<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>با اینترنت &#187; داستان</title>
	<atom:link href="http://www.midinternet.com/category/story/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.midinternet.com</link>
	<description>به امید روزی که هر ایرانی حداقل یک وبلاگ داشته باشد!</description>
	<lastBuildDate>Tue, 07 Feb 2012 04:21:57 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=</generator>
		<item>
		<title>وعـده ی پــوچ</title>
		<link>http://www.midinternet.com/6886</link>
		<comments>http://www.midinternet.com/6886#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 25 Jan 2012 05:11:10 +0000</pubDate>
		<dc:creator>خسروبیگی</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.midinternet.com/?p=6886</guid>
		<description><![CDATA[پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می داد. از او پرسید : آیا سردت نیست؟ نگهبان پیر گفت : چرا ای پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم. پادشاه گفت : من الان داخل قصر می [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد.<br />
هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می داد.<br />
از او پرسید : آیا سردت نیست؟ نگهبان پیر گفت : چرا ای پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.<br />
پادشاه گفت : من الان داخل قصر می روم و می گویم یکی از لباس های گرم مرا برایت بیاورند.<br />
نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده اش را فراموش کرد.<br />
صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند، در حالی که در کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود : ای پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل می کردم اما وعده ی لباس گرم تو مرا از پای درآورد &#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.midinternet.com/6886/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>داستان چوپان و وکیل</title>
		<link>http://www.midinternet.com/6870</link>
		<comments>http://www.midinternet.com/6870#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 18 Jan 2012 21:20:19 +0000</pubDate>
		<dc:creator>خسروبیگی</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.midinternet.com/?p=6870</guid>
		<description><![CDATA[چوپانی گله گوسفندان خانی را همی چرانید. روزی هوس کباب بکردی. با خود اندیشید که این گله چندین هزار گوسفند دارد و اگر یکی را زمین زنم چه شود که خان نفهمد. گوسفندی را زمین زد و خورد. چند روزی گذشت و خبری نشد. چوپان گفت خان را خبر نشده و همین کار چند بار [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>چوپانی گله گوسفندان خانی را همی چرانید. روزی هوس کباب بکردی. با خود اندیشید که این گله چندین هزار گوسفند دارد و اگر یکی را زمین زنم چه شود که خان نفهمد. گوسفندی را زمین زد و خورد. چند روزی گذشت و خبری نشد. چوپان گفت خان را خبر نشده و همین کار چند بار تکرار بکردی.</p>
<p>پس از چندی با خود گفت اگر ۱۰ گوسفند بفروشم چه شود که کماکان خان نخواهد فهمید. این بکرد و خان را خبری و اعتراضی نشد.  و بعد ۲۰ و بعد ۱۰۰ گوسفند . پس از اندی چوپان طمع کرد و ۱۰۰۰ گوسفند یکجا بفروخت. خان را چنین به نظر آمد که گوسفندان را عددی کم شده است. فرمود گوسفندان شمردند  و شستش خبردار شد که چوپان خیانتکار آمده است و از او به عدلیه شکایت برد.<br />
چوپان را احساس خطر آمد و بدنبال چاره گشت. وکیلی را دید و ماجرا بدو گفت. وکیل گفت چاره کار تو من دانم و تو را از هچل رهانم به این شرط که پول نیمی از گوسفندانی که خورده ای یا برده ای را بعنوان دستمزد به من دهی. چوپان به ناچار پذیرفت.<br />
وکیل به چوپان گفت در دادگاه هر سوالی از تو شد با &#8220;بع بع&#8221; جواب کن و بقیه را به من بسپار.</p>
<p>قاضی چوپان را گفت اسمت؟<br />
گفت بع<br />
گفت سن وسال؟<br />
گفت بع<br />
گفت چند سال است برای این خان چوپانی کنی؟<br />
گفت بع<br />
گفت رمه را چند راس گوسفند بود؟<br />
گفت بع<br />
و هر چه گفت جز  &#8220;بع&#8221; پاسخ نشنید.<br />
وکیل به سخن آمد که ای قاضی، این بیچاره روزها و ماهها با گوسفندان بزید و بخسبد. او چه داند که چند است و چون؟ این محتاج که نداند سخن گفتن و از فرط همراهی گوسفندان به زبان آنان درآمده چگونه تواند که گوسفندان را بدزد و بفروشد؟ قطعا خان در شمارش اشتباه کرده است.<br />
قاضی پذیرفت و حکم بر برائت چوپان داد و آنان از عدالت سرا خارج شدند. آنگاه وکیل چوپان را همی گفت که مزد و سهم من ده<br />
و پاسخ همی شنید که &#8220;بع بع&#8221;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.midinternet.com/6870/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>عده ای قلیل/موسی و فرعون</title>
		<link>http://www.midinternet.com/6865</link>
		<comments>http://www.midinternet.com/6865#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 17 Jan 2012 21:13:16 +0000</pubDate>
		<dc:creator>خسروبیگی</dc:creator>
				<category><![CDATA[نشانه]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.midinternet.com/?p=6865</guid>
		<description><![CDATA[إِنَّ هَـٰؤُلَاءِ لَشِرْ‌ذِمَةٌ قَلِیلُونَ ﴿۵۴﴾ سوره شعراء و (یاد آر) هنگامی که خدایت به موسی ندا کرد که اینک به سوی قوم ستمکار روی آور. (۱۰) به سوی قوم ستمکار فرعون که آیا باز هم نمی‌خواهند خدا ترس و پرهیزگار شوند؟ (۱۱) موسی عرض کرد: ای پروردگار، از آن می‌ترسم که فرعونیان سخت مرا تکذیب [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>إِنَّ هَـٰؤُلَاءِ لَشِرْ‌ذِمَةٌ قَلِیلُونَ ﴿۵۴﴾</p>
<p>سوره شعراء</p>
<p>و (یاد آر) هنگامی که خدایت به موسی ندا کرد که اینک به سوی قوم ستمکار روی آور. (۱۰) به سوی قوم ستمکار فرعون که آیا باز هم نمی‌خواهند خدا ترس و پرهیزگار شوند؟ (۱۱) موسی عرض کرد: ای پروردگار، از آن می‌ترسم که فرعونیان سخت مرا تکذیب کنند. (۱۲) و (از کفر آنها) دلتنگ شوم و عقده زبانم (به هدایت آنان) باز نگردد، پس به سوی هارون (برادرم) فرست (تا با من به رسالت روانه شود). (۱۳) و بر من از این قوم (قبطی) گناهی است که می‌ترسم به قتلم رسانند. (۱۴) خدا به موسی فرمود: هرگز (مترس که شما را نمی‌کشند)، پس با برادرت هارون بدین معجزات و آیات ما به سوی آنان بروید که ما همه جا با شما هستیم و گفتار شما را می‌شنویم. (۱۵) هر دو به اتفاق به جانب فرعون روید و بگویید که ما رسول پروردگار جهانیم. (۱۶) با این پیام که طایفه بنی اسرائیل را با ما (از مصر به فلسطین) بفرست. (۱۷) فرعون گفت: تو نه آن کودکی که ما پروردیم و سالها عمرت در نزد ما گذشت؟ (۱۸) و آن فعل زشت (قتل نفس) از تو سر زد و (به خدایی ما) کافر بودی؟ (۱۹) موسی گفت: آری من چنین فعلی را مرتکب شدم (ولی نه بر عمد بلکه) در آن هنگام من (برای نجات سبطیان از ظلم قبطیان) به وادی حیرت سرگردان و از گمشدگان (دیار شما) بودم (و کاری به قصد نجات مظلومی کردم به قتل خطایی منتهی شد). (۲۰) و آن گاه از ترس شما گریختم تا آنکه خدای من مرا علم و حکمت عطا فرمود و از پیغمبران خود قرار داد. (۲۱) و (بازگو) این که طایفه بنی اسرائیل را بنده خود کرده‌ای این هم نعمتی است که منّت آن بر من می‌نهی؟ (۲۲) باز فرعون به موسی گفت: ربّ العالمین چیست؟ (۲۳) موسی جواب داد: خدای آسمانها و زمین است و آنچه ما بین آنهاست، اگر به یقین باور دارید. (۲۴) فرعون روی به درباریانش کرد و گفت: آیا نمی‌شنوید (که این مرد چه دعوی بی‌دلیل می‌کند). (۲۵) موسی گفت: همان خدایی است که شما و پدران پیشین شما را بیافرید. (۲۶) باز فرعون گفت: این رسولی که به سوی شما به رسالت فرستاده شده سخت دیوانه است. (۲۷) باز موسی گفت: همان آفریننده مشرق و مغرب (و روز و شب) است و هر چه بین اینها موجود است، اگر شما (در قدرت حق) تعقل کنید. (۲۸) باز فرعون گفت: اگر غیر من خدایی را بپرستی البته تو را به زندان خواهم کشید. (۲۹) موسی باز پاسخ داد: اگر هم حجت و معجزی (بر صدق دعوی خود) بر تو آورده باشم (بازم به زندان کشی). (۳۰) فرعون گفت: آن معجزه را بیار اگر راست می‌گویی؟ (۳۱) در آن موقع موسی عصای خود بیفکند که ناگاه اژدهایی عظیم پدیدار گشت. (۳۲) و نیز دست خود (از گریبان) بیرون آورد که ناگاه سپید و رخشان به چشم بینندگان آشکار گردید. (۳۳) فرعون رو به درباریانش کرد و گفت: این مرد ساحری بسیار ماهر و داناست. (۳۴) که می‌خواهد بدین سحر و شعبده‌ها شما (مردم مصر) را از کشور خود آواره کند، حال شما چه می‌فرمایید؟ (۳۵) آنها به فرعون گفتند: او و برادرش را زمانی باز دار و افرادی را برای جمع کردن مردم در شهرها بفرست. (۳۶) تا ساحران ماهر زبر دست را (برای دفاع او) نزدت حاضر آورند. (۳۷) آن گاه ساحران را بر حسب وعده به روز معیّن حاضر ساختند. (۳۸) و مردم شهر را گفتند: چه بهتر که همه در آن روز جمع باشید (تا واقعه را مشاهده کنید). (۳۹) باشد که ما هم اگر ساحران غالب شدند از آنان پیروی کنیم. (۴۰) و چون ساحران حضور فرعون آمدند با وی گفتند: آیا اگر (بر موسی) غالب آییم اجری خواهیم داشت؟ (۴۱) فرعون گفت: آری البته علاوه بر اجر خدمت از مقربان (درگاهم) نیز خواهید شد. (۴۲) (چون ساحران به معارضه حاضر شدند) موسی به آنها گفت: اینک شما بساط سحر خود هر چه می‌خواهید به کار اندازید. (۴۳) ساحران هم رسن و طنابها و چوبهای سحر خود را بیفکندند و به عزت فرعون قسم یاد کردند که (بر موسی) البته غالب خواهیم شد. (۴۴) در آن حال موسی عصای خود را بیفکند که ناگاه (اژدهایی عظیم شد و) همه وسایل سحر انگیزی ساحران را به کام فرو می‌برد. (۴۵) ساحران که این معجزه بدیدند (و قطعا دانستند سحر نیست، پیش موسی) به سجده افتادند. (۴۶) گفتند: ما به خدای عالمیان ایمان آوردیم. (۴۷) پروردگار موسی و هارون. (۴۸) فرعون به ساحران گفت: چرا بی‌اجازه من ایمان به موسی آوردید؟ همانا معلوم است که این استاد بزرگ شماست که شما را ساحری آموخته! پس به زودی کیفر خود را خواهید دید، دست و پای شما را به اختلاف (دو طرف چپ و راست) قطع می‌کنم آن گاه همه را به دار می‌کشم. (۴۹) ساحران گفتند: (از این دار و قتل به ما) هیچ زیانی نخواهد رسید چون (بعد از مرگ) به سوی خدای خود باز می‌گردیم. (۵۰) ما از خدا امید آن داریم که به لطف خویش از گناهان ما درگذرد چون اول ما به او ایمان آوردیم. (۵۱) و ما به موسی وحی کردیم که بندگان مرا شبانه (از شهر مصر) بیرون بر که شما را (فرعونیان) تعقیب خواهند کرد. (۵۲) آن گاه فرعون رسول برای جمع آوری لشکر به شهرها فرستاد. (۵۳) (و برای تبلیغات به آنها می‌گفتند که) <strong>همانا طایفه بنی اسرائیل عده قلیلی هستند</strong>. (۵۴) که ما را به خشم آورده‌اند. (۵۵) و ما لشکری همه نیرومند و مسلح به اسلحه کاملیم. (۵۶) پس (با وجود این همه دعوی‌ها) ما آنها را از باغهای مصفّا با نهرهای آب روان بیرون کردیم. (۵۷) و نیز از گنج‌ها و ثروتها و مقامات عالیه ریاست بیرون آوردیم (و به دریای هلاک افکندیم). (۵۸) آری این چنین کردیم و (قوم ضعیف) بنی اسرائیل را وارث آن شهر و دیارها و ثروت و مقامها گردانیدیم. (۵۹) پس صبحگاه فرعونیان موسی و بنی اسرائیل را تعقیب کردند. (۶۰) چون دو لشکر روبرو شدند اصحاب موسی گفتند: اینک به دست فرعونیان خواهیم افتاد. (۶۱) موسی گفت: هرگز چنین نیست، که خدا با من است و مرا به یقین راهنمایی خواهد کرد. (۶۲) پس ما به موسی وحی کردیم که عصای خود را به دریا (ی نیل) زن، چون زد دریا شکافت و آب هر قطعه دریا مانند کوهی بزرگ بر روی هم قرار گرفت. (۶۳) و دیگران (یعنی فرعونیان) را (از پی بنی اسرائیل) به نزدیک دریا آوردیم. (۶۴) و موسی و کلیه همراهانش را به ساحل سلامت رسانیدیم. (۶۵) آن گاه قوم دیگر همه را به دریا غرق کردیم. (۶۶) همانا در این هلاک فرعونیان آیت بزرگی (برای عبرت و موعظه مردم) بود لیکن اکثر خلق ایمان نیاوردند. (۶۷) و همانا خدای تو خدای بسیار مقتدر و مهربان است. (۶۸)</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.midinternet.com/6865/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>موسی و قارون</title>
		<link>http://www.midinternet.com/6861</link>
		<comments>http://www.midinternet.com/6861#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 16 Jan 2012 21:09:05 +0000</pubDate>
		<dc:creator>خسروبیگی</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.midinternet.com/?p=6861</guid>
		<description><![CDATA[از روزنوشتهای محمد نوری زاد: یکبار از خود آقای خامنه ای شنیدم که می گفت: قارون برای آنکه از شرّ موسای پیامبر خلاص شود، زنی بدکاره را فریفت و از او خواست تا در جمع اعلام کند با موسی سروسرّی دارد. آن روز فرا رسید و زن بدکاره برعکس، درجمع به قرار پنهانی اش با [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>از روزنوشتهای محمد نوری زاد:</p>
<p>یکبار از خود آقای خامنه ای شنیدم که می گفت: قارون برای آنکه از شرّ موسای پیامبر خلاص شود، زنی بدکاره را فریفت و از او خواست تا در جمع اعلام کند با موسی سروسرّی دارد. آن روز فرا رسید و زن بدکاره برعکس، درجمع به قرار پنهانی اش با قارون اشاره کرد و برسلامت موسی تأکید ورزید. موسی را خشم فرا گرفت. به زمین زیرپای قارون فرمان داد تا او را و همه ی ثروتش را درخود فرو برد. زمین شکافت و قارون را تا زانو به کام کشید. قارون به التماس افتاد و از موسی تقاضا کرد از خطای او درگذرد. اما خشم موسی تمامی نداشت. به زمین فرمان داد تا قارون را تا گلو در خود فرو برد. قارون ناگهان تا گلو در زمین فرو رفت. قارون باز به التماس افتاد و از موسی درخواست عفو کرد. موسای خشمگین بی توجه به استغاثه های قارون به زمین فرمان داد تا قارون را در خود دفن کند. زمین دهان گشود و قارون را درخود فرو برد. خشم موسی فرو نشست.</p>
<p>کمی بعد، خداوند به موسی گفت: ای موسی، چقدر سنگدلی، به جلال و عظمتم سوگند این قارون اگر همین گریه ها و التماس ها را با من می گفت و از من بخشایش می طلبید، او را می بخشودم.</p>
<p>من درحیرتم چرا آقای خامنه ای این همه استغاثه ی مردم را، ونه قارونان و بدکاران و غارتگران را،  می شنود و همچنان برسرِ خشم خود ایستاده است!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.midinternet.com/6861/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>داستان کوتاه دزد</title>
		<link>http://www.midinternet.com/6364</link>
		<comments>http://www.midinternet.com/6364#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 23 Jul 2011 09:55:53 +0000</pubDate>
		<dc:creator>خسروبیگی</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.midinternet.com/?p=6364</guid>
		<description><![CDATA[دزدی فرار همی کرد و فریاد همی زد: آی دزد! دزدو بگیرید]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>دزدی فرار همی کرد و فریاد همی زد:</p>
<p>آی دزد! دزدو بگیرید</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.midinternet.com/6364/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>حکایت ملا و شراب فروش!</title>
		<link>http://www.midinternet.com/6175</link>
		<comments>http://www.midinternet.com/6175#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 11 Jun 2011 04:28:32 +0000</pubDate>
		<dc:creator>خسروبیگی</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.midinternet.com/?p=6175</guid>
		<description><![CDATA[سرمایه داری در نزدیکی مسجد قلعه فتح الله کابل رستورانی ساخت که در آن موسیقی و رقص بود و برای مشتریان مشروب هم سرو می شد./ملای مسجد هر روز در پایان موعظه دعا می کرد تا خدا صاحب رستوران را به قهر و غضب خود گرفتار کند و بلای آسمانی بر این رستوران نازل!./یک ماه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سرمایه داری در نزدیکی مسجد قلعه فتح الله کابل رستورانی ساخت که در آن موسیقی و رقص بود و برای مشتریان مشروب هم سرو می شد./ملای مسجد هر روز در پایان موعظه دعا می کرد تا خدا صاحب رستوران را به قهر و غضب خود گرفتار کند و بلای آسمانی بر این رستوران نازل!./یک ماه از فعالیت رستوران نگذشته بود که رعد و برق و توفان شدید شد و رستوران به خاکستر تبدیل گردید./ملا روز بعد با غرور و افتخار نخست حمد خدا را بجا آورد و بعد خراب شدن آن خانه فساد را به مردم تبریک گفت و اضافه کرد:اگر مومن از ته دل از خداوند چیزی بخواهد، از درگاه خدا ناامید نمی شود./اما خوشحالی مومنان و ملای مسجد دیری نپایید/صاحب رستوران به محکمه شکایت برد و از ملای مسجد خسارت خواست !/ملا و مومنان چنین ادعایی را نپذیرفتند!!!/قاضی دو طرف را به محکمه خواست و بعد از این که سخنان دو جانب دعوا را شنید، گلویی صاف کرد و گفت : نمی دانم چه بگویم ؟! سخن هر دو را شنیدم./یک سو ملا و مومنانی هستند که به تاثیر دعا و ثناء ایمان ندارند !/وسوی دیگر مرد شراب فروشی که به تاثیر دعا ایمان دارد …! &#8220;پائولو کوئیلو&#8221;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.midinternet.com/6175/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>حس و حال/۱۴ لینک</title>
		<link>http://www.midinternet.com/5870</link>
		<comments>http://www.midinternet.com/5870#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 15 Apr 2011 17:31:07 +0000</pubDate>
		<dc:creator>خسروبیگی</dc:creator>
				<category><![CDATA[اینترنت]]></category>
		<category><![CDATA[تخصصی]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[عمومی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.midinternet.com/?p=5870</guid>
		<description><![CDATA[گاهی اوقات حس و حال نوشتن ندارم. در این صورت لینکهای مطالب جالب را جمع میکنم تا بعد که حال پیدا کردم در موردشان بنویسم. اما بعد با زیاد شدن لینکها و کمبود وقت، بهتر میبینم لیست آنها را بهمراه لینک منتشر کنم: - تبدیل رایگان تصویر به متن - ثبت سایت در موتورهای جستجو [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>گاهی اوقات حس و حال نوشتن ندارم. در این صورت لینکهای مطالب جالب را جمع میکنم تا بعد که حال پیدا کردم در موردشان بنویسم. اما بعد با زیاد شدن لینکها و کمبود وقت، بهتر میبینم لیست آنها را بهمراه لینک منتشر کنم:</p>
<p>- <a href="http://matati1.blogspot.com/2011/03/blog-post_05.html?utm_source=feedburner&amp;utm_medium=feed&amp;utm_campaign=Feed%3A+mattati+%28matati%29">تبدیل رایگان تصویر به متن</a><br />
- <a href="http://hostirani.com/blog/%D8%AB%D8%A8%D8%AA-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%DA%AF%D9%88%DA%AF%D9%84.html">ثبت سایت در موتورهای جستجو</a><br />
- <a href="http://www.google.com/reader/item/tag:google.com,2005:reader/item/4aca4116bf0bc1ae">شاه نعمت الله ولی</a><br />
- <a href="http://www.google.com/reader/item/tag:google.com,2005:reader/item/18ccefe2b6008f7e">حل مشکل فونت نوت گودر در فایرفاکس چهار</a><br />
- <a href="http://www.1reza.net/1390/01/phony-certificates-story/">روایت مهاجم ناکامی که می‌خواست آدرس ایمیل بدزدد</a><br />
- <a href="http://www.youtube.com/watch?v=Ww07YhoX1SA">ثواب بازجویی </a>؟!<br />
- <a href="http://www.ir-tci.org/forum/showthread.php?t=16058">آموزش اتصال کامپیوتر به اینترنت از طریق GPRS‎ (تلفن همراه)‎</a><br />
- <a href="http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2011/03/110326_u02_political_prisoners.shtml">آیا ایران از جنبش های منطقه ای مصون می ماند؟</a><br />
- <a href="http://www.kaleme.com/1390/01/13/klm-53753/">مهدی خزعلی</a>: فهمیدن که دست خود آدم نیست، ما خیلی تلاش می کنیم که نفهمیم، نمی شود!<br />
- <a href="http://zabanesabz.wordpress.com/2011/03/30/12390/">آخرین کلام پدر میر حسین : میرحسین هاردادی؟ نیه گلمیر؟</a><br />
- <a href="http://www.fixya.com/tags/samsung_b5722_reset">b5722 reset code</a> &#8211; برای ری ست: To unlock your phone put a sim from another company, now type *#9998*3323# it will reset your phone<br />
- <a href="http://sabz-elamie.blogspot.com/2011/04/blog-post_05.html">تنها اجازه داریم مخالف باشیم و نه متنفر</a> !<br />
- <a href="http://snjonline.blogfa.com/post-1009.aspx">۱۰ سوالی که خدا از تو نمی پرسد</a></p>
<p><strong>- روزگاری دزدها هم باشرف بودند !</strong><br />
گویند روزی دزدی در راهی، بسته ای یافت که در آن چیز گرانبهایی بود و دعایی نیز پیوست آن بود.<br />
دزد بسته را به صاحبش برگرداند.<br />
او را گفتند: چرا این همه مال را از دست دادی؟<br />
گفت: صاحب مال عقیده داشت که این دعا، مال او را حفظ می کند.<br />
و من دزد مال او هستم ، نه دزد دین.<br />
اگر آن را پس نمیدادم و عقیده صاحب آن مال، خللی می یافت؛<br />
آن وقت من، دزد باورهای او نیز بودم و این کار دور از انصاف است.</p>
<p>- <a href="http://www.digarban.com/node/859">اعلام برائت برجسته‌ترین وبلاگ‌نویس محافظه‌کاران از احمدی‌نژاد</a></p>
<p>لینک آهستان: <a href="http://www.ahestan.ir/?p=8180">احمدی نژادی ها</a></p>
<p><a href="http://www.midinternet.com/wp/wp-content/uploads/2011/04/Ahestan.jpg"><img class="size-medium wp-image-5871 aligncenter" title="Ahestan" src="http://www.midinternet.com/wp/wp-content/uploads/2011/04/Ahestan-294x300.jpg" alt="" width="294" height="300" /></a></p>
<p>&nbsp;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.midinternet.com/5870/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>To ALL My Friends</title>
		<link>http://www.midinternet.com/5863</link>
		<comments>http://www.midinternet.com/5863#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 13 Apr 2011 03:58:37 +0000</pubDate>
		<dc:creator>خسروبیگی</dc:creator>
				<category><![CDATA[فرهنگی]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.midinternet.com/?p=5863</guid>
		<description><![CDATA[ایمیلی با عنوان فوق و متن زیر برایم ارسال شده. در ابتدای آن تاکید شده که &#8220;لطفا تا اخر بخوانید&#8221;: یکی از روزهای سال اول دبیرستان بود. من از مدرسه به خانه بر می گشتم که یکی از بچه های کلاس را دیدم. اسمش مارک بود و انگار همه‌ی کتابهایش را با خود به خانه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>ایمیلی با عنوان فوق و متن زیر برایم ارسال شده. در ابتدای آن تاکید شده که &#8220;لطفا تا اخر بخوانید&#8221;:</p>
<p>یکی از روزهای سال اول دبیرستان بود. من از مدرسه به خانه بر می گشتم که یکی از بچه های کلاس را دیدم. اسمش مارک بود و انگار همه‌ی کتابهایش را با خود به خانه می برد.</p>
<p>با خودم گفتم: &#8216;کی این همه کتاب رو آخر هفته به خانه می بره. حتما ً این پسر خیلی بی حالی است!&#8217;</p>
<p>من برای آخر هفته ام برنامه‌ ریزی کرده بودم. (مسابقه‌ی فوتبال با بچه ها، مهمانی خانه‌ی یکی از همکلاسی ها) بنابراین شانه هایم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.‌<br />
همینطور که می رفتم،‌ تعدادی از بچه ها رو دیدم که به طرف او دویدند و او را به زمین انداختند. کتابهاش پخش شد و خودش هم روی خاکها افتاد.<br />
عینکش افتاد و من دیدم چند متر اونطرفتر، ‌روی چمنها پرت شد. سرش را که بالا آورد، در چشماش یه غم خیلی بزرگ دیدم. بی اختیار قلبم به طرفش کشیده شد و بطرفش دویدم. در حالیکه به دنبال عینکش می گشت، ‌یه قطره درشت اشک در چشمهاش دیدم.<br />
همینطور که عینکش را به دستش می‌دادم، گفتم: &#8216; این بچه ها یه مشت آشغالن!&#8217;<br />
او به من نگاهی کرد و گفت: &#8216; هی ، متشکرم!&#8217; و لبخند بزرگی صورتش را پوشاند. از آن لبخندهایی که سرشار از سپاسگزاری قلبی بود.<br />
من کمکش کردم که بلند شود و ازش پرسیدم کجا زندگی می کنه؟ معلوم شد که او هم نزدیک خانه‌ی ما زندگی می کند. ازش پرسیدم پس چطور من تو را ندیده بودم؟<br />
او گفت که قبلا به یک مدرسه‌ی خصوصی می رفته و این برای من خیلی جالب بود. پیش از این با چنین کسی آشنا نشده بودم&#8230; ما تا خانه پیاده قدم زدیم و من بعضی از کتابهایش را برایش آوردم.<br />
او واقعا پسر جالبی از آب درآمد. من ازش پرسیدم آیا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازی کند؟ و او جواب مثبت داد.<br />
ما تمام اخر هفته را با هم گذراندیم و هر چه بیشتر مارک را می شناختم، بیشتر از او خوشم می‌آمد. دوستانم هم چنین احساسی داشتند.<br />
صبح دوشنبه رسید و من دوباره مارک را با حجم انبوهی از کتابها دیدم. به او گفتم:&#8217; پسر تو واقعا بعد از مدت کوتاهی عضلات قوی پیدا می کنی،‌با این همه کتابی که با خودت این طرف و آن طرف می بری!&#8217; مارک خندید و نصف کتابها را در دستان من گذاشت..<br />
در چهار سال بعد، من و مارک بهترین دوستان هم بودیم. وقتی به سال آخر دبیرستان رسیدیم، هر دو به فکر دانشکده افتادیم. مارک تصمیم داشت به جورج تاون برود و من به دوک.<br />
من می دانستم که همیشه دوستان خوبی باقی خواهیم ماند. مهم نیست کیلومترها فاصله بین ما باشد.<br />
او تصمیم داشت دکتر شود و من قصد داشتم به دنبال خرید و فروش لوازم فوتبال بروم.<br />
مارک کسی بود که قرار بود برای جشن فارغ التحصیلی صحبت کند. من خوشحال بودم که مجبور نیستم در آن روز روبروی همه صحبت کنم.<br />
من مارک را دیدم.. او عالی به نظر می رسید و از جمله کسانی به شمار می آمد که توانسته اند خود را در دوران دبیرستان پیدا کنند.<br />
حتی عینک زدنش هم به او می آمد. همه‌ی دخترها دوستش داشتند. پسر، گاهی من بهش حسودی می کردم!<br />
امروز یکی از اون روزها بود. من میدیم که برای سخنرانی اش کمی عصبی است.. بنابراین دست محکمی به پشتش زدم و گفتم: &#8216; هی مرد بزرگ! تو عالی خواهی بود!&#8217;<br />
او با یکی از اون نگاه هایش به من نگاه کرد( همون نگاه سپاسگزار واقعی) و لبخند زد: &#8216; مرسی&#8217;.<br />
گلویش را صاف کرد و صحبتش را اینطوری شروع کرد: &#8216; فارغ التحصیلی زمان سپاس از کسانی است که به شما کمک کرده اند این سالهای سخت را بگذرانید. والدین شما، معلمانتان، خواهر برادرهایتان شاید یک مربی ورزش&#8230;. اما مهمتر از همه، دوستانتان&#8230;.</p>
<p>من اینجا هستم تا به همه ی شما بگویم دوست کسی بودن، بهترین هدیه ای است که شما می توانید به کسی بدهید. من می خواهم برای شما داستانی را تعریف کنم.&#8217;<br />
من به دوستم با ناباوری نگاه می کردم، در حالیکه او داستان اولین روز آشناییمان را تعریف می کرد. به آرامی گفت که در آن تعطیلات آخر هفته قصد داشته خودش را بکشد. او گفت که چگونه کمد مدرسه اش را خالی کرده تا مادرش بعدا ً وسایل او را به خانه نیاورد.<br />
مارک نگاه سختی به من کرد و لبخند کوچکی بر لبانش ظاهر شد.<br />
او ادامه داد: &#8216;خوشبختانه، من نجات پیدا کردم. دوستم مرا از انجام این کار غیر قابل بحث، باز داشت.&#8217;<br />
من به همهمه‌ ای که در بین جمعیت پراکنده شد گوش می دادم، در حالیکه این پسر خوش قیافه و مشهور مدرسه به ما درباره‌ی سست ترین لحظه های زندگیش توضیح می داد.<br />
پدر و مادرش را دیدم که به من نگاه می کردند و لبخند می زدند. همان لبخند پر از سپاس.<br />
من تا آن لحظه عمق این لبخند را درک نکرده بودم.<br />
هرگز تاثیر رفتارهای خود را دست کم نگیرید. با یک رفتار کوچک، شما می توانید زندگی یک نفر را دگرگون نمایید: برای بهتر شدن یا بدتر شدن.<br />
خداوند ما را در مسیر زندگی یکدیگر قرار می دهد تا به شکلهای گوناگون بر هم اثر بگذاریم.<br />
دنبال خدا، در وجود دیگران بگردیم.<br />
حالا شما دو راه برای انتخاب دارید:<br />
۱) این نوشته را به دوستانتان نشان دهید،<br />
۲) یا آن را پاک کنید گویی دلتان آن را لمس نکرده است..<br />
همانطور که می بینید، من راه اول را انتخاب کردم.<br />
&#8216; دوستان،‌ فرشته هایی هستند که شما را بر روی پاهایتان بلند میکنند، زمانی که بالهای شما به سختی به یاد می‌آورند چگونه پرواز کنند.&#8217;</p>
<p>هیچ آغاز و پایانی وجود ندارد&#8230;.<br />
دیروز،‌ به تاریخ پیوسته،<br />
فردا ، رازی است ناگشوده،<br />
اما امروز یک هدیه است</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.midinternet.com/5863/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بچه کلاغ</title>
		<link>http://www.midinternet.com/5855</link>
		<comments>http://www.midinternet.com/5855#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 11 Apr 2011 03:43:59 +0000</pubDate>
		<dc:creator>خسروبیگی</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.midinternet.com/?p=5855</guid>
		<description><![CDATA[کلاغی فرزند خود را درس همی داد که: به محض اینکه دیدی انسانی اعم از کوچک یا بزرگ دولا (خم) شد بدان که میخواهد سنگی برداشته و تو را بزند. لذا فورا فرار کن! کلاغ زاده مادر را همی گفت: اگر آدمی زاده از قبل سنگ برداشته بود، چه؟!]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>کلاغی فرزند خود را درس همی داد که:</p>
<p>به محض اینکه دیدی انسانی اعم از کوچک یا بزرگ دولا (خم) شد</p>
<p>بدان که میخواهد سنگی برداشته و تو را بزند.</p>
<p>لذا فورا فرار کن!</p>
<p>کلاغ زاده مادر را همی گفت:</p>
<p>اگر آدمی زاده از قبل سنگ برداشته بود، <strong>چه</strong>؟!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.midinternet.com/5855/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>یک بام و دو هوا</title>
		<link>http://www.midinternet.com/5665</link>
		<comments>http://www.midinternet.com/5665#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 14 Feb 2011 20:52:06 +0000</pubDate>
		<dc:creator>خسروبیگی</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[عمومی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.midinternet.com/?p=5665</guid>
		<description><![CDATA[گویند شبی تابستانی که مردم به خوشی هوا بر بام میخوابیدند، زنی (مادرزن و مادرشوهر!) نیمه شب بر بام رفت. یک سوی بام دختر و دامادش خوابیده بودند و سوی دیگر پسر و عروسش! زن به سمت دختر و داماد رفت و آنها را که فاصله داشتند به هم چسباند و گفت: مگر نمیبینید هوا [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>گویند شبی تابستانی که مردم به خوشی هوا بر بام میخوابیدند، زنی (مادرزن و مادرشوهر!) نیمه شب بر بام رفت. یک سوی بام دختر و دامادش خوابیده بودند و سوی دیگر پسر و عروسش!</p>
<p>زن به سمت دختر و داماد رفت و آنها را که فاصله داشتند به هم چسباند و گفت: مگر نمیبینید هوا سرد است؟ در هم شوید که نچایید!</p>
<p>آنگاه به دیگر سو رفت و پسر و عروسش را از هم جدا کرد و گفت: مگر نمیبینید هوا گرم است؟ چرا به هم چسبیده‌اید که  گرمای زیاد مرض زاید!</p>
<p>عروس گفت:<br />
قربون برم خدا رو<br />
یک بام و دو هوا رو<br />
اونور بام سرما رو<br />
اینور بام گرما رو!</p>
<p>و این حکایت ۲۰ و ۳۰ باشد که چند شب پیش به آمریکا خرده بگرفتی که چرا از مردم مصر حمایت نمیکرد و اکنون گوید که چرا از مردم ایران حمایت کنند؟!</p>
<p>آقای لاریجانی میگفت دولت مصر با بستن اینترنت طرفی نمیبندد و لذا در همین راستا دولت ایران نیز جیمیل را بسته است!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.midinternet.com/5665/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

