ایستگاه
همگی در ضمیر ناخودآگاه خود رویای سادهای را پنهان کردهایم. در این رویا خود را در سفری طولانی با قطار بهدور قارهها میبینیم. از پنجره این قطار به بیرون مینگریم...
همگی در ضمیر ناخودآگاه خود رویای سادهای را پنهان کردهایم. در این رویا خود را در سفری طولانی با قطار بهدور قارهها میبینیم. از پنجره این قطار به بیرون مینگریم...
هر موقع از دست روزگار به ستوه میآیم، لحظهای تامل میکنم و جیمی کوچولو را به یاد میآورم. جیمی خیلی دوست داشت نقشی در تئاتر مدرسه بگیرد. مادرش به من...
کودک داستان ما عصر یک روز قلم و کاغذ به دست وارد آشپزخانه شد. مادر داشت شام را آماده میکرد. بعد از اینکه مادر کارش را تمام کرد و دستانش...
همۀ ما این ضربالمثل را شنیدیم که: «با یک گل بهار نمیشه.» اما آیا واقعاً به این ضربالمثل اعتقاد دارید یا اینکه با من موافقید که هر گلی بویی دارد...
پسربچه گفت: «بعضی وقتها قاشق از دستم میافتد.» پیرمرد گفت: «منم گاهی اوقات قاشق از دستم میافتد.» پسربچه با صدای آهسته گفت: «شلوارم را خیس میکنم.» پیرمرد خندید و گفت:...
بچه که بودم جزو اولین کسانی بودیم که تلفن داشتیم. اون موقعها بیشتر همسایههامون تلفن نداشتند. اون تلفن دیواری با جعبۀ بلوط رو دیواره پلۀ پایینی کاملاً یادمه. گوشی تلفن...
با سلام اولین پستم رو با یه داستان کوتاه شروع می کنم. در نظر دارم گاهی اوقات بعضی داستانهای کوتاه جالب و دلنشین را ترجمه کنم. امیدوارم مورد توجه خوانندگان...