همیشه یک کوچکتر از دو نیست!
شدیدا توصیه میکنم چه معلم هستی و چه نیستی متن زیبا و عبرت انگیز زیر را بخوانی!
💢 یکی از خاطراتی که دیدگاه من را در طول معلمی بسیار عوض کرد اتفاق عجیبی بود که برای حسین دانش آموز سطح متوسط ولی بسیار شاد و شنگول کلاس رخ داد و ذهنیت من رو نسبت به همه چیز تغییر داد …همه چیز از ورود یک خرمگس بزرگ به کلاس شروع شد…
هرکسی داشت به اون نیگاه می کرد و از صورت های سرخ شده شان می شد حالت انفجار خنده رو حس کرد در همین حال حسین کاغذ مچاله شده ای رو روی میز من گذاشت که توی اون نوشته بود اگه میشه برم دستشویی! من که ناراحت بودم اجازه ندادم ولی اصرار کرد و صدای بچه ها از روی شوخی بالا گرفت که آقا این طفلک یه کلیه داره این چه کاریه! شعار میدادند که مرگ بر دیکتاتور و … به حسین گفتم زود برمیگردی ها!! حسین رفت اما رفت که رفت … جلسه بعدی اجازه ورود به کلاس بهش ندادم اون بنده خدا هم بدون هیچ حرفی برگشت توی حیاط…زنگ تفریح دوباره دیدمش و پرسیدم توضیح ندادی پسر چرا رفتی و برنگشتی؟ با اکراه گفت اگه به کسی نگی میگم آقا! کسی از کادر مدرسه خبر نداره! البته دلیلی هم نداره که اونا بخوان بدونن… انتظاری هم ندارم
گفت رفتم خونه…دستاش خیس بود و معلوم بود از استرس پوست های بغل ناخن هاش رو از بس جویده بود چندجا پاره شده بود… گفت کسی از مسیولین مدرسه نمیدونه… راستش بابام جانبازه و پارسال توی یه مسابقه کمک هزینه سفر مشهد اسمشون دراومده بوده… با مامانم دونفری سوار ماشین میشن ولی چون بابام پاهاش کمی مشکل داشت نمی تونست دنده و کلاچ بگیره،ماشین رو دنده هاشو اتومات کرده بودیم …خوب بلد نبود… تصادف کردند آقا… بابا کمرش مشکل پیدا کرد و مامان قطع نخاع شد! من موندم و یه آبجی کوچکتر از خودم که صبح به صبح با دوچرخه می برمش مدرسه توی خیابون پائینی همین جا…
راستش دیروز آبجی رو سپرده بودم که درب توری اتاق رو ببنده خدایی نکرده پشه ای مگسی چیزی توی اتاق نیاد! چون اگه بره روی صورت مامانم بشینه،مامان نمیتونه دستاشو بالا بیاره و اونو از روی صورتش دور کنه!دیروز اون خرمگس که اومده بود توی کلاس یه دفعه دلم هوری ریخت پائین که نکنه آبجیم یادش رفته باشه درب توری رو ببنده… اگه مگس اومده باشه توی اتاق چی شده تا الان … مامان چیکار کرده …قلبش داشت تند تند میزد دستاشو به هم می مالید و پوست دستاشو با ناخن می خراشید… نمیخواستم ناراحتش کنم ولی گفت راستش رفتم که زودی بیام آقا … ولی دیدم مامان کمی تقلّا کرده بود و بندهای ایزی لایفش باز شده بود مجبور شدم خودم تمیزش کنم! آخه چند مدتیه زخم بستر گرفته و هزینه های پرستار زیاده گاهی وقت ها اینکارو خودمون انجام میدیم آقا دعا کنید خوب بشه دیگه روم نمیشه وقتی داریم کارهاشو میکنیم چشماشو میبنده … حسین حرف میزد ولی من دیگه صدایش را نمیفهمیدم و فقط خنده ها و شیطنت های حسین را گوشه کلاس توی این مدت تصور میکردم… لبخند هایی سراسر درد… آخه چقدر یه نفر باید خوب باشه … آخه چقدر یه بچه میتونه بزرگ باشه…راستش تا آخر سال نتوانستم به گوشه سمت راست کلاس نیگا کنم این حس تا سالها باهام مونده …چون کسی رو گوشه اونجا میدیدم که خیلی بزرگتره منه…خیلی آقاست…خیلی مرده… حالا میفهمم که جمله همیشه یک کوچکتر از دو نیست یعنی چی…حرف آخری که بهم زد واقعا منو شکست…حسین گفت: آقا! مامانم همیشه میگه میخوام درس بخونی منو خوبم کنی چیکار کنم آقا…فکر میکنی میتونم پزشکی قبول بشم؟
سال بعد که جواب کنکور اومد دوباره همه این صحنه ها تکرار شد ،حسین تماس گرفت ولی با بغضی که هنوز از یادم نمیرود… گفت آقا! میخوام انتخاب رشته کنم…گفتم کجاها رو قبول میشی؟ رتبه چی شد؟ گفت: آقا پزشکی راه دور قبولم ولی… ولی گریه کرد و بغضش بعد از دوسال ترکید و حرفی زد که تا سال ها دلم را می سوزاند…گفت راستش کسی نیست از مامان و بابا نگه داری کنه … چکنم آقا؟…میخوام پرستاری بزنم بمونم همین جا توی شهر به نظرت خوبه؟….
منبع: کانال ایتای محمد محسنی بیدگلی
پست مرتبط: کمی درباره مشکلات یک جانباز
