حکایت ملا و شراب فروش!

سرمایه داری در نزدیکی مسجد قلعه فتح الله کابل رستورانی ساخت که در آن موسیقی و رقص بود و برای مشتریان مشروب هم سرو می شد./ملای مسجد هر روز در پایان موعظه دعا می کرد تا خدا صاحب رستوران را به قهر و غضب خود گرفتار کند و بلای آسمانی بر این رستوران نازل!./یک ماه [...]


حس و حال/۱۴ لینک

گاهی اوقات حس و حال نوشتن ندارم. در این صورت لینکهای مطالب جالب را جمع میکنم تا بعد که حال پیدا کردم در موردشان بنویسم. اما بعد با زیاد شدن لینکها و کمبود وقت، بهتر میبینم لیست آنها را بهمراه لینک منتشر کنم: – تبدیل رایگان تصویر به متن – ثبت سایت در موتورهای جستجو [...]


To ALL My Friends

ایمیلی با عنوان فوق و متن زیر برایم ارسال شده. در ابتدای آن تاکید شده که “لطفا تا اخر بخوانید”: یکی از روزهای سال اول دبیرستان بود. من از مدرسه به خانه بر می گشتم که یکی از بچه های کلاس را دیدم. اسمش مارک بود و انگار همه‌ی کتابهایش را با خود به خانه [...]


بچه کلاغ

کلاغی فرزند خود را درس همی داد که: به محض اینکه دیدی انسانی اعم از کوچک یا بزرگ دولا (خم) شد بدان که میخواهد سنگی برداشته و تو را بزند. لذا فورا فرار کن! کلاغ زاده مادر را همی گفت: اگر آدمی زاده از قبل سنگ برداشته بود، چه؟!


یک بام و دو هوا

گویند شبی تابستانی که مردم به خوشی هوا بر بام میخوابیدند، زنی (مادرزن و مادرشوهر!) نیمه شب بر بام رفت. یک سوی بام دختر و دامادش خوابیده بودند و سوی دیگر پسر و عروسش! زن به سمت دختر و داماد رفت و آنها را که فاصله داشتند به هم چسباند و گفت: مگر نمیبینید هوا [...]