزی را میدانید؟ من فکر میکنم چشم خدا هم ضعیف است. نه اینکه پیر شده، [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>۱- در «چون رود جاری باش»؛ یک استرالیایی که عینکش را در خانه جا گذاشته، از پائولو میخواهد که یک آگهی روزنامه را برایش بخواند و پائولو نیز، چون عینکش را جا گذاشته، نمیتواند. استرالیایی میگوید: &#8220;خب، فراموش کنیم. یک چیزی را میدانید؟ من فکر میکنم چشم خدا هم ضعیف است. نه اینکه پیر شده، اما خودش اینطور میخواهد. اینطوری، وقتی کسی اشتباهی میکند، درست نمیبیند و چون دلش نمیخواهد نادیده قضاوت کند، او را میبخشد.&#8221;<br />
پائولو میپرسد: &#8220;خب، پس کارهای نیک چه میشود؟&#8221;<br />
استرالیایی میخندد: &#8220;خب، خدا هیچ وقت <strong>عینکش </strong>را در خانه جا نمیگذارد&#8221;</p>
<p>۲- &#8230;<span style="color: #888888;"> مدتی بعد از بمباران درسدن (Dresden) مردی از زمین ویرانی میگذشت که ۳ کارگر را دید. پرسید: چکار میکنید؟<br />
اولی گفت: نمیبینی؟ دارم سنگها را جابجا میکنم.<br />
دومی گفت: نمیبینی؟ دارم پول در می‌آورم.<br />
سومی گفت: نمیبینی؟ دارم یک کلیسا میسازم.</span><br />
(به <strong>افق متفاوت دید افراد</strong> با یکدیگر، توجه کنید!)</p>
<p>۳- در داستان ۲ جواهر، داستان خاخامی را آورده که ۲ پسرش،  در نبودش از دنیا میروند. وقتی برمیگردد، همسر مومنش، برای اینکه او را آماده پذیرش این خبر ناگهانی کند، به او میگوید که کسی ۲ جواهر باارزش را نزد او به امانت گذاشته و حالا میخواهد پس بگیرد و او تمایلی به پس دادن آنها ندارد. خاخام زنش را سرزنش میکند که این چه اخلاقیست؟! (<span style="color: #888888;">توهیچوقت زن مبتذلی نبوده‌ای!</span>) و تو باید امانات را به صاحبش برگردانی. زن نهایتا میگوید: <span style="color: #888888;">هرچه تو بگویی عزیزم. جواهرات را برمیگردانیم. درواقع قبلا آنها را پس گرفته‌اند. این دو جواهر ارزشمند، پسران ما بودند. خدا آنها را به ما امانت سپرد و وقتی تو در سفر بودی، آنها را پس گرفت. رفته‌اند<br />
خاخام فهمید. همسرش را در آغوش کشید و با هم گریه کردند.</span></p>
<p>۴- و اما علایق سه‌گانه‌ی پائولو: کامپیوتر &#8211; اینترنت و تیروکمان. (علایق من که یادتان هست: <a href="http://www.midinternet.com/488">+</a> و <a href="http://www.midinternet.com/2103">+</a>). به چیزهایی که باعث ایجاد <span style="color: #ff00ff;">حظ وافر</span> در شما شده و میشوند، بیشتر فکر کنید؛ نه به غمهایتان! سالها پیش، به برادرم گفتم: خاطرات تلخ را به تاریکخانه‌ی مغزت بسپار و آینده‌ی شیرین را در نظر آر!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.midinternet.com/2583/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>دعایی که فراموش کردم</title>
		<link>http://www.midinternet.com/2164</link>
		<comments>http://www.midinternet.com/2164#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 27 Jan 2009 05:18:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>خسروبیگی</dc:creator>
				<category><![CDATA[کتاب]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.midinternet.com/?p=2164</guid>
		<description><![CDATA[پائولو کوئلیو میگوید: &#8230; فکر نمیکردم این دعا در برابر زمان تاب بیاورد و اصلا فکرش را نمیکردم که به آن شکل اسرارآمیز به دستم برسد &#8230; دعا چنین است: خداوندا، از شک های ما مراقبت کن، زیرا شک، شیوه‌ای برای نیایش است. و شک است که ما را به رشد وامی‌دارد، چرا که وامی‌داردمان [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://www.midinternet.com/?p=2124">پائولو کوئلیو</a> میگوید: &#8230; فکر نمیکردم این دعا در برابر زمان تاب بیاورد و اصلا فکرش را نمیکردم که به آن شکل اسرارآمیز به دستم برسد &#8230;</p>
<p>دعا چنین است:<br />
خداوندا، از شک های ما مراقبت کن، زیرا شک، شیوه‌ای برای نیایش است. و شک است که ما را به رشد وامی‌دارد، چرا که وامی‌داردمان که بی‌ترس، به پاسخهای بیشمار یک پرسش بنگریم. و تا این امر ممکن باشد،</p>
<p>خداوندا، از تصمیمهای ما مراقبت کن، زیرا که تصمیم شیوه‌ای برای نیایش است. به ما شهامت ببخش، تا پس از شک بتوانیم میان دو راه یکی را برگزینیم. که «آری» ما همواره «آری» باشد و «نه» ما همواره «نه». که وقتی راهی را برگزیدیم، دیگر به پشت سر ننگریم و نگذاریم پشیمانی، روح ما را ویران کند. و تا این امر ممکن باشد،</p>
<p>&#8230;.</p>
<p style="text-align: left;">آمین</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.midinternet.com/2164/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

