انتقام دیو ۳

ادامه از قسمت قبل

قسمت ۷۱

افشین داشت میگفت میدونم من و پدرم بدترین و کثیف ترین کار رو در حقت کردیم و انتظار ندارم ما رو ببخشی
اما من…
که صدای جیغ سالن رو برداشت
با توانی که نمیدونم از کجا اومد دویدم سمت اتاق سامی
چشماش بسته بود اصلا مرده بود دویدم جلو دستشو گرفتم
فریاد زدم سامی، سامی چشماتو باز کن خدای من هنوز زنده بود
چشاشو به زحمت باز کرد
میون گریه گفتم سامی من هیچکی رو نکشته بودم
من تو الکلی مجازات شدیم
به گناه نکرده ما رو سوزندن سامی
به گناه نکرده تو رو از من گرفتن
به گناه نکرده بدنمون کبود شد و دلمون خون
به زحمت گفت میدونم افشین همه چیو بهم گفت آخرین قطره اشکش ریخت روی بالش
و چشماشو برای همیشه بست
نه، نه این واقعیت نداشت
ساااامی، سامی پاشو این حق ما نیست
ساااااامی
شونه هاشو گرفته بودم و تکون میدادم
پرستارا به زحمت منو ازش جدا کردن
فریاد زدم ولم کنید لعنتیا ولم کنید
افشین اومد بازومو کشید دستمو کشیدمو گفتم به من دست نزن
داشتم خفه میشدم باید میرفتم
در عرض چند ساعت فهمیدم دو سال بیگناه مجازات شدم
در عرض چند ساعت فهمیدم کسیو نکشتم
که اشکهای مادرم ده سال پیر شدن پدرم
بخاطر ظلم بزرگی بوده که مثل مار موذیانه دور زندگیمون پیچید
در عرض چند ساعت
تک تک پایه های زندگیم با کلنگ حقیقت ویرون شد
در عرض چند ساعت فهمیدم زندگی خیلی بیرحم تر از اونی که فکر میکردم خیلی بیرحم
فقط میخواستم برم
از میون اشباح گریان گذشتم
و قدم به قلب داغدار خیابان گذاشتم که خیس از اشکهای آسمان بود
مثل یه جنازه کنار خیابون میرفتم
که صدای پیاپی بوق ماشینی به روح زخم خوردم سوهان کشید
برگشتمو نگاش کردم
افشین بود
گفت بیا بشین برسونمت خونه
رومو برگردوندم و به راهم ادامه دادم
ماشین رو نگه داشت اومد پایین بازومو گرفت
اما اینبار مثل آدمی مسخ شده اعتراضی نکردم
دیگه توانی هم برای اعتراض نداشتم
منو رو صندلی نشوند تا رسیدیم خونه
زنگو زد
مش صفر اومد دم در
آشفته بود گفت خانوم کجا بودین
آقا حالشون خیلی بد بود
همه چیو شکستن و رفتن بیرون
به حیاط نگاه کردم گلدون ها هر کدوم یه سمت شکسته بود
از پله ها بالا رفتم و وارد خونه شدم
گلدون آفتاب گردونم هزار تکه شده بود
کوسن ها هر کدووم به یه طرف پرت شده بود همه جا پر از تکه های شکسته بود
افشین پشتم اومد تو داشت با حیرت به خونه نگاه میکرد
رفتم سمت تی وی و دی وی دی رو روشن کردم
نشستم رو مبل
افشین گفت داری چیکار میکنی
با گریه گفتم مگه نمی بینی میخوام کارتون ببینم

قسمت ۷۲

رفتم سمت تی وی و دی وی دی رو روشن کردم
نشستم رو مبل
افشین گفت داری چیکار میکنی
با گریه گفتم مگه نمی بینی میخوام کارتون ببینم
گفت صبا پاشو ببرمت بیمارستان
و در همین حین مدام شماره علیرضا رو میگرفت
تا بالاخره جواب داد
افشین عصبی فریاد زد لعنتی کجایی
پاشو بیا خونه
یه رب بعد علیرضا درو کوبوند و وارد شد
تا چشمش به من افتاد به سمتم حمله ور شد
و منو گرفت زیر مشت و لگد افشین دوید سمتمون
وسط درد عمیقی که تو پهلو و کمرم میپیچید
صدای پر خشمشو میشنیدم که فریاد میزد
من میدونستم تو هرزه ای همتون مثل همید
میدونستم آخرش با اون پسره فرار میکنی
چیه قالت گذاشت سر کار بودی بدبخت
دوباره مثل یه تفاله برگشتی پیش خودم
مامانت کدوم گوریه چرا هیچکی خونتون نبود آره همتون با هم همدست بودین و منو احمق فرض کردین
خدای من فقط آخر حرفای مامانمو شنیده بود جایی که مامانم گفت زود خودتو برسون سامی منتظره
دیگه ضرباتشو حس نمیکردم بدنم بی حس شده بود
اصلا هیچی حس نمیکردم
افشین فریاد میزد ولش کن لعنتی کشتیش
اما نمیتونست از من جداش کنه
در همین حین علیرضا برگشت و مشت محکمی تو صورت افشین زد
از فرصت استفاده کردم
و با تمام توانم بلند شدمو به سمت اتاق دویدم
و در رو پشت سرم قفل کردم صدای ضرباتی که به در میزد مثل پتک تو سرم میخورد
فریاد زد بیا بیرون وگرنه این درو میشکنم
با گریه گفتم برو گمشو ازت متنفرم
و پشت در نشستم و صدای هق هقم بالا رفت
با عصبانیت بلند شدمو
رفتم سمت دراور و میز آرایشم و همه رو ازمیز پرتاب کردم اونور
گلدون کنار تختو برداشتمو کوبوندم تو آیینه
روتختی رو پرت کردم و پرده های پنجره رو کندم
و همزمان فریاد میزدم خدایا چرا
آخه چرا این زندگی لعنتی تموم نمیشد
اما من تمومش میکنم همین الان
رفتم سمت پاتختی و بسته قرصای خوابمو برداشتم
لیوان کنار تخت هنوز آب داشت
همه قرصا رو ریختم تو دهنمو و پشتش آب دادم
صدای در زدنش محکمتر شده بود فریاد زد داری اونجا چه غلطی میکنی
همینطور که به در میزد
افشین فریاد زد
علیرضا سامی مرد
همین الان
صدای وحشتزده علیرضا رو شنیدم که میگفت چی
افشین ادامه داد
من همه چیو به صبا گفتم
گفتم من بودم که با پریا تصادف کردم
خدای من نه یعنی علیرضا تمام این مدت میدونست دیگه تحمل این زندگی لعنتی رو نداشتم
خدایا نامردی تا کجا خیانت تا کجا
همشون با هم همدست بودن
من و سامی بیچاره بازیچه یه مشت حیوون شده بودیم
نه دیگه نمیتونستم..
همه چیو تحمل کردم ولی این یکی نه.
از داخل وسائل آرایشم تیغی رو برداشتمو با اطمینان روی مچ دستم کشیدم

قسمت ۷۳

چشمام هی تار و تارتر میشد که در با یه ضرب باز شد
و در آن مه آلود مرگ دستان علیرضا منو به آغوش کشید و بلند کرد
موهای سیاهم آخرین وداع رو با هوای این خونه کرد
و قطره اشکم آخرین وداع رو با این قصر پر ملال خداحافظ ای باغ زیبا
یادته روزی که قدم به این خونه گذاشتم هردومون سفید پوش بودیم تو از برف من از کفن عروسی
و حالا هر دو سیاه پوشیم تو از شب من از مرگ روزی که اومدم کسی واسم قربونی نکرد و خونی رو سنگفرشت ریخته نشد
اما نگاه کن امروز که دارم میرم از خون من سنگفرشت رنگین شده
خداحافظ ای باغ زیبا، تنها دلخوشی من، تو این زندان طلایی خداحافظ : افشین در ماشین رو باز کن
صدای ملتمسانه علیرضا در گوشم می پیچید خدایا اینکار و با من نکن
افشیییییین…..
و بعد تاریکی وقتی چشم باز کردم همه چیز سفید بود
مرده بودم انگار اما بعد از یه مدت چشمام واضح و واضحتر شد
تو بیمارستان بودم
یهو علیرضا دوید جلو خدایا شکرت
چشاتو باز کردی
وای اگه از دستت میدادم چیکار میکردم
ملافه رو کشیدم رو صورتم و گفتم برو بیرون
گفت صبا
دستمو آورد بالا که درد شدیدی تا عمق وجودم رفت دستمو پانسمان کرده بودن و سروم توش بود
از زیر ملافه با صدایی که به زحمت بیرون میومد گفتم دیگه هیچوقت نمیخوام ببینمت
پرستار اومد تو و به علیرضا گفت لطفا بیرون باشید
وضعیتشون هنوز مناسب نیست
خواهش میکنم فعلا بیرون باشید
بعد ملافه رو از رو صورتم کشید
ببین رفت آروم باش استرس روحی واست خوب نیست عزیزم
گفتم خانم پرستار اجازه ندید هیچکس بیاد تو
فقط میخوام یه نفر رو ببینم
گفت کی مامانت
گفتم مگه مامانم اینجاست
گفت آره از صبح هنوز نرفته
با منگی نگاش کردم
و بعد چیزی در مغزم جرقه زد
خدای من این همون بیمارستانه
چرا میون این همه جا من باید بیام اینجا
یه دفعه یادم افتاد سامی من مادر نداشت
یادم اومد مامان من قرار بود بیشتر از اینکه مامان من باشه واسه اون مادری کنه
سامی من تنها بود غریب بود هیچکیو نداشت
گفتم اون دختره هم هنوز اینجاست
گفت آره
گفتم میشه ببینمش
گفت مامانت بیرون خیلی نگرانه
گفتم میشه اون دختره رو صدا کنید
با تردید رفت بیرون
چند لحظه بعد دختره با چشمای قرمز اومد تو
گفتم تو کی هستی
دوست دخترشی یا نامزدش
به چشمام نگاه نمیکرد سرش پایین بود گفت هیچکدوم من عاشقش بودم
صداش تو سرم زنگ زد عاشقش بودم بودم بودم بودم
گفتم بودی مگه الان نیستی
با گریه گفت صبا خانوم سامی مرده
با خنده گفتم آره آره راست میگی وقتی یکی میمیره دیگه نمیگن هست میگن بود
صدای خنده هام تبدیل به قهقهه‌ شد

 

قسمت ۷۴

دختره ترسیده بود
همونطور که میخندیدم اشک از چشمام میریخت
آره، آره سامی مرده،سامی مرده من کشتمش
اما نگاه کن من هنوز زنده م
و بلند بلند گریه کردم
گفت من میفهمم اما..
فریاد زدم اما چی
تو چطوری وسط زندگی من سبز شدی
چطوری خودتو بهش چسبوندی
اون همه عکس و فیلم از کجا اومد یهو
اگه تو نبودی
وقتی دلم به مهندس قادری خوش شد
نمیموندم تو اون زندگی کثیف پر خیانت
تو از کجا یهو پیدات شد
ساکت سرشو پایین انداخته بود فریاد زدم چرا لال شدی چرا حرف نمیزنی
سرشو آورد بالا و گفت مهندس قادری منو فرستاد به عنوان مدیر برنامه…
وای وای وای خدایا چرا این روز پر از خیانت و کثافت تموم نمیشد
در همین موقع مهندس قادری اومد تو و با سر به دختره اشاره کرد که بره
گفت مامانت بیرون خیلی نگرانه
برگشتمو نگاش کردم گفتم چرا
مگه نگفتی من مثل دختر نداشتتم
با دختر خودتم همین کارارو میکردی
بابا جونم بابای مهربونم.
مهندس اشک تو چشماش جمع شد
صداش لرزید
گفت من مستاصل بودم سعی کردم
بهترین کارو کنم چیزی که به صلاح همه باشه
گفتم صلاح کی گفت تو علیرضا سامی افشین
آه عمیقی کشیدم
دستمو نشونش دادم گفتم صلاح من این بود
صلاح سامی مرگ بود
صلاح ما این بود که شما سه تا دست به یکی کنید
گفت قبل از اینکه با علیرضا آشنا بشم فکر می کردم شاید مثل این قصه ها که یه تصادفی میشه و دونفر عاشق هم میشن
تو هم با علیرضا خوشبختی
ولی وقتی باهاش آشنا شدم دیدم
چه اتفاق وحشتناکی واست افتاده
تمام تلاشمو کردم تا نجاتت بدم
بخاطر همین خواستم بیای تو شرکتمون
تا پولو یه دفعه بهت بدیم و خلاص بشی اما علیرضا قبول نکرد
یه روز بهم گفت خیلی دوسش دارم
ولی نمیتونم بپذیرم واسه منی که همه برام له له میزنن اینقدر قیافه بگیره
باهاش حرف زدم خیلی منطقی اما قبول نکرد
اون روز که فهمیدم تو رو با سامی تهدید کرده خونم به جوش اومد رفتم دیدنش
و گفتم که همه چیو میدونم و ازش خواستم قبل از اینکه مجبور شم شراکتمون رو به هم بزنم
و ضربه اقتصادی بدی بهش بخوره تو رو طلاق بده
اما گفت براش مهم نیست و نهایتش از صفر شروع میکنه به زبون خوش بهش گفتم اینقدر وکیل های قدر دورم هستن که میتونم ثابت کنم
صبا رو مجبور به ازدواج کردی و این عقد کلا باطله
بهش گفتم دستت به هیچ جا بند نیست
امابازم قلدر بازی در آورد
و شروع کرد به داد و بیداد که به شما چه ربطی داره
منم گفتم که افشین مقصر اصلی تصادفه
گفتم اونقدر بریده که میخواد بره خودشو معرفی کنه
اول و آخر تو متضرری.
شوکه شد
ده بار طول اتاقو رفت و اومد باورش نمیشد

قسمت ۷۵

علیرضا شوکه و عصبی بود
گفتم آب از سر من گذشته
زن من از غصه دق کرد و مرد
من میتونم پرونده تصادف رو دوباره به جریان بندازم افشین خودشو معرفی میکنه پولتو با سودش و حتی دو برابر بهت برمیگردونیم
اما بخاطر کتک زدنش بخاطر عسر و حرج بخاطر ازدواج اجباری کاری میکنم که عقدتون باطل بشه
تو هم هیچکاری ازت برنمیاد
پس بهتره لجبازی نکنیو بذاری این دختر بره
از عشقش جداش کردی داری عذابش میدی
لجبازی تا کجا
گفت مهندس لجبازی نیست من عاشقشم
آره اولش لبجازی بود ولی نمیدونم کی عاشقش شدم
کی طاقت یه روز دوریشم نداشتم
کی شد همه کسم
گفتم پس چرا دست روش بلند میکنی
چرا تنهاش میذاری
گفت نمیدونم دستم خودم نیست همش فکر میکنم منتظر یه فرصته که فرار کنه و بره
شبهایی که دیر میومدم و اون فکر میکرد تو مهمونی ها ولم
پشت در خونه می نشستم و فکر میکردم
دلم میخواست برم تو بغلش کنم ببوسمش و بهش بگم
ببخشید که ناراحتت کردم
ببخشید که دست روت بلند کردم
ببخشید که تنهات میذارم
تو همه وجودمی همه زندگیمی یه لحظه طاقت دوریتو ندارم
اما بعد حسی مثل خنجر تو قلبم فرو میرفت
هرچقدر من عاشق اون بودم اون ده برابر عاشق سامی بود
با این وجود دوسش دارم قول میدم خوشبختش کنم
خواهش میکنم از من نگیریدش
صبا…. تو جای من بودی چیکار میکردی
بخاطر همین سعی کردم شرایط زندگی رو برات بهتر کنم
سفر به سنگاپور نقشه خودش بود البته من به توانایی هاتون ایمان داشتم
اما امیدوار بودم که تو هم به این زندگی دل ببندی
حالام هر کاری بگی میکنم
به افشین میگم بره خودشو معرفی کنه تا بیگناهی تو ثابت بشه
هرچی تو بگی
سرش پایین بود
گفتم افشین رو میبخشم با حیرت و تعجب گفت چی؟
جوابشو ندادم گفتم و اما علیرضا
تو هیچ دادگاهی شرکت نمیکنم
هیچ پزشک قانونی نمیرم
میخوام از روی این تخت که بلند شدم مستقیم برم
برم جاییکه علیرضا برای همیشه از زندگیم محو بشه
شما به من قول دادین یه مرد باید سر حرفش بمونه
شما گفتین بواسطه افرادی که میشناسین خیلی سریع و بدون حضور من میتونید برگ طلاقو بدین دستم
حالا وقتشه که به قولتون عمل کنید
من بیگناه تاوان خون پریا رو دادم
شما تاوان خون سامی رو به من بدین
اما اگه مثل اون دفعه به حرفتون عمل نکنید
من دیگه تا آخر عمرم به هیچ مردی اعتماد نمیکنم
گفت بهت قول میدم قول مردونه
هرچی بخوای غیر از اینم انجام میدم
گفتم هرچی بخوام؟
گفت آره هر چی بخوای
گفتم بعدش افشین باید با من ازدواج کنه اما هر وقت من بخوام
و این ممکنه چندین سال طول بکشه
و تا نظرمو نگفتم حق نداره با هیچ زن دیگه ای حرف بزنه

 

قسمت ۷۶

نمیدونم چرا اینو گفتم
شاید میخواستم افشین هم به اندازه من درد بلاتکلیفی رو بچشه
وقتی گفتم افشین باید با من ازدواج کنه
حتی یه لحظه هم فکر نکرد گفت باشه
گفتم همه رو همینطوری خرید و فروش میکنید
آدمها با گونی سیب زمینی براتون فرقی نمیکنن
گفت تو میدونی منو افشین داریم چه عذابی میکشیم
هر کاری میکنیم تا این کابوس لعنتی برای هممون تموم بشه
تازه افشین خودشم…
و حرفشو خورد
چقدر من احمق بودم
یه مشت گرگ گرسنه آماده نشسته بودن برای دریدنم
بهش نگاه کردم و گفتم مدیریت هتل سنگاپورم میخوام
علاوه بر یک سوم سهامش
شوکه شد با تعجب نگام کرد
پوزخندی زدمو گفتم
نمیدونستم پولاتون عزیزتر از پسرتونه
افشینو گفتم شوکه نشدین
گفت نه نه فقط یه لحظه…
پریدم وسط حرفش و گفتم فقط یه لحظه باورتون نشد این همون صباست
همون صبای صبح
همون صبای دو سال سکوت و صبر
همون صبایی که دوسال تو خونه مردی زندگی کرد که غرق پول بود اما هیچی ازش نخواست. هیچی حتی یه جوراب.
هر چی بود شوهرش خرید
آره این همون صباست
باورت میشه اینقدر پول پرست شده باشه.
اینقدر خودخواه
خودمم باورم نمیشه
و شماها این بلا رو سر من آوردید
شما افشین علیرضا
من سکوت کردم شما هم سکوت کردید
اما سکوت من کجا و سکوت شما کجا
میدونی مهندس چرا افشین رو بخشیدم
چون از گناهکار کردن و مجازات افشین چیزی عایدم نمیشه
عشقم برمیگرده
روزای تلخ زندگیم درست میشه
یا میتونم علیرضا رو بخاطر اون همه درد ببخشم؟
افشین باید، فقط به من،تقاص پس بده به من
نه هیچکس دیگه.
باید طعم تلخ سردی و زندگی با آدمی که ازش متنفره رو بچشه
و علیرضا باید بفهمه وقتی یکیو از عشقش جدا میکنه چه دردی داره
و شما یک هزارم این پولاتون میتونست همون روز اول منو نجات بده
من ازتون انتقام نمیگیرم
من فقط دارم حقمو میگیرم
مهندس آشفته بود و مستاصل
انگار تازه از خواب بیدار شده بود و فهمیده بود با زندگی من چه کرده
گفتم میبینی مهندس تو چند ساعت چقدر بزرگ شدم
میبینی یهو از سی سالگی پرتم کردن تو شصت سالگی
نه پرتم نکردن
پرتم کردین شما سه تا مرد…. مهندس با بغض گفت هر کاری بخوای برات میکنم
من میدونم گناه ما نابخشودنیه همسرم اینو درک کرد که تاب نیاورد
من همه کارا رو درست میکنم قول میدم قبل از اینکه از بیمارستان مرخص بشی
همه چی همونطوری بشه که تو میخوای
گفتم مهندس یه کار دیگه..
دیگه نمیخوام اینجا بمونم
میخوام برم یه جای گرم یه جایی که تن یخ زدم آتیش بگیره
گفت هر جا بخوای
میخوام برم سنگاپور با پدر و مادرم

 

قسمت ۷۷

گفتم میخوام برم سنگاپور با پدر و مادرم
و میخوام هماهنگ کنی که علیرضا هیچوقت نتونه منو پیدا کنه یا پاشو اونجا بذاره
گفت خیالت راحت باشه
من هر چی بخوای قبول میکنم
اما علیرضا هم راز بزرگی داره که اگه بشنوی شاید بتونی ببخشیش…
گفتم برام مهم نیست
گفت بی انصافی نکن
لااقل حرفاشو گوش کن
من که پشتتم
وقتی مهندس رفت بیرون به پرستار گفتم میخوام علیرضا رو ببینیم
اومد تو و در سکوت به من خیره شد
گفتم میدونی تو وضعیتی نیستم که باهات بحث کنم
این ساختمون از پایه خراب شده
من میخوام ازت طلاق بگیرم
میخوام اینو بفهمی و بی دردسر بکشی کنار
بفهمی که دیگه همه چی تموم شد
که من دیگه هیچ احساسی بهت ندارم
وا رفت گفت ولی من دوستت دارم
گفتم اگه دوستم داری پس باید خودخواهی رو کنار بذاری و برای خواسته م احترام قائل باشی
حالا برو
آثار رنجیدگی تو صورتش موج میزد
ولی میدونست که الان تو شرایط هیچ حرفی نیستم
رفت سمت در اتاق که گفتم تو این دو هفته ای که تو بیمارستان هستم نمیخوام دیگه ببینمت
تا زمانیکه از ایران برم
مثل برق زده ها برگشتو نگام کرد
گفتم رابطه ما دیگه تموم شده
تنها لطفی که میتونی بکنی اینکه خاطره بدتر از اینایی که تا حالا تو زندگی باهات داشتم برام بجا نذاری
مهندس گفت تو یه راز داری که من باید بشنوم ولی فکر نمیکنم دیگه حرفی مونده باشه
به هر حال میشنوم هر چند هیچ چیزی نمیتونه نظرمو عوض کنه
سرشو آورد بالا چشمای اشک آلودش رو به صورتم دوخت و گفت هر چیم باشه واسه اشتباهاتم توجیه خوبی نیست
گفتم پس برای همیشه برو
و نذار بیشتر از این عذاب بکشم
پاهاش سنگین شده بود و دیگه پیش نمیرفت اما رفت
میدونستم مهندس باهاش حرف زده
هیچکدوممون حتی فکرشم نمیکردیم که یه شبه کل زندگیمون از پایه ویران بشه
اشکام سرازیر بود اما آتیش قلبمو خاموش نمیکرد

 

 

قسمت ۷۸

ادامه داستان از زبان علیرضا
وقتی صبا رو غرق در خون وسط اتاق دیدم
وقتی بدن و نحیفش رو تو بغل گرفتم
و دویدم سمت بیمارستان
وقتی صبا گفت دیگه هیچوقت نمیخواد منو ببینه
وقتی با باری از گناه و قضاوت نابجا برگشتم خونه
فهمیدم صبا راست میگفت من واقعا یک دیوم…
در حیاط رو باز کردم
اما تا چشمم خورد به سنگفرش باغ وا رفتم لکه های خون ، قطره قطره رفته بود تا بالای پله ها
وارد سالن شدم همه جا بهم ریخته بود و اتفاقات دیشب مثل گردباد دورم می پیچید
وسط خورده های شکسته نشستم
خدایا من چیکار کردم
هر بار که یادم میومد چطور بهش حمله کردم و زدمش
احساس شرمندگی و عذاب وجدان دیوونم میکرد
من زدمش… من دست رو کسی بلند کردم که داغدار بود
من به زن پاک خودم تهمت هرزگی زدم
لعنت به این شک..
من یه دیوم…
اشکام ریخت فریاد زدم من یه دیوم
یه دیو لعنتی.. رفتم سمت دی وی دی بلندش کردم و کوبیدمش کف سالن
هزار تکه شد و فیلم از توش افتاد بیرون
فیلم رو چسبوندم به سینه م
و با گریه گفتم صبااا
رفتم بالا فیلم رو گذاشتم رو لب تاب
و هی نگاه کردم و نگاه کردم و نگاه کردم
تا باطری لب تاب تموم شد
اومدم پایین رفتم سمت اتاقش
از وقتی از سفر برگشتیم دیگه اینجا نخوابید اما وسایلش رو جا به جا نکرد
اتاق بهم ریخته بود
آیینه شکسته و پرده ها کنده شده بود. و وسایلش همه جا پخش بود
وسط اون همه آشفتگی یهو چشمم به حلقه ش افتاد
که خونین یه گوشه افتاده بود
برداشتمش
نشستم روی تخت…
قلبم از درد میسوخت
چی شد که کارمون به اینجا رسید؟
و سیل خاطرات گذشته منو در خودش غرق کرد
و رفتم به اون روزی که فهمیدم پریا بهم خیانت کرده
قبل از نامزدی هرچی مادرم، به بابا گفت این دختره بی اصل و نصبه
خانواده ش تازه به دوران رسیدن بابا قبول نکرد
گفت این یه شراکت بزرگه بین المللیه
دختره بیاد تو خانواده ما درست میشه
خوب پریام خیلی خوشگل و خوش هیکل بود
هیچ پسری نمیتونست بهش نه بگه منم مثل بقیه و مثل بابام، چشمم رو همه چی بستم
تا اون روز که با وقاحت تو چشام نگاه کرد و گفت با یکی دیگه سرو سر داره.
اونم درست چند هفته قبل از عروسی.
آتیش گرفته بودم
پسره رو گرفتم زیر مشت و لگد..
تمام وجودم پر از خشم شد.
اما من کسی نبودم که به بازی بگیرنش و راحت بکشن کنار
بعدش به سمت پریا حمله کردم و جلوی همه تو شرکت فریاد زدم پریا بخدا میکشمت
پریا با وحشت بلند شد و دوید سمت در
منم دویدم سمتش وجودم پر از خشم و نفرت بود اگه دستم بهش میرسید…
که نازی دستمو گرفت

قسمت ۷۹

نازی دستمو گرفت.
داداش ولش کن تو رو خدا نرو
فردا یه انگشت به دست این بزنی کل فک و فامیلش مدعی میشن
دستمو با خشونت از دستش کشیدم بیرون و گفتم گور بابای فک و فامیلش
و رفتم دنبالش
از من خیلی دور شده بود و داشت میدوید
سرعت دویدنمو تندتر کردم
آتیش خشم هر لحظه در درونم شعله ور تر میشد
تا اینکه از دور دیدم پریا پیچید تو یه خیابون
ایستادم. یه آن بخودم اومدم.
کسی در درونم گفت واقعا ارزششو داره ولش کن لیاقتش همینه
اما هنوزم داشتم تو خشم و عصبانیت میسوختم
چشمم افتاد به یه پارک کوچک محله
روی یکی از نیمکتها نشستم
سرمو تو دستام گرفتمو به این فاجعه فکر کردم
باورم نمیشد.
اگه نازی با اون پسره لب تو لب ندیده بودشون
یا گفته بود منو نمیخواد خودم همه چیو درست میکردم
اما اون هم منو میخواست
هم هرزگی و خوشگذرونی با این و اونو.. و این از غیرت خانواده ما بدور بود
این کارش تو کتم نمیرفت
فقط تو سرم یه جمله میچرخید
آدمش میکنم نمیذارم اینجوری با آبروی خانواده ما بازی کنه
بلافاصله بعد از رفتن من نازی زنگ زده بود به بابا
اونم زنگ زد به پدر پریا
نمیدونم بینشون چی گذشت
اما یه ساعت بعد برگشتم شرکت سوئیچ رو برداشتم
که برم سمت خونشون
باید به من توضیح میداد چرا همچین کار کثیفی باهام کرده
امادوتا خیابون بالاتر، وقتی پیچیدم با صحنه وحشتناکی روبرو شدم
بدن بیجون پریا افتاده بود جلوی یه ماشین!
آمبولانس،پلیس، مردم
خدایا باورم نمیشد رفتم جلو و بغلش کردم
نفرت و خشم جاشو به درد و ناباوری داد
رفتم بیمارستان تا راننده خاطی رو با دستای خودم خفه کنم
اما با دختری ضعیف و رنجور رو به رو شدم که روی تخت افتاده بود
خواستم برم تو و حالشو بگیرم
اما نامزدش جلوم در اومد و کارمون به کتکاری کشید
مثل یه گرگ زخم خورده بودم اما دستم به هیچ جا بند نبود
تا اینکه تو دادگاه معلوم شد دختره بیمه نداشته…

 

قسمت ۸۰

تو دادگاه معلوم شد دختره بیمه نداشته
خانواده پریا تشنه به خونش بودن
و از قاضی میخواستن حکم اعدام بده
و هرچی قاضی میگفت قتل عمد نبوده… راضی نمیشدن
بعد که فهمیدن دختره بیمه نداشته
گفتن الا و بلا باید دیه رو کامل بده یا بره زندان و بپوسه
میدونستن در توانش نیست میخواستن زجرش بدن
تو دادگاه ایستاده بود و گیج و منگ به پدر و مادرش به خانواده پریا که تهدید میکردن و به قاضی که دست و دلش به حکم نمیرفت نگاه میکرد
راستش دلم براش سوخت
اون پریای هرزه ارزش نداشت یه مو از سر یه نفر کم بشه
آخه می دونید چیه بعدها تو پزشک قانونی معلوم شد باردار هم بوده غرورمم بد جوری لگد مال شده بود و آبرویی هم تو شرکت برام نمونده بود
بخاطر همین تمام پرسنل شرکت رو مرخص کردم
سر خاک هم پدر پریا هر چی از دهنش در اومد به منو بابام و خانواده م گفت.
و تمام حرمتها رو زیر پا گذاشت
از اینورم تحقیق کردم و فهمیدم خانواده این دختره تا صد سال دیگم نمیتونن این پولو جور کنن
بخاطر همین یه چک کشیدم به مبلغ کل دیه و برداشتم که ببرم بدم به پدر پریا بی هیچ چشمداشتی
واقعا دلم میسوخت
پدرم از بچگی بهمون یاد داده بود
اگه خدا ثروتی در اختیارمون گذاشته قدر بدونیم
و به اطرافیانمون کمک کنیم
دقیقا هم به چشم میدیدم
هر چی کمک میکرد روز به روز وضع ما بهتر میشد
بخاطر همین چکو گذاشتم تو پاکت و بلند شدم
که برم پیش پدر پریا
که در اتاق به صدا در اومد و خودش با یه مامور نیروی انتظامی اومد تو
با تعجب نگاش کردم
مامور اومد جلو و گفت با توجه به شکایت ایشون شما مظنون به قتل پریا هستید
با تعجب نگاش کردم و گفتم چی؟
گفت چیه فکر کردی دختره منو میکشی و قسر در میری
گفتم شما دارید چی میگید
ببینید من حتی داشتم پول دیه رو واسه شما میاوردم تا رضایت بدین.
پوزخندی زد و گفت من احتیاجی به پول ندارم که تو بخوای ضمانت قاتل دخترمو بکنی و پول دیه شو بدی
بعد رو به مامور کرد و گفت ببخشید هنوز مطمئن نیستم ولی نمیخوام پرونده بسته بشه
مامور رفت
برگشتم و گفتم از چی مطمئن نیستید؟
شما منظورتون چیه
پوزخندی زد و گفت
ثابت کن تو هولش ندادی جلوی ماشین.
کیه که بعد از توهم خیانت همسر آینده ش دیوونه نشه و دست به کار احمقانه ای نزنه
گفتم من کاری نکردم اونی که باید مدعی باشه منم که بهم خیانت شده
فریاد زد خودت با چشات دیدی
یا حسودی خواهرت کار داد دستت
خدایا این چی داشت میگفت
گفت من تحقیق کردم
همه تو شرکت شنیدن که تهدیدش کردی
و بعد از یه ساعت که هیچکس تو رو ندیده آشفته اومدی ماشینتو بردی…

 

قسمت ۸۱

باورم نمیشد پدر پریا ایستاده بود رو به روم و داشت متهمم میکرد به قتل
تو اون روز ترسوندیش که فرار کرد
وگرنه دختر من کسی نبود سرشو بندازه پایین بره وسط خیابون
همه دیدن تو پشت سرش رفتی
گفتم من تا یه جایی رفتم، بعد دیگه دنبالش نرفتم
گفت از کجا معلوم شاهد داری
اما من میتونم آدم جور کنم شهادت بدن تو هولش دادی و دخترمو تو کشتی
گفتم مگه الکیه مملکت قانون داره
گفت آره خوبیشم همینه که مملکت قانون داره
گفتم شما آخه چی دارید میگید چه خصومتی با من دارید
اونی که خیانت کرده دختر شما بود
گفت بخاطر همین هولش دادی
کلافه دستمو گذاشتم رو صورتم
وای خدا در همین موقع پدر پریا گفت
میندازمت پشت میله های زندان
میفرستمت بالای چوبه دار
میدونی که میتونم…
علاوه بر این شراکتمو با بابات بهم میزنم
اسرار شرکتو رو میکنم و میدم دست رقبا..
دیگه کسی باهاش کار نمیکنه
میدونی که دنیای اقتصاد دنیای کثیفیه
یکشبه ممکنه پولدار بشی
یکشبه هم کل زندگیتو از دست میدی و ورشکست میشی با کلی طلبکار و مدعی
کاری میکنم خودتو پدرت ورشکسته بشید
کاری میکنم سهام دارها طلبکار بشن و پاشنه در خونتون رو از جا بکنن
شوکه شده بودم با حالتی عصبی گفتم شما چی میخواین
گفت میدونی پدرت چه ضربه بزرگی به من زده
چند وقت پیش یه ساختمون رو میخواستیم مفت بخریم
اما بابات شروع کرد به زنجموره زدن که مال یه عده یتیمه خوردن نداره
مال حروم داخل اموال نمیکنم و از این چرت و پرتا..
میدونی پدرت چند میلیارد به من ضرر زد
و حالا دخترم که زندگیش بخاطر تعصبات احمقانه تو و خانوادت خراب شد
هرچی دختر عزیزم گفت من از این خانواده خوشم نمیاد گوش نکردم هی گفتم بابا جون تو قراره با علیرضا ازدواج کنی اونم که خوب و امروزیه خودم واستون نزدیک خودمون خونه میگیرم نگران هیچی نباش…
اما من چه می دونستم همین علیرضا…
سرشو با دستاش گرفت و نالید همینی که ازش طرفدارای میکردم خودش تو رو هل میده سمت مرگ
داشت می نالید و گریه میکرد
گفتم ببینید من میدونم شما پدرید و قلبتون الان چقدر شکسته ولی من اون روز اصلا به پریا نرسیدم
سرشو آورد بالا و گفت ثابت کن
گفتم چیو ثابت کنم شما دارید چی میگید گفت
آینده و زندگی دخترمو به باد دادی و خراب کردی
باید آینده تو هم خراب بشه
گفتم من نمیفهمم شما چی میگید
گفت باید با اون دختره ازدواج کنی
متعجب نگاش کردمو گفتم با کدووم دختره
گفت همون که دخترمو کشت
شوکه شدم و گفتم شما میفهمید دارید چی میگید
با لحن ترسناکی انگار که با خودش حرف میزنه گفت امروز روز انتقامه…

 

قسمت ۸۲

رو به پدر پریا گفتم یعنی چی با اون دختره ازدواج کنم شما میفهمید دارید چی میگید اولا من اینکار رو نمیکنم
دوم اون دختره نامزد داره حتی حرف زدن در این موردم زشته
گفت میدونم اتفاقا خیلی هم دوسش داره و برا هم میمیرن
ولی باید اونم همونطوری که دختر کوچولوی من جوونمرگ شد
ذره ذره زهر جدایی رو بخوره تا بمیره
بعد گفت تصمیمت رو بگیر
متهم به قتل ورشکستگی و بی آبرویی بابات یا ازدواج با اون دختره…
گیج و منگ رو صندلی وا رفته بودم
گفتم من الان باید با بابام حرف بزنم
خنده تلخی کرد و گفت نه تو این کارو نمیکنی چون هیچکس غیر از منو تو نباید از این توافق بویی ببره.
نمیخوام با بابات در بیوفتم شراکتمون روند خوبی داره و اگه بهم بخوره اونی که بیشتر ضرر میکنه بابای توه
گفتم به فرضم من قبول کردم دختره که راضی نمیشه
گفت به فرض نداریم باید اینکار رو انجام بدی
به دختره میگی پول دیه شو دادی و مجبورش میکنی به ازدواج..
گفتم اما این نامردیه
گفت نامردی اونه که واسه قاتل دختر من دیه جور کردی
از فردا آدمام همه جا دنبالتن سر موعد مقرر یعنی همون روزی که دختر عزیزم قرار بود عروس بشه ازدواج میکنی
گفتم اما اون که یکهفته دیگه س چطوری به این سرعت… گفت همه کارا رو خودم ردیف میکنم
همونطور که برای دختر عزیزم کردم
و بعد بلند شد و گفت وقت زیادی نداری زودتر تصمیمتو بگیر
هنوزم فکر میکردم داره شوخی میکنه
یا میخواد منو بترسونه
اما سریع با وکیلم تماس گرفتم
بعد از دو ساعت صحبت گفت که با وجود شاهد ها و اثبات دروغگویشون
پرونده روند طولانی خواهد داشت
و این ضربه شدیدی به اعتبار منو خانواده م و مخصوصا پدرم میزنه
و بهتره توافق کنم و یا خودم شاهدی بیارم که منو زمان مرگ پریا دیده باشن
وقتی قطع کردم گفتم مگه الکیه رفتم به اون پارک محله ای که اون روز توش نشسته بودم
باغبون پیری مشغول کار بود گفتم پدر جان یادته اون هفته من اومدم اینجا رو نیمکتها نشسته بودم
گفت بابا جان من یادم نمیاد دیشب شام چی خوردم
رفتم سمت دکه از فروشنده پرسیدم اقا یادتونه اون هفته از شما سیگار خریدم
یه نگاهی کرد و گفت والا چی بگم مشتری ثابت من که نیستی.
هیچکس منو یادش نبود و اون پارک لعنتیم دوربین نداشت
خیلی این در و اون در زدم اما بیفایده بود
میدونستم اگه به پدرم بگم قید همچیو میزنه
اما اینطوری خانواده م نابود میشد
چاره ای نداشتم باید قبول میکردم
این ازدواج تنها برای صبا اجباری نبود برای من هم اجباری بود
حالا علاوه بر تنفر از پریا صدها برابر از صبا متنفر بودم
چون اون منو تو این دردسر انداخت

قسمت ۸۳

حالا علاوه بر تنفر از پریا صدها برابر از صبا متنفر بودم
چون اون بود که باعث شده بود من بازیچه دست این مردک پست تازه به دوران رسیده بشم
هر چی این در رو اون در زدم بیفایده بود
پدر پریا شاهدا رو آورد علنا تو چشمام نگاه کردن و گفتن مطمئن هستن که من پریا رو هول دادم
حتی جلوی روی پدر پریا بهشون گفتم دو برابر بهشون پول میدم تا دروغ نگن
فقط پوزخند زدن و از در رفتن بیرون
پدر پریا برگشت و گفت فقط ازدواج
با چند تا وکیل قاضی و دادستان صحبت کردم و همه گفتن باید یه روند قانونی برای اثبات بیگناهی من طی بشه و ممکنه حتی بازداشت بشم
مستاصل بودم به صبا فکر کردم
به دختری که حتی یک درصد ایده آل های منو نداشت
یه دختر فوق‌العاده معمولی نه چشمای زیبایی داشت نه قد و هیکل آنچنانی یه دختر لاغر و رنجور با قد متوسط
تو خواب هم نمیدیم بخوام با همچین آدمی ازدواج کنم
رفتم خونه به پدر و مادرم
وقتی گفتم میخوام با اون دختره ازدواج کنم اولش فکر کردن شوخی میکنم
اما بعد مادرم حالش بد شد و پدرم فریاد زد معلوم نیست دارم چه غلطی میکنم
وقتی گفتم پول دیه شو دادم
پدرم گفت من سه برابرشو بهت میدم با دختر مردم چیکار داری
چطور باید بهش میگفتم دیه ای که دادم حیثیت و آبروی خانوادمونه
پدرم فریاد زد اگه اینکار رو کردی دیگه پاتو توی این خونه نذار
با هزار بدبختی راضیشون کردم سر موعد عقد و عروسی رو بگیریم
و چه خانواده خودم چه خانواده صبا انگار اومده بودن عزا
عزای دل منو صبا
همه چیز عین برق گذشت یه آن بخودم اومدم که وسط سالن خونم با لباس عروس ایستاده بود و با پررویی داشت به من میگفت که مرد نیستم.
زندگیم رو خراب کرده بود زبونشم دراز بود
یک دفعه خشم و نفرت گرگ درنده ای شدن و تمام باورها، مهربونیم و عشقم رو تبدیل دستهای وحشی کرد که دور بدن نحیف و ظریفش پیچید از گردن گرفتمشو کشیدمش روی زمین و پرتش کردم رو تخت
و لباسش رو تکه تکه کردم
این حق من نبود باید تقاصشو پس میداد
وحشتزده به در و دیوار نگاه میکرد و تقلا که خودشو از دست من نجات بده
که سیلی محکمی به صورتش زدم
ضعیف شد و دستاش افتاد
و بعد ناگهان انگار زمین لرزید و من به خودم اومدم
خدایا من داشتم چیکار میکردم
مثل بچه آهویی که گرگ بهش حمله کرده باشه با لباس پاره و صورت قرمز از سیلی میلرزید
بلند شدم رفتم طرف پاکت سیگارم
تمام وجودم سرشار از تنفر و تحقیر بود
اومدم پایین لیوان دستمو پرت کردم تو دیوار
سرمو تو دست گرفتم و اشکام سرازیر شد
صبح با صدای در بیدار شدم
مش صفر بود چمدونشو که تو ماشین جا مونده بود داد دستم…

قسمت ۸۴

وقتی بهش گفتم میتونه اتاق جدا داشته باشه برق شادی تو چشماش درخشید و عصبی ترم کرد
صبح رفتم شرکت و وقتی برگشتم بوی خوش غذا همه جا رو برداشته بود
پیش خودم گفتم اینم مثل بقیه س
چه زود خودشو با شرایط وفق داد و یادش رفت که عاشق یکی دیگه بوده
همه زنها هرزه هستن
اما وقتی نصف شب با صدای جیغش که تو خواب سامی رو صدا میکرد و ازش میخواست کمکش کنه بیدار شدم فهمیدم قضیه به این راحتی ها هم نیست
و این کابوسها و حرف زدنها تو خواب هرشب و هرشب تکرار میشد
اما صبحها آروم و سر به زیر رفتار میکرد
از همون موقع شک تو دلم افتاد که دلیل این رفتارهاش اینه که میخواد اعتماد منو جلب کنه که بتونه راحت با اون پسره فرار کنه
بخاطر همین دو تا نگهبان گذاشتم دم در..
که شکم به یقین تبدیل شد
چند روز بود یه لبخندی گوشه لبشو یه برقی تو چشماش بود
یه جورایی مشکوک میزد
تا اینکه اون روز تو دفترم نشسته بودم که سامی اومد تو
و پولا رو گذاشت جلوم
عصبی شدم و دوباره یادم اومد چطور زندگیم خراب شده
و بعد یادم اومد به لبخندهای این چند روز صبا
چیزی مثل چاقوی کند روحمو پاره پاره کرد
اینم مثل پریاست اینم هرزه اس
مطمئن شدم که تو این مدت یه جوری با این پسره ارتباط داشته که اینقدر خوشحال بود
حتما میدونست قراره براش پول بیاره
بلند شدم پر از خشم و نفرت، سیلی محکمی به سامی زدم
فریاد زدم اومدی زن منو بخری مثل یه گونی سیب زمینی یا شاید فکر کردی من سیب زمینیم
با فریاد من چند نفر از کارمندام اومدن تو
و سامی رو گرفتن زیر مشت و لگد
اما خشم من فروکش نکرد
اومدم خونه و تا گفت سلام زدم تو صورتش
و با درد عمیقی که تو دلم بود گفتم تو هم هرزه ای
میدیدم که چطور زیر بار نفرت من خرد میشد در حالیکه گناهی نداشت
پریا دیگه اعتمادی برا من نذاشته بود
تا یه مدت سرمو به مهمونی گرم کردم
گاهی تو خونه با گوشی حرف میزدم
و وانمود میکردم با بقیه رابطه دارم
تا اونم بفهمه من چه عذابی میکشیم
اما حالم از هر چی رابطه بود بهم میخورد
گاهی هم بیرون تو ماشین می نشستم تا زمان بگذره و نخوام ببینمش
چند وقت اینطوری گذشت تا اینکه گفت
میخواد خودشو از من بخره
خندم گرفت دیگه حس بدی نسبت بهش نداشتم
خیلی صبور بود خیلی مهربون و دلسوز
مثل یه پرنده کوچولو بود که افتاده تو قفس
بعضی وقتها که زندگی بهم فشار میاورد و ناخواسته عصبی میشدم و پرخاش میکردم سریع پشیمون میشدمو ازش میخواستم به هر دلیلی پیشم باشه نوشتن حسابها ماساژ یا هر دلیل دیگه ای فقط میخواستم کنارم باشه

قسمت ۸۵

وقتی صبا گفت میخواد درآمد داشته باشه تا خودشو از من بخره
شاید اولش خندم گرفت
ولی بعد دیدم فکر بدیم نیست
اینجوری بیشتر پیشم بود و دیگه دلهره فرار کردنشو نداشتم با این وجود هر چند خودش نمیدونست اما یه نفر رو گذاشته بودم مراقبش باشه که از خونه تا شرکت و بالعکس زیر نظر بگیرتش
بعد از اون آبرو ریزی تو شرکت با وجودی که پرسنل عوض شده بودن دلم نمیخواست کسی بدونه که صبا همسرمه
چون هنوز به هیچی اطمینان نداشتم
بعدم چی باید میگفتم که زنمو به عنوان یه کارمند ساده آوردم و گذاشتم سر کار
حوصله وز وز کردن و حرف و حدیث هاشون رو نداشتم
گاهی با خودم میبردمش مهمونی تا روحیه ش عوض بشه اما انگار از این مهمونی ها خوشش نمیومد و میرفت یه گوشه کز میکرد
با این وجود بازم میومد و من فهمیدم دوست نداره تو خونه تنها باشه
بخاطر همین سعی کردم دیگه زیاد مهمونی نریم و وقتمون رو جور دیگه ای بگذرونیم
علاوه بر اینکه حسی گرم از محبت و خواستن موذیانه مثل مار آروم آروم اومد و دور قلبم پیچید
چند وقت گذشت
تا اینکه یه روز تو شرکت نشسته بودم که
پدر پریا اومد
و تمام اون خاطرات تلخ و اون تهمتها زنده شد
با حالت شرمساری گفت علیرضا ببخشید همه چی معلوم شده نظر کارشناسی و چیزای دیگه من پرونده رو بستم
تو میتونی اون دختر رو طلاق بدی
گفتم عجب مرسی از اجازه تون
و از شرکت زدم بیرون
آدم کثیف عوضی، پول پرست بدبخت
تازه فهمیدی اشتباه کردی
داشتم حرص میخوردم که تصمیم گرفتم برم باشگاه تا یکم اعصابم آروم بشه
اما حواسم نبود و دستم یکم آسیب دید
همون موقع یه نقشه توپ به ذهنم رسید
رفتم داروخانه و یه اتل مچ بند خریدمو دستم کردم
وقتی رسیدم خونه به صبا گفتم دستم تو باشگاه آسیب دیده
و ازش خواستم حمام رو آماده کنه
اما انگار حواسش نبود اصلا یه جوری بود
تو وان نشستمو صداش کردم وقتی اومد معذب بود
دستمو گرفت و تو آب و ماساژ داد
حسی سرشار از آرامش وجودمو فرا گرفت
اون شب میخواستم بهش بگم بابت رفتارم پشیمونم
میخواستم بهش بگم مهرش به دلم نشسته میخواستم بگم بیا دوباره شروع کنیم
شاید بهش میگفتم دوسش دارم
بخاطر همین دستمو بردم زیر چونه ش و سرشو آوردم بالا که یه قطره اشک افتاد روی دستم
خدای من داشت گریه میکرد
گفتم چی شده
گفت میخوام برم خونمون
قلبم لرزید
خدایا من با این دختر چیکار کرده بودم
تو این مدت حتی اجازه ندادم بره خونشون
اومدم بیرون و یه آژانس گرفتم و فرستادمش خونه
اما دو روز بعد با حقیقت تلخی روبرو شدم
چون فهمیدم گریه ش از دلتنگی نبود

 

قسمت ۸۶

دور روز بعد وقتی رفتم شرکت دیدم دخترا دور هم جمع شدن و دارن با هیجان یه چیزی رو میبینن
رفتم جلو و گفتم خانمها چه خبره
یهو دست و پاشون رو جمع کردن و یکیشون گفت آقای رییس سامی عکس جدید گذاشته
با حرص و عصبی گفتم گذاشته که گذاشته اینهمه سر و صدا نداره
گفت آخه عکسای جدیدش با یه دختره س
میدونید که خیلیا عاشقش بودن
اصلا دیروز عکسش رو که نشون صبا دادم
رو صندلی وا رفت و رنگش پرید
وای به حال بقیه…
خدایی هیچکس سوز صدای اونو نداره
میگن یه نامزدی داشته از دستش داده
حتی خودش گفته آهنگاشو واسه اون میخونه
دیگه صداشو نمیشنیدم
اژدهای خشم و نفرت وحشیانه اومد و تمام عشق و محبتی که نسبت بهش داشتمو قورت داد رفت
هه احساس حماقت میکردم که فکر کردم با بقیه فرق میکنه که نجابت داره
به بهانه خونه باباش معلوم نیست کجا رفت
به جهنم بره گم شه
زنگ زدم به یکی از بچه‌ها و گفتم امشب مهمونی خونه من…
هر چیو هر کیم دوست دارید بیارید هزینه هاش با من
شب زنگ زد میای دنبالم زیادی خورده بودم و حال طبیعی نداشتم
گفتم خودت بیا
بالا بودم که با صدای جیغ دادش اومدم پایین و دیدم داره با مهمونام دعوا میکنه
دختره پررو اصلا نمیدونم چطوری روش شده بود برگرده خونه
و حالا تو روم واساده بود و داشت هرچی از دهنش در میومد میگفت که با پشت دست کوبیدم تو صورتش تا ساکت شد
گفتنش شاید خیلی مسخره باشه
اما بیشتر از اونی که عصبانی باشم دلم شکسته بود چشمام خیس شد و بغض تو گلوم نشست
گفتم من داشتم تازه بهت…
لعنت به تو
گریه های اون روزت بخاطر اون بچه مطربه بود آره؟
خردم کردی صبا…. لهم کردی
تازه داشت یادم میرفت که شما زنا چه موجودات کثیفی هستید
من احمقو بگو که فکر کردم از دلتنگیه
یه دفعه وا رفت
آروم گفت من…
فریاد زدم خفه شو فقط خفه شو
لیاقت هیچیو نداری اینجا خونه منه
این اتاقم اتاق خونه منه
منم هر کاری دلم بخواد میکنم
و از در اومدم بیرون و فریاد زدم
پاشین گم شید بیرون مهمونی تموم شد
وقتی همه رفتن رفتم بالا روحم پر از درد بود چشمامو بستم و بالشم خیس شد
صبح با نوازش دستش لای موهام بیدار شدم
پشتمو کرد بهش
گفت ببخشید من…
گفتم برو بیرون نمیخوام ببینمت
آه عمیقی کشید و با صدای بغض آلودی گفت من بهت خیانت نکردم هیچوقت نمیکنم
پاشو واست صبحونه آماده کردم
لبخندی رو لبهام نشست اما خیلی سریع جاشو به حسی تلخ داد
ادامه داد من نمیذارم خاطرات تلخ گذشته ت تکرار بشه حتی اگه دوستت نداشته باشم یا تو منو دوست نداشته باشی
بعد دوباره با مهربونی دستی تو موهام کشید و رفت

 

قسمت ۸۷

وقتی از اتاق رفت بیرون
یه قطره اشک سمج از چشم ریخت رو صورتم…
با خودم گفتم محکم باش
چته؟ کو پس اون همه غرور؟چرا وا دادی پاشو..
اما قطره اشک بعدی بهم فهموند که بدجوری شکستم
تازه فهمیدم دوست داشتن یعنی چی؟
دل شکستگی از کسی که جزئی از زندگیت شده یعنی چی؟
تازه فهمیدم من فکر میکردم پریا رو دوست دارم درحالیکه خیلی راحت میتونستم از زندگیم بندازمش بیرون
وقتی هم بهم خیانت کرد دلم نشکست فقط از دستش عصبانی بودم
اما صبا رو واقعا دوست داشتم و حتی نمیتونستم فکر کنم یه روز تو زندگیم نباشه
بخاطر همین من اینقدر دلشکسته و دلخور بودم
چند روز خیلی سرد و بیروح بینمون گذشت
تا اون روز که رفتیم جلسه مهندس قادری
و اون با پیشنهاد احمقانه اش که صبا بره پیش اونا کار کنه دوباره زندگی ما رو بهم ریخت
و دوباره من ناخواسته روی صبا دست بلند کردم
کاش میتونستم بهش بگم چقدر دوسش دارم و نمیخوام هیچ جا بره
اما مطمئن بودم اون هیچ حسی به من نداره،
وقتی رسیدیم خونه قاعدتا باید قهر میکرد و قیافه میگرفت
اما رفت تو آشپزخونه و غذا درست کرد
و این قلبمو آتیش زد چون دیدم عملا داره کاری میکنه که نظر منو جلب کنه که بذارم بره
نه تنها از شرکت بلکه از زندگیم
میدیدم چطور برای بدست آوردن پول ولع داره و تلاش میکنه
چرا باورش شده بود که من پول میخوام یعنی یه درصدم فکر نمیکرد شاید دوستش داشته باشم؟
نه فکر نمیکرد چرا باید فکر کنه
وقتی، هنوز، تو کابوسهای شبانه ش با گریه اسم سامی رو صدا میزد.
وقتی هنوز از من میترسید
و وقتی هنوز منو دیو زندگیش میدید.
دلم میخواست برای همیشه سامی رو از زندگیمون محو کنم اما اون همه جا بود
رو در و دیوار تو مغازه ها رو موبایل ها تو صدای ضبط ماشینها
و تا اون بود صبا منو نمیخواست.
نمیدونم چی شد یه چیزی مثل موریانه داشت تمام وجودمو از تو میخورد
میدونم کارم اوج نامردی بود ولی میخواستم به هر طریقی فکر سامی رو از سرش در بیارم
بخاطر همین به چند نفر پول دادم تا نمایشی رو برام ترتیب بدن
بعد صبا بردم دم آموزشگاه سامی و تهدیدش کردم اگه فکر فرار باشه
بلای بدی سر سامی میاد
میدیدم که ترسیده و نفسش به شماره افتاده
اما چاره ای نداشتم
فکر و خیال سامی رو مغزم بود که پدرمم بهش اضافه شد
یه روز با توپ پر اومد شرکت و بی مقدمه گفت باید صبا رو طلاق بدی
انگار تو مهمونیه یکی از روسا که زیاد
هوش و حواس درستی نداشتم
به مهندس قادری گفته بودم که صبا رو دوست دارم اونم به پدرم گفته بود
و پدرم به این نتیجه رسیده بود که همه کارام نقشه بوده

 

قسمت ۸۸

پدرم اومد تو گفت ما چقدر ساده بودیم که دلمون به حال تو و اون دختره سوخت نگو همه کارات نقشه بوده
دوتایی اون دختر بدبخت سر به نیست کردین که به دلایل واهی بهم برسید
تو احمقم نفهمیدی که اون یه دختر گشنه گداست که دنبال پولته
تصادف دیه ازدواج
تو دست شیطون رو از پشت بستی پسر
گفتم کدووم نقشه این حرفا چیه شما میزنید آخه
گفت باشه من اشتباه میکنم پس طلاقش بده
گفتم نمیتونم
قهقهه ای زد گفت نمیتونی؟
گفتم نه چون دوسش دارم
باور کنید نمیدونم کی بهش علاقمند شدم
پوزخندی زد و گفت پس برو باهاش زندگی کن
پروژه ای هم که دستته به معاونم تحویل بده ما اینجا با حقه بازها کار نمیکنیم
گفتم باشه برام مهم نیست
ولی میدونید چیه شما که پدرمی بهم پشت کردی
ولی اون که حتی دوسم نداره تمام وسایل آرامشو فراهم میکنه
پدرم فریاد زد آره خودتو بزن به خریت ببینم کی میای بگی بابا اشتباه کردم
دلم گرفت پدرم که از همون اول ازدواج با من سر سنگین بود حالا که با این توهم کلا باهام قطع رابطه کرد
ولی برام مهم نبود صبا مال من بود
اینقدر بهش محبت میکنم تا اونم منو دوست داشته باشه
چند وقت گذشت
تا اینکه اون روز وقتی از یه کاری برمیگشتم شرکت،
دیدمش که از تاکسی پیاده شد.
داشت میومد سمت من که افتاد و از حال رفت
با وحشت دویدمو بغلش کردم
بردمش بیمارستان
و دکتر گفت که وضعیت ریه هاش مطلوب نیست
و نباید روزهای آلوده بیاد بیرون
البته مشکل ریه ش دائمی نیست و با استفاده از دارو درمان میشه اما اگه دچار استرس یا مشکلات روحی بشه عود میکنه
و اینکه تا مدتی شبها نباید تنها باشه
بردمش خونه و بهش گفتم باید تو اتاق من بخوابه اولش مخالفت کرد
اما بعد راضی شد و اومد
مسخره بود من شوهرش بودم اما ترس و دلهره رو تو چشماش میدیدم
بخاطر همین رفتم پایین
و جلوی تلویزیون نشستم تا بتونه راحت بخوابه
اما همون شب حالش بد شد و نفسش رفت سریع داروهاشو دادم
نشستم لب تخت و سرشو گذاشتم روی سینه م و اون همانطور نشسته تو بغل من خوابش برد
وجودم سرشار از آرامش میشد
آرامشی که مدتها بود از دست داده بودمش
حس جنسی نسبت بهش نداشتم
تمام حسم محبتی عمیق بود
اما بازم حس خوبی بود
از اون شب مثل یه بچه آروم میخوابید، بدون کابوس.
نمیدونم شاید تاثیر داروها بود
چون وقتی رفت به اتاق خودش دوباره کابوس ها شروع شد
ما هر دو بازیچه هایی پر از غصه و درد بودیم
گاهی دلم میخواست برم پیشش اما میدونستم دوست نداره
بخاطر همین پشت در می نشستم
و به هذیانهای شبانه ش گوش میدادم و هر بار که اسم سامی رو میاورد
رنج می کشیدم و رنج میکشیدم

 

 

قسمت ۸۹

من رنج می کشیدم و به شبهایی فکر میکردم که پیش من بود.
به صورت معصومش، به موهای سیاهش و
به اون شبی که دستمو گذاشتم زیر سرشو به آغوش کشیدمش
و آرزو کردم ای کاش خواب نبود
ای کاش بوسه عشق منو روی موهاش باور میکرد
اما چطور میخواست باور کنه من همونی بودم
که مجبورش کردم از عشقش جدا بشه
من همونی بودم که زیباترین روز زندگی یه دختر، یعنی روز عروسیش رو براش کابوس کردم
چه توقع زیادی بود امیدوار بودم برای همیشه تو اتاق من بمونه
اما وقتی صبحها بی سر و صدا بلند میشد و میرفت انگار که هیچوقت اینجا نبوده…
چون تمام فکر و ذکرش سامی بود و اصلا نمیدونم به من فکر میکرد
البته گاهی هم خودم زودتر میرفتم تا معذب نباشه
تا اینکه افشین پسر مهندس قادری از سفر برگشت و مهندس تصمیم گرفت یه مهمونی بزرگ بده
بخاطر همین تصمیم گرفتم که سوپرایزش کنم و رفتم به مرکز خرید و یه لباس شیک واسش خریدم بعد رفتم یه چند جا واسه کارام
هیچوقت بهم زنگ نمیزد چرا دیر کردی چرا نیومدی
وقتی برگشتم خیلی دیر شده بود و چون گرسنه م بود شامو بیرون خوردم
صبا خواست شام بیاره که گفتم با بچه ها خوردم
آثار دلخوری تو صورتش نقش بست و رفت به سمت اتاقش
فهمیدم تو سرش چی میگذره فکر میکرد رفتم خوشگذرونی و الواتی
اما من نقشه دیگه داشتم
اومدم برم لباسش رو از تو ماشین بیارم که با یه دست لباس جلوم ایستاد و گفت اینا رو واسه مهمونی خریدم
وا رفتم چقدر ازم دور شده بود که دیگه خودش لباس میخرید.
چقدر ازم دور شده بود که دیگه نظر من براش مهم نبود.
نه، نه، ازم دور نشده بود، اصلا نزدیک نبود که بخواد دور بشه
و من چه تلاش مذبوحانه و احمقانه ای برای جلب نظرش میکردم
با حرص گفتم آفرین نتیجه‌ی با من بودن همینه داری آدم میشی
نگام کرد و لبخند تلخی زد و گفت خودم قبلا میدونستم
دوباره گرگ درونم برای پاره کردن روحش بیدار شد و گفتم آره از لباس پوشیدنت قبل از من معلوم بود
سکوت کرد بعد از یه مدت گفت چایی میخوای یا شیر
با غیظ رفتم تو اتاقم تمام وجودم پر از خشم بود
اینبار اون بود که داشت با سکوتش با بی تفاوتی نسبت به من و کارام روح منو زیر پا له میکرد
چند دقیقه بعد با یه لیوان شیر اومد بشقاب رو گرفت سمتم و خواست بره
که بوی عطر تنش دیوونم کرد
دستشو گرفتمو نشوندمش
باید باهاش حرف میزدم
باید بهش میگفتم که دوسش دارم
دستمو کشیدم روی صورتش و موهای بلند سیاهش رو دادم پشت گوشش صورتش گرم و قرمز شد
چشماشو بست
لبهامو بردم نزدیک که تیری درد آلود درون قلبم نشست
چقدر رام شده نکنه الان داره سامیو تجسم میکنه
خشم وحشیانه اومد

قسمت ۹۰

قیافه سامی از جلوی چشمم دور نمیشد
حسی تلخ وحشیانه تو وجودم خیمه زد
شاید متوجه شد چون چشماشو باز کرد.
زل زدم تو چشماش و تنها چیزی که اون موقع حتی بهش فکر نکرده بودم رو به زبون آوردم
گفتم میخوای منو خر کنی که بذارم بری شرکت مهندس
یه دفعه حالتش تغییر کرد و اوج دلشکستگی تو صورتش نشست.
اشک تو چشماش حلقه زد و بلند شد و با سرعت از اتاق رفت
یک آن بخودم اومدم خدایا من چیکار کردم
بلند شدم و دنبالش رفتم
اما صدای گریه ش سر جا میخکوبم کرد
چرا این حس تلخ این خیال دردناک سامی دست از سرم بر نمیداشت….
برگشتم بالا و فکر کردم و فکر کردم و عذاب کشیدم
فردا با هاله ای از غم تو چشماش پشت میز نشسته بود که رفتم و گفتم پرونده ای رو بهم بده
وقتی داد دیدم اون پرونده نیست
شاید الان میتونستم از دلش در بیارم
رفتم و دستمو گذاشتم زیر چونه شو گفتم سر به هوا پرونده رو اشتباه دادی
با حیرت تو چشمام نگاه کرد و دوباره لبخندی معصومانه زد
دلم میخواست بغلش کنم ببوسمش و ازش معذرتخواهی کنم اما… نمیشد بالاخره روز مهمونیه مهندس رسید
وقتی وارد شدیم مهندس و افشین به استقبالمون اومدن
صبا رو نشوندم و خودم رفتم سمت مهمونا تا سلام علیک کنم و اونا سمت ما نیان
چون شوخی هایی میکردن که مطمئن بودم صبا خوشش نمیاد
وقتی برگشتم دیدم افشین داره باهاش صحبت میکنه
نشستم بعد از مدتی افشین و مهندس رفتن ومن تا آخر شب از کنار صبا جم نخوردم
اما دم رفتن باز هم سایه سامی باز هم آهنگ سامی باز هم اشکهای صبا برای سامی
باز هم حس تلخ دوری در عین نزدیکی.
تو راه هیچکدوممون حرف نزدیم
و وقتی رسیدیم خونه با باری از غم رفتم بالا و اونم رفت تو اتاقش…
بعد از یه مدت افشین هم اومد شرکت ما و خواست با صبا کار کنه تا از طرح هاش استفاده کنن
درسته من با مهندس قادری شریک بودم ولی نمیدونستم چرا اینقدر اصرار داشت به ما بچسبه
بخاطر همین دوباره افکار آزار دهنده اومد سراغم
با وجودی که میدونستم مهندس و افشین میدونن صبا همسر منه ولی بازم شک ولم نمیکرد
پریا ذهن منو بیمار کرده بود و هیچ جوری درمان نمیشد
اولش مرتب اتفاقی چکشون میکردم
اما نه حرف اضافه ای غیر از کار
نه لبخندی نه… هیچی
صبا حتی سرشو بالا نمی آورد
پیش خودم گفتم مگه همچین دختری هم داریم
تنها چیز مشترک غم عمیق چشماشون بود
تو دلم گفتم صبا من کاری میکنم که غم از چشمات برای همیشه بره
من همچیو جبران میکنم قول میدم
اما فهمیدم تقدیر ول من نیست
و هر لحظه عشقم رو به بازی میگیره
و من چه بیهوده میجنگم

قسمت ۹۱

چند وقت بعد یه روز تو دفتر نشسته بودم که یکی از کارمندام اومد تو،
قیافه ش غمگین بود
گفتم چیزی شده
گفت شنیدین سامی خواننده مریض شده
دوباره درد تو قلبم پیچید
با خشونت گفتم مریض شده که شده به تو چه
با عشوه گفت وای آقای رییس دلتون میاد
با عصبانیت برگه هایی رو که آورده بود امضا کردم
وقتی رفت بیرون با مشت کوبیدم رو میز
لعنتی چرا تموم نمیشه
شماره اتاق صبا رو گرفتم و گفتم پرونده ای رو بیاره اتاقم میخواستم ببینم فهمیده یا نه
اومد تو پرونده رو آوردم سرمو بالا نکردم
گذاشتش رو میز و رفت بیرون
دیگه دلم نمیخواست تو این محیط باشه
با عصبانیت بلند شدم رفتم طرف اتاقشو فریاد زدم و گفتم عرضه انجام یه کار درست رو نداری و بعد هر چی از دهنم در اومد بهش گفتم
همه کارمندا ریختن بیرون و شروع کردن به پچ پچ
رنگ از صورتش پرید اشک تو چشماش جمع شد
خجالت زده رفت تو اتاقش
صدای خنده‌های ریز از همه جا بگوش میرسید
دیگه تحمل صداهاشون رو نداشتم
گوشیو گرفتم دستمو از شرکت زدم بیرون
تو راه مهندس رو دیدم
وقتی ازم پرسید چرا اینقدر آشفته ای و چی شده ؟
چی میتونستم بگم فقط گفتم پدرم قردادمو لغو کرده و مشکل پدرمه اما … مشکل بابا نبود اون که خیلی وقت بود دست منو ول کرده بود
مشکلم سامی بود فکر سامی مثل عقرب میومد و روحمو نیش میزد
و دردش اینقدر زیاد بود که صبا رو هم درگیر میکرد
دست خودم نبود
من جسم صبا رو از سامی گرفته بودم اما قلبش هنوزم برای اون میتپید
و تا زمانی که میدونستم سامی تو قلب صباست این رنج تموم نمیشد
وقتی برگشتم شرکت صبا نبود بچه ها گفتن از شرکت رفته دوباره دلهره تو دلم نشست نکنه فهمیده باشه
ولی حس دیگه ای بهم گفت احتمالا چون دلخوره رفته خونه این بیشتر منطقی بود
تو همین فکرا بودم که موبایلم زنگ خورد
شماره بابا بود خدایا بعد از این همه وقت نکنه واسه مامانم اتفاقی افتاده
سریع جواب دادم ولی لحن مهربون پدرم گوشمو نوازش کرد
علیرضا بابا جون بیا شرکت عزیزم باهات کار دارم
مردد گفتم باشه
به محض اینکه رسیدم پدرم منو در آغوش گرفت و گفت بابت همچین همسر با شعوری بهت تبریک میگم
و بعد واسه شب ما رو دعوت کرد
وقتی رسیدم خونه قلبم مملو از شادی بود پدرمو خیلی دوست داشتم و دلم واسه مامانو نازی یه ذره شده بود ولی از سر لجبازی اینهمه وقت ندیده بودمشون.
تا صبا گفت سلام کشیدمش تو بغل و سرشو بوسیدم
دستپاچه شده بود خواست بره که کشیدمش سمت خودم و یکم ناخواسته
هردو افتادیم رو مبل و برای اولین بار طعم لباش رو چشیدم

قسمت ۹۲

با خجالت بلند شد
احساس کردم ناراحته اما مثل همیشه با نجابت گفت که بهش وقت بدم
قلبم سرشار از شادی شد چون احساس میکردم منو پذیرفته..
آماده شدیم و رفتیم خونه پدرم
بهترین شب زندگیم بود
همه چی داشت خوب پیش میرفت که یه روز مهندس قادری اومد و بعد از کلی صغری و کبری چیدن گفت باید صبا رو طلاق بدم
اولش شاخم در اومد
بعد شروع کردم به داد و بیداد و ازش خواستم بره بیرون.. ولی وقتی دلیلشو گفت انگار یه پارچ آب یخ ریخت رو سرم
صبای بیچاره من اینهمه مدت بیگناه بوده و مهندس قادری همه رو با پول خریده بود که ساکت بمونن
دلم میخواست بلند شم و مشت محکمی تو صورتش بزنم
اما فرقی به حالم نمیکرد
چون با قدرت ، دلایل قاطع و وکلای قدر اون،
تو این دعوا بازنده بودم
من الان عاشق صبا بودم و به هیچ قیمتی حاضر نبودم از دستش بدم
وقتی مهندس قادری حرفای صادقانه مو شنید
گفت که کمکم میکنه و شرایطی رو فراهم میاره تا صبا هم منو ببینه
و اینطوری شد که ما رفتیم سنگاپور و دیگه سایه سامی تو زندگی ما نبود
میدیدم که صبا هم داره کم کم به من دل می بنده
با وجودی که شدیدا جذبش شده بودم اما سعی میکردم خودمو کنترل کنم تا ازم دلخور نشه
و میدیدم آغوشش چقدر گرمتر شده
و اونم منو دوست داره
و چند ماه بعد که برگشتیم به پیشنهاد پدرم تصمیم گرفتم در عوض اون عروسی اجباری یه مراسم عالی براش بگیرم اما قبول نکرد
و وقتی بهم گفت که چقدر از دیدن لباس ماشین و دسته گل عروس رنج میبره تازه فهمیدم چه ضربه عمیقی به روحش وارد کردم
بخاطر همین یه مراسم ساده و خصوصی گرفتیم
میخواستیم آماده ماه عسل بشیم و
از خیلی قبلتر تدارک سفر خارج از کشور رو دیده بودم
دوباره هوا آلوده بود و صبا سر کار نمیومد که باز شنیدم دکترا از سامی قطع امید کردن
میدونم اوج رذالته اما دلم آروم گرفت
اما عذاب وجدان راحتم نمیذاشت این بار من بودم که کابوس میدیدم
بخاطر همین بردمش دبی
بردمش که شاید برای آخرین بار ببینتش
قصدم بد نبود
اما چطور میتونستم بهش بگم چه اتفاقی واسه سامی افتاده چون مطمئن بودم اگه بشنوه از دستش میدم
اما پیش بینی من درست از آب در نیومد و منجر به فاجعه شد
صبا اومد هتل و وسایلشو جمع کرد
و من مجبور شدم خودمو یه احمق جلوه بدم که میخواسته امتحانش کنه
هرچند دلم شکست چون صبا هنوز تو دل و قلبش سامی بود
اصلا یهو نا امید شدم دلم خواست برای همیشه از پیش زنی که دوسم نداره برم
چقدر بجنگم خسته شدم تمام حس نیتهام سو تعبیر شد
بخاطر همین میخواستم از اتاق بیام بیرون که سرجام میخکوب شدم صبا گفت دوستت دارم

قسمت ۹۳

خدایا یعنی باور کنم با وجود
سامی که دوتا خیابون پایین تر از ماست صبا به من گفت دوستم داره
یعنی تموم شد اون همه نگرانی اونهمه رنج برای هردومون اون همه درد
خدایا ممنونم
ما عاشقانه برگشتیم
غافل از صدای شوم زنگ تلفنی که چند وقت بعد قصر آرزوهامون رو ویرون کرد
اون روز صبح تنها چیزی که شنیدم این بود صبا بیا سامی منتظرته
باورم نمیشد بلند شدم که دیدم صبا به سرعت برق خونه رو ترک کرد
اومدم بیرون صداش زدم اما اون بی اعتنا میدوید برگشتم تو،
ماشین رو برداشتم
اما نبود رفته بود
همه چی یهو رو سرم آوار شد
میخواد باهاش فرار کنه میخواد این روزای آخر زندگیش باهاش باشه
چرا باورش کردم چرا؟
چرا اینقدر احمق بودم چرا
در حالیکه اشک از چشمام میریخت فریاد زدم
لعنت به تو لعنت به من که گول مظلومیتت رو خوردم…
رفتم دم خونه شون
زنگ زدم
زنگ زدم
زنگ زدم
اما هیچکس نبود
داشتم دیوونه میشدم برگشتم خونه
و هر چیزی که دم دستم بود رو شکستم
مش صفر که تازه اومده بود وحشتزده نگام میکرد
آتش درونم آروم نمیگرفت
برگشتم سوار ماشین شدم و گاز دادم اما قلبم آروم نگرفت و دردام کم نشد
زدم کنار اشکهام سیل آسا سرازیر بود
با تمام وجودم فریاد زدم خدااااا آخه چرا؟
بعد از مدتی بخودم اومدم
دوباره دیو شده بودم مگه الکیه
باید برم اداره پلیس ازشون شکایت کنم
وقتی پیداش شد خودم با دستای خودم میکشمش
تقریبا نزدیک خونه بودم
که گوشیم به صدا در اومد افشین بود عامل تمام این بدبختیا حوصله شو نداشتم اما هی زنگ زد
بالاخره جواب داد و تا گفت صبا خونه س پدال گاز رو بیشتر فشردم
وقتی رسیدم خونه دیگه اختیارم دست خودم نبود بهش حمله کردم و گرفتمش زیر مشت و لگد که افشین دوید و سعی کرد مانعم بشه اما نتونست
اینقدر عصبی بودم که برگشتم و مشت محکمی به صورتش زدم
و در همین موقع صبا هم از فرصت استفاده کرد
دوید تو اتاق و درو بست
اینقدر عصبی بودم که میتونستم خیلی راحت در رو بشکنم.
اما افشین چیزی گفت که
دستام رو در خشک شد
افشین در حالیکه خون از گوشه لبش سرازیر بود گفت سامی مرده
بهت زده برگشتم و نگاش کردم
باورم نمیشد هنوز در بهت بودم که صدای شکستن شیشه و افتادن چیزی توجهمو جلب کرد
هر چی صداش میزدم جواب نمیداد
خشم نفرت رفته بودن و نگرانی ریخت تو دلم در و شکستم و با بدن غرق در خونش وسط اتاق مواجه شدم
بردمش بیمارستان و حالا وسط این خرده های شکسته نشسته بودم چون دیگه نمیخواست منو ببینه
تا چند روز بعد وکیل مهندس قادری برگه های طلاق رو گذاشت جلوم
برگه هایی که فقط امضای منو میخواست
تا پیوند منو صبا برای همیشه تموم بشه

قسمت ۹۴

 

ادامه از زبان صبا

گفتم رابطه ما دیگه تموم شده
تنها لطفی که میتونی بکنی اینکه خاطره بدتر از اینایی که تا حالا تو زندگی باهات داشتم برام بجا نذاری
پاهاش سنگین شده بود و دیگه پیش نمیرفت اما رفت
میدونستم مهندس باهاش حرف زده
هیچکدوممون حتی فکرشم نمیکردیم که یه شبه کل زندگیمون از پایه ویران بشه
اشکام سرازیر بود اما آتیش قلبمو خاموش نمیکرد
در همین موقع در به صدا در اومد و افشین وارد شد
سرش پایین بود و چشماش به زمین
گفت سلام
گفتم سلام افشین تمام زندگیو آینده مو خراب کرده بود اما..
از همون روزای اول که برگشته بود میدیدم چقدر در عذابه
مطمئن بودم مهندس نذاشته با من حرف بزنه
گفت صبا من…
من خیلی متاسفم نمیدونم چی بگم
شاید امروز وقتش نبود
اما باید به سامی میگفتم باید ازش حلالیت میگرفتم
باید به تو هم میگفتم
اشکاش سرازیر شد من قاتل سامیم قاتل پریا قاتل مامان بیچاره م
من باعث تمام دردای توام
و باعث رنج های امروز علیرضا
شونه هاش تکون میخورد
پدرم همه چیو گفت
حیف که من لیاقت نداشتم کنار تو باشم
ولی اگه با انتقام از من آروم میشی من تسلیمم
دو هفته بعد من تو فرودگاه بودم
مامان و بابا جلوتر با افشین رفته بودن
مهندس منو رسوند
دیگه آزاد بودم
دیگه زن علیرضا نبودم
دیگه دردامو گذاشتم پشت در و داشتم میرفتم به سوی آینده
پامو رو پله ها گذاشتم که قلبم تند تند زد
برگشتم و پشت سرمو نگاه کردم
علیرضا بود
اومد جلو با بغض گفت صبا نرو
درسته از شناسنامه م رفتی
ولی از دلم نمیری من بدون تو چیکار کنم
کارتون دیو و دلبر رو که همه جا باهام بود
از کیفم در آوردم و بهش گفتم اینو ببین
و دختری رو مجسم کن که آرزوش بود
دیو زندگیش یه روز تبدیل به شاهزاده بشه
اما نشد
من هر روز این کارتون رو نگاه میکردم
نگاش میکردمو صبر میکردم
نگاش میکردم و تحمل میکردم
اینو ببین و دختری رو مجسم کن که آرزوش بود دیو زندگیش میون ستاره ها بالا بره و تبدیل به یه مرد واقعی بشه
اما نشد چون همیشه بهش شک داشت
آره من اون شب تو حموم بخاطر سامی گریه کردم
ولی تو چیکار کردی فقط منو زدی و قهر کردی
میخواستم برم تو شرکت مهندس قادری منو زدی
وقتی که ضیافت تن فروشی رو تخت من برگزار شده بود و اعتراض کردم منو زدی
تا میومدم بهت علاقمند بشم میزدی تو پرم تو سرم تو تنم
نگاه کن ما حتی یه عکس با هم نداریم حتی یه عکس
وقتی تو ده کوره های ایران همه موبایل داشتن
من دو سال رنگ موبایل بخودم ندیدم
میدونی چرا؟ چون تو بهم اعتماد نداشتی
تو نه قلبی برای من گذاشتی نه روحی

 

قسمت ۹۵

تو نه قلبی برای من گذاشتی نه روحی
و اون شب با بردن من به اون کنسرت لعنتی ضربه آخرو هم زدی
ولی ببین سامی مرده
دیگه کسی نیست که منو بخاطرش تهدید کنی
شاید اگه اون همه لجاجت نکرده بودی
سامی نا امید نمیشد و زودتر میرفت دکتر
شاید الان زنده بود
اره من هر روز این کارتونو میدیدم چون امیدوار بودم منم یه روز بتونم دوستت داشته باشم
بتونم از ته دل ببخشمت اما نشد تو نذاشتی بشه
دیگه همه چی تموم شد
خداحافظ
کیفمو برداشتم و رومو برگردونم
اما گرمای دستشو روی مچ دستم حس کردم
صدای بغض آلودش گفت نرو
برگشتم اشکام میریخت
گفتم علیرضا دلم میخواد مثل فیلم هندیا الان برگردم بغلت کنم و بعدش بریم تو کلبه عشقمون تا آخر عمر به خوبی و خوشی زندگی کنیم
همینطور که اشکاش میریخت خندید و گفت پس چرا این کار نمیکنی؟
چون قبلا اینکار رو کردم
نتیجه ش چی شد
مچ دستمو آوردم بالا.
به بخیه های دستم اشاره کردم و گفتم
من دارم بخاطر اینا میرم
بخاطر روح خرد شدم
بخاطر غرور له شدم
چون این فیلم هندی نیست زندگی واقعی ماست
ببین جای بخیه هام جوش خورده اما قلبم هیچوقت نه جوش میخوره نه خوب میشه
منو کشید سمت خودش بغلم کرد
چطوری میتونم جبران کنم
ازش فاصله گرفتم و تو چشماش نگاه کردم
آهی عمیق کشیدم با بغض گفتم
دیگه جبران نمیشه
مگه اینکه همه چیو برگردوندی به حالت اول
من برم خونمون سامی زنده بشه…
وتو….
دیدم که قلبش شکست
دیدم که مژه هاش خیس شد
اما باید میرفتم
سرمو آوردم بالا و گفتم فقط یه چیزی
قول بده هیچوقت دنبالم نیایی
اشک از چشاش سرازیر بود
گفت آخه چجوری قول بدم
من بدون تو نمیتونم
گفتم تو به مدیونی
گفت میدونم
گفتم پس قسم بخور قسم بخور که هیچوقت دنبال من نمیایی
دستمو بردم بالا
قسم قلبی
دستشو آورد بالا اما زود انداختش و گفت نه نمیتونم
و از گیت فرودگاه رد شدم

قسمت ۹۶

سرمو برنگردوندم
شاید میترسیدم با دیدن شکستن این بت غرور پشیمون شم
از گیت دوم که میخواستم رد شم یکی از پشت زد رو شونه م برگشتمو نگاش کردم مهماندار بود
گفت این کتاب رو اون آقا دادن
یه حافظ با نقاشی های مینیاتوری
که همیشه کنار پاتختیش بود
اوایل از نقاشی هاش خوشم میومد
نقاشی هاشو نگاه میکردم و گاهی تفالی میزدم
اما اینم مثل همه اون چیزایی که تو اون خونه بود واسم عادی شد و دیگه نمیدیدش
هنوز اونجا پشت شیشه کریدور ایستاده بود
تشکر کردم و کتاب رو گرفتم و از گیت گذشتم
حالا دیگه منو نمیدید
کتاب رو باز کردم که چند تا عکس از لابلاش ریخت رو زمین
عکسای خودشم بود برداشتمو عکساشو نگاه کردم
چه زود دلم واسش تنگ شد
از گیت دوم که میخواستم رد شم یکی از پشت زد رو شونه م برگشتمو نگاش کردم مهماندار بود
گفت این کتاب رو اون آقا دادن
یه حافظ با نقاشی های مینیاتوری
که همیشه کنار پاتختیش بود
اوایل از نقاشی هاش خوشم میومد
نقاشی هاشو نگاه میکردم و گاهی تفالی میزدم
اما اینم مثل همه اون چیزایی که تو اون خونه بود واسم عادی شد و دیگه نمیدیدش
هنوز اونجا پشت شیشه کریدور ایستاده بود
تشکر کردم و کتاب رو گرفتم و از گیت گذشتم
حالا دیگه منو نمیدید
کتاب رو باز کردم که چند تا عکس از لابلاش ریخت رو زمین
عکسای خودشم بود برداشتمو عکساشو نگاه کردم
چه زود دلم واسش تنگ شد
عکسا رو چسبوندم به سینه مو اشکام سرازیر شد
وقتی رو صندلی هواپیما نشستم کتابو باز کردم اشعاری نوشته بود که
تاریخش مربوط به همون روزهایی بود
که دستهای گرمش منو به آغوش میکشد و سرشار از عشق میکرد
قطرات اشکم روی عکسهاش میریخت
و قلبم بیشتر و بیشتر در دلتنگیش میسوخت اما من باید میرفتم
کتابو ورق زدم صفحه آخر چیزی توجهمو جلب کرد
دستخط خودم بود
من همچون دخترکی هندی وحشی آزاد ناگاه به استعمار تو در آمدم اما بترس از روزی که گاندی در قلبم بیدار شود
و حالا گاندی درون من بیدار شده بود تا ریشه اینهمه خفت و استعمار رو قطع کنه
مهندس قادری زمینی رو خریده بود که یه مجتمع تفریحی کوچولو بسازه
و قرار شد همه کاراش با من باشه
با وجودیکه گفتم مدیریت هتل باهام باشه تو این مدت فقط چند بار سر زدم
و افشین کارها رو مدیریت میکرد
راستش اصلا دلم نمی خواست برم اونجا
خاطرات علیرضا مثل خنجر تیزی در قلبم فرو میرفت

قسمت ۹۷

ادامه از زبان علیرضا

با عصبانیت به مهندس زنگ زدم
گفت من بهش قول دادم نذار وضع از اینی که هست بدتر بشه
حکم طلاق فقط چار تا نوشته س
برو فرودگاه و جلوش رو بگیر
چند هفته بعد فرودگاه بودم و چقدر مطمئن بودم
غافل از اینکه روح یه زن اگه شکست شاید تو رو ببخشه ولی دیگه امکان نداره به حالت اول برگرده
رفتم که برش گردونم اما باید اعتراف کنم وقتی حرفاشو شنیدم
دیگه رویی برای اصرار نموند
روشو برگردوند و رفت
یاد کتاب حافظ افتادم آورده بودمش که بازش کنه
که شاید حافظ بهش بگه نرو اما….
خانوم مهمانداری میخواست از گیت رد بشه کتابو گرفتم سمتشو صبا رو که دور میشد نشونش دادم و اینقدر موندم تا دیگه ندیدمش
نشستم رو صندلیهای فرودگاه و به گیت خیره شدم
برگرد برگرد اما(صدای پرواز سنگاپور هم اکنون از زمین بلند شد)نا امیدم کرد
با این وجود دو ساعت دیگه هم اونجا نشستم
یکماه گذشت تو این مدت حوصله هیچ کاری رو نداشتم
اما دیگه طاقتم طاق شد
رفتم پیش مهندس و ازش خواستم آدرس صبا رو بهم بده
اما مهندس گفت بهتره صبر کنم ولی من طاقت نداشتم
بهش قول دادم جلو نرم فقط از دور ببینمش
مهندس گفت شرطشو یادته؟
که از تو طلاق بگیره و با افشین ازدواج کنه
اگه با چیز خوبی مواجه نشدی،
چه تضمینی به من میدی
دستامو از خشم مشت کردم و گفتم صبای من همچین کاری نمیکنه
اما مهندس گفت آدما برای انتقام هر کاری میکنن
دلشوره افتاد تو وجودم و بیشتر مصر شدم که برم
هرچند ته دلم به صبا اطمینان کامل داشتم
وقتی رسیدم و نزدیک خونه ش شدم قلبم داشت از جا کنده میشد
یکم بیرون ایستادم
خیلی دلم میخواست برم جلو ولی میدونستم ناراحت میشه
چند روز گذشت
میرفتم و از دور میدیدمش
و این شد برنامه هر ماه
ماه سوم رفتم جلو سلام کردم اول شوکه شد ولی بعد برخورد بدی باهام کرد
و گفت که دیگه نمیخواد منو ببینه
و من بهش حق دادم اما بازم میرفتم و از دور میدیدمش
تا چند ماه بعد که یه روز مهندس آشفته زنگ زد وگفت،
صبا چند روز پیش گفته که دیگه نمیتونه کار کنه و ازم خواست کل حقوقش، که مبلغ خیلی زیادی بود رو بریزم به حسابش
پروژه رو هم تحویل افشین داده.
امروز افشین رفته بود که سود سهام هتل رو بهش بده اما همسایه ها گفتن دیروز اسباب کشی کرده
گفتم یعنی چی من همین الان میرم دنبالش
گفت کجا میخوای بری افشین همه جا رو گشته
حسابشو بسته و آب شده رفته تو زمین
خدایا این چه بازییه داری با من میکنی
با این وجود رفتم همه جا رو گشتم اما پیداش نکردم

 

قسمت ۹۸

 

یه دختر بچه ناز بود که تا اومد بغلم آروم گرفت
بردمش تو اتاقمو نشوندمش روی میز
هنوز ننشسته موس رو برداشت و دولپی شروع کردن به خوردن
وای به هزار بدبختی موس رو که پر از آب دهن شده بود از دستش کشیدم بیرون
لبهای کوچولوشو جمع کرد و خنج آورد که گریه کنه
که کیبورد و دادم دستش تا حواسش پرت بشه
با خنده کیبورد رو گرفت و تاپ تاپ کوبید رو میز.
منکه دیگه بعید میدونم از این موس و کیبورد چیز قابل استفاده ای به جا بمونه
یه دستم رو حایلش کردم که از رو میز جا به جا نشه و با اون دستم زنگ زدم به نازی
اما گوشیش اشغال بود معلوم نیست با کی حرف میزد که تمومی هم نداشت
زیر لب گفتم تو روحت نازی.
خوب که کل میز رو بهم ریخت و کاغذا رو پاره پوره کرده و سنجاق ها رو ریخت کف زمین و کل لباس و صورتمون رو آب دهنی کرد بالاخره سرو کله نازی پیدا شد
اما منی که اینقدر خشک و جدی بودم اصلا حس بدی نداشتم
نازی از بغلم گرفتشو گفت ببخشید واقعا ضروری بود باید جواب میدادم
بعد یه بوس کوچولو رو لپ بچه کرد و گفت با عمو بای بای کن و بوس بفرست براش
اونم دستای کوچولوشو گذاشت رو لبوشو و بعد به سمت من دراز کرد
نازی دستشو بالا گرفت و گفت بای بای
دلم گرفت… اگه صبا نرفته بود شاید ما هم میتونستم بچه ای به این خوشگلی داشته باشیم.
همینقدر شیرین و بانمک.
خدایا الان صبا کجاست
یه روز باز نازی بچه رو آورد و گفت دوستم خواهش کرده ازش نگهداری کنم
اما این رفت و آمدها ادامه داشت
یه روز گفتم نازی این بچه فامیل نداره میدن دست تو
گفت نه دوستم شوهرش رو از دست داده یعنی جدا شده و چون بعضی روزا کارش زیاده میذاره پیش من
گفتم خب پرستار بگیره
گفت خودم دوست دارم ازش نگهداری کنم
گفتم خوب به دوستت بگو بیاد اینجا کار کنه
گفت اون مزون لباس داره بیاد اینجا چیکار کنه

قسمت ۹۹

گفتم خوب به دوستت بگو بیاد اینجا کار کنه
گفت اون مزون لباس داره بیاد اینجا چیکار کنه
تازه کارشم زیاد نیست چون خودش مدیره مزونه فقط گاهی وقتها….حرفشو خورد و گفت اگه اذیتت میکنه دیگه نیارمش
گفتم نه نه اشکال نداره ازش خوشم میاد
راستش هدف نازی رو میدونستم
راستش هدف نازی رو میدونستم
اما نمیدونم چرا بودن اون بچه بهم آرامش میداد
شاید اگه موقعیت دیگه ای بود حتما نازی رو سرزنش میکردم که چرا همچنین مسئولیتی قبول کرده
اما این کوچولوی شیرین بدجور دل منو برده بود و وقتی میومد بغلمو و با دستای کوچولوش روی صورتم دست میکشید
حس خوشی وجودمو فرا میگرفت
یه روز حتی نازی پیشنهاد داد با دوستش برم بیرون شاید ازش خوشم بیاد.
اما من دیگه حوصله این مسخره بازیها رو نداشتم
و هر بار میگفتم نه،
ولی اون وقتی اصرار میکرد
منم میگفتم هر وقت یکی مثل صبا صبور و مهربون پیدا کردم چشم
اونم با خنده میگفت پس باید یکی خدا برات بسازه.
حالا دیگه سه سال از رفتن صبا گذشته بود
و من تو این یه سال هر دو سه هفته یه بار اون بچه شیرین رو که اسمش ملیکا بود میدیدم و حتی گاهی با نازی میبردیمش پارک و شهر بازی
اما غیر از همون روز اول دیگه مادرشو ندیدم
همه چیز طبق روال عادی بود
تا اون روز که داشتم با یکی از پرسنلم صحبت میکردم
که رومو برگردوندم و زمان ایستاد
صبا کمی دورتر ایستاده بود و با لبخند منو نگاه میکرد
باورم نمیشد اومدم بدوم سمتش و بغلش کنم
اما از دستی که تو دستش بود سر جام میخکوب شدم

 

 

قسمت ۱۰۰

 

ادامه از زبان صبا
یه دفعه چشم باز کردم دیدم سه سال گذشته
دیگه وقتش بود برم سراغ علیرضا.
و حالا اومدیم شرکت قلبم داره مثل جوجه میزنه
هزار بار به خودم گفتم محکم باش
دستشو محکم تر میگیرم آوردمش تا علیرضا ببینتش
ببینه که تو این مدت آغوشم برای کس دیگه ای باز بوده
میرم جلو داره با یکی از پرسنلش حرف میزنه
چقدر شکسته شده وسط موهای سیاش… موهایی که راه به راه بهش میرسید
تارهای سفید خودنمایی میکنه
و وسط سرشم یکم کم پشت شده بود
خندم گرفت
بالاخره داری کچل میشی مهندس
اون پسر پر شر و شور خوش قیافه الان مردی پخته سنگین و باوقار به نظر میرسید
وقتی علیرضا رو دید خواست دستشو از دستم بکشه
دستشو محکم تر گرفتم و گفتم یادت رفت بهت چی گفتم
مثل همیشه لبخند شیرینی زد
در همین موقع یک آن چشم علیرضا به من خورد
در عرض یک ثانیه هزار احساس بهش هجوم آورد
بهت حیرت خوشحالی
با ناباوری به سمتم اومد اما یه دفعه سرجاش میخکوب شد
وقتی دستشو تو دستم دید وا رفت…
ایستاد
و خاطرات تمام این سه سال در من زنده شد
همون روز تو بیمارستان فهمیدم باردارم
اما نمیخواستم بچم هم مثل خودم ذلیل و خوار آدمای دور و برش بشه
بخاطر همین گفتم دادگاه و پزشک قانونی نمیرم
طلاقم باطل بود خودم میدونستم
اما این بچه نمیتونست سر پوشی باشه رو گناهان اون سه نفر…. همشون باید تقاص کاراشون رو میدادن
بخاطر همین رفتم سنگاپور شاید زخمهای دلم خوب بشه
وبرای اینکه فراموش کنم هر روز از صبح تا شب به سختی کار کردم
حالم داشت بهتر میشد که یه روز با علیرضا روبرو شدم و دوباره حالم بد شد فریاد زدم و گفتم واسه چی اومدی اینجا مگه تو قول ندادی
و اون سعی کرد منو از اینی که هستم عصبی تر نکنه و بی هیچ حرفی رفت
تا چند روز حالم بد بود اما دوباره خودمو جمع کردم
چند ماه گذشت شکمم داشت بالا میومد
و نمیخواستم مهندس و افشین چیزی بفهمن
البته در تمام این مدت فقط یکی دوبار بیشتر افشین رو ندیدم
و بیشتر اینترنتی کارمون رو انجام میدادیم
اما باز هم ممکنه رازم بر ملا بشه پس رفتم جایی که هیچکس پیدام نکنه
نزدیک شش ماهم بود و میترسیدم رازم بر ملا بشه
پروژه مهندس هم دیگه تقریبا تموم بود و سود زیادی نصیبش میشد تو این مدت هم از لحاظ مالی کاملا تامین بودم
از مهندس خواستم باقیمانده حسابم که مبلغ خیلی زیادی بود رو بریزه به حساب
و بعد حسابم رو بستم و بی خبر با مامان و بابا برگشتم ایران

قسمت ۱۰۱

حالا از کار و زحمت خودم،
اینقدر پول داشتم که یه خونه روبروی شرکت علیرضا بگیرم
اینقدر پول داشتم که یه آموزشگاه موسیقی بزرگ به اسم سامی بزنم
اینقدر پول داشتم که به تنهایی جواهر تو شکمم رو به دنیا بیارم و بزرگ کنم
ولی پولام نمیتونست دل شکسته مو آروم کنه
نمیتونست خاطرت تلخمو پاک کنه
نمیتونست جلوی اشکامو بگیره
پولام اینجور وقتا به هیچ دردی نمیخورد
بخاطر همین صبحها و شبها که علیرضا میومد و میرفت می نشستم دم پنجره و از دور نگاش میکردم
و با بچه ی تو شکمم حرف میزدم
ببین اون باباته ببین چقدر خوشتیپه.
ببین چقدر بانمکه
ولی ما نمیتونیم داشته باشیمش
تو باید عادت کنی به این پنجره به عکسای روی دیوار به مامان تنهات و بعد اشکام بی امان میریخت.
درآمد آموزشگاه موسیقی خوب بود و زندگیمون میگذشت
تا اینکه یه روز درد شروع شد
و دخترمو به دنیا آوردم
مامان مرتب میگفت بذار به علیرضا خبر بدیم
بچه ت بابا نمیخواد؟شناسنامه نمیخواد
گفتم نه
گفت چطوری طاقت میاری نمیخوای تمومش کنی
گفتم مامان زخم دلم خوب نمیشه هر وقت یادم میاد چطور به من تهمت زد و منو گرفت زیر مشت و لگد تمام عشقم دود میشه و میره
تازه اون موقع، من هم داغدار سامی بودم هم باردار.
اگه بلایی سر بچم میومد چی
مامان گفت ولی اون که نمیدونست
گفتم مامان بسه
اون با من مثل یه حیوون رفتار کرد
با زنی که ادعا میکرد دوسش داره
تو باشی باورش میکنی
گفت الان مهم بچه س
گفتم مامان فردا همین بچه تا تقی به توقی بخوره میگه میخواستی بخاطر من نمونی
مامان من علیرضا رو ببخشیده بودم
و با وجود اون همه اتفاق هنوزم دوستش داشتم
اما وقتی به من تهمت زد و اونجوری گرفتم زیر مشت و لگد تمام عشقم تبدیل به نفرت شد
توقع داشتی مثل یه سیب زمینی برگردم و انگار که اتفاقی نیفتاده به زندگی ادامه بدم
فردا اگه بچم ازم میپرسید اینهمه خفت و خیانت و نامردی رو چجوری بخشیدی
چی داشتم بهش بگم؟بگم بخاطر تو؟
به نظرت اونوقت خوشحال میشد و میگفت خوب کار کردی؟ نه هرگز
فردا قراره من الگوی این بچه باشم
نمیخوام حماقت رو ازم یاد بگیره
شاید اگه بخاطر دل خودم میموندم و بهش میگفتم چون باباتو دوست داشتم موندم براش خوشایندتر بود
اما من نمیتونم با قلبی پر از کینه برگردم به اون زندگی.
نزدیک یکسال گذشت
دخترم تو این مدت بزرگ و بزرگتر شد و مامانم نگران و نگران تر.
و اینقدر گفت و گفت تا یه روز زنگ زدم به نازی
راستش خودمم کم کم نرم شده بودم و دلتنگ.
تا گفتم نازی،
با لکنت گفت صبا تو کجایی؟ میدونی چقدر دنبالت گشتیم

 

قسمت ۱۰۲

تا گفتم نازی،
با لکنت گفت صبا تو کجایی؟ میدونی چقدر دنبالت گشتیم
گفتم نازی خواهش میکنم به کسی نگو من بهت زنگ زدم لطفا بیا به این آدرس
وقتی اومد دهنش باز مونده بود گفت تو چجوری این همه وقت بغل گوش داداشم بودی و ندیدتت
گفتم من زیاد بیرون نمیرم اینجا هم دو تا در داره همیشه از دری که تو کوچه س تردد میکنم
هنوز تو حیرت بود که ملیکا کوچولومو که خواب بود گذاشتم تو بغلش
اشک از چشماش سرازیر شد
خدایا چقدر نازه خندیدم و گفتم به عمش رفته
با تعجب گفت خدای من
این بچه علیرضاست لبخند زدم و سرم رو تکون دادم
خلاصه خیلی حرف زدیم اما نتونست منو قانع کنه
ولی بهش گفتم من در صورتی عشق علیرضا رو باور میکنم که طبق حرفای تو نتونه کسی رو جایگزین من کنه
گفت من بهت ثابت میکنم
خلاصه اون نقشه ها رو کشیدیم و الی آخر فقط بعد از روز اول که نازی با دوستش رفته بود واسم تعریف کرد که آخرش به ملیکا گفته با عمو خداحافظی کن، بهش گفتم نمیخوام بچم باباشو عمو ببینه و بذار همونی که خودش میگه باشه
آخه تو این مدت بغلش میکردم و میبردمش جلوی عکسای علیرضا و به انگلیسی میگفتم دی دی
که اونم با زبون شیرینش میگفت ده ده که خوب زیاد مفهومی نداشت
یکسال دیگم گذشت

قسمت ۱۰۳

یکسال دیگم گذشت
حالا بچم به حرف اومده بود و با پاهای کوچولوش راه میرفت
تا یه شب که افتاده بود رو گریه و حسابی بیقراری و نا آرومی میکرد نازی زنگ زد و وقتی صداشو شنید گفت تو شرکت وقتی ملیکا نا آرومی میکرد علیرضا براش یه شعر میخوند که آروم میشد
من صداشو ضبط کردم گوشی رو بذار رو آیفون و صدای علیرضا تو خونه پیچید و یه آن قلبمو لرزوند
دس دسی باباش میاد… صدای کفش پاش میاد..
ملیکا گریه اش قطع شد ولی اشکای من سرازیر شد
ملیکا آروم شد و من نا آروم
ملیکا قرار گرفت و من بیقرار
ملیکا به خواب رفت و من انگار تازه بیدار شدم
نمیدونم چی شد اما تمام غصه ها،کینه ها، دلخوری ها و دلشکستگی ها اون شب با اشکهام اومد پایین و جاشو به حس خواستن داد به دلتنگی واقعی برای مردی که دوستش داشتم
دیگه باید تموم میشد
بچه م بزرگ شده بود دیگه خود باباش باید جایگزین عکساش میشد
بخاطر همین قشنگترین لباسشو تنش کردم
موهای خوشگلش رو بستم و بغلش کردمو بردمش جلوی عکسهای علیرضا و گفتم ببین این باباته… بابا
با همون زبون شیرینش گفت ده ده
گفتم دیگه دی دی نه فقط بابا
گفت باب.. با
گفتم آره خوشگلم بابا
قلبم داشت از جا کنده میشد
هفت بار از پله رفتم پایین و دوباره برگشتم بالا
هفت بار به قلبم گفتم قوی باش
هفت بار خدا رو صدا کردم
هفت بار الا بذکر الله تطمئن القلوب خوندم تا تونستم پامو از شرکت بذارم تو….
تا منو دید دوید سمتم اما سرجاش میخکوب شد
شاید هیچوقت فکر نمیکرد دختری کوچولویی که اینهمه بهش انس گرفته دختر خودشه
نشستم لباسشو مرتب کردم و گفتم حالا برو
و اون رفت سمت علیرضا که با حیرت نگاش میکرد و با همون لحن شیرین کودکانه ش گفت باب..با
علیرضا وا رفت نشست
لحظه ای با بهت نگاش کرد اما با عشق اونو به آغوش کشید
حالا دخترکم دستاشو دور گردن باباش حلقه کرده بود و شوق تو چشماش موج میزد
علیرضا اومد جلو
اشک تو چشمام حلقه زد
دستشو باز کرد رفتم جلو
منو محکم به بغل گرفت
صدای ناز کوچولو مون در اومد
مامان دالم خفه میشم
از بغل علیرضا
گرفتمش و بوسیدمش گذاشتمش زمین
دوباره علیرضا منو به آغوش کشید
گفت کجا بودی اینهمه وقت دلت واسم تنگ نشد
نگفتی مردت کجا باید دنبالت بگرده و پیدات نکنه
چطور طاقت آوردی اینهمه دوری رو
یعنی کینه من اینقدر بزرگ بود
در حالیکه اشک از چشمام میریخت گفتم آره
تو قلب منو از یکی دیگه گرفتی و عاشق خودت کردی و بعد همون قلب رو زیر پاهات له کردی چه انتظاری غیر از این داشتی
علیرضا سرمو گذاشت رو سینه ش و صدای هق هقم بالا رفت

 

قسمت ۱۰۴

علیرضا سرمو گذاشت رو سینه ش و صدای هق هقم بالا رفت
گفت چیکار کنم که ببخشی چیکار کنم که جبران بشه
گفتم بخشیدم بخاطر بچمون
صداش رنگ بغض گرفت گفت فقط بچه؟
چیکار کنم که بخاطر خودم ببخشیم
لبخندی زدم و گفتم وسایلتو بردار بریم خونه خودمون خونه دیو
دیو مهربون
بغلم کرد و گفت قربونت برم
دیگه هیچوقت ازم جدا نشو…
و ما برگشتیم به قصرمون
همون قصر سنگی که دیگه دیواراش سیاه نبود… و پیش دیوی که الان به معنای واقعی شاهزاده بود
و من امروز احساس میکردم خوشبخترین زن دنیام
امشب تولد دخترمه
افشین و مهندس هم هستن
و اما افشین…
بدترین حس دنیا حس بلا تکلیفیه
اما همون طور که من مجبور شدم به اسم ازدواج خدمتکار خونه علیرضا بشم
افشینم باید همونقدر اسیر میشد.
در حالیکه میتونست تو ایران ازدواج کنه و با دل خوش رییس شرکتش باشه
اما الان در بند زنی بود که نه باهاش ازدواج کرد نه رفتار گرمی باهاش داشت نه ولش کرد
ولی دیگه بس بود
دیگه برای همه بس بود
حالا که برمیگردم عقب میبینم
بخاطر هوس بازی یه نفر زندگی چند نفر دستخوش تغییر شد
من، علیرضا، خانواده هامون
مهندس، افشین، مادرش و….سامی..
آیا پریا هیچوقت فکر میکرد خیانت امروزش فردای چند نفر رو خراب خواهد کرد؟
نه فکر نکرد،
فکر نکرد ما آدمها زنجیر وار بهم وصلیم
و شاید خودمون نفهمیم اما ممکنه ریشه چندین نفر بخاطر اشتباهات ما بسوزه
شاید اگه…
شاید اگه فکر کرده بود
شاید اگه فقط کمی محجوب بود
الان میتونست با علیرضا زندگی خوبی داشته باشه
افشین یه عمر بار سنگین دروغ رو به دوش نمیکشی
مهندس اینهمه رشوه نمیداد
و همسر مهندس و مادر افشین زیر بار این عذاب وجدان دق نمیکرد
شاید سامی خواننده معروفی نمیشد اما زودتر بخودش میرسید و زنده میموند
و شاید منو سامی حتی یه سال با هم خوشبخت میشدیم
فقط این وسط تنها اتفاق خوب مروارید زندگیم ملیکا کوچولو بود
و همینطور علیرضا، مردی که با همه وجود دوسش داشتم و باهاش خوشبخت بودم
تو همین فکرا بودم که دستی صورتمو نوازش کرد
سرمو آوردم بالا چشمای خیسم به چشم علیرضا گره خورد
گفت به چی داری فکر میکنی
گفتم هیچی
ملیکا کوچولوی من اون وسط با بچه ها داشت می کوبید و میزد و میرقصید
علیرضا گفت از من غافل شدیا
گفتم چی شده مگه
گفت شمعها رو پیدا نمیکنم
گفتم وا رو کابینته
گفت من نمی بینم بیا بده
با حرص گفتم وااااااااااااای و رفتم سمت آشپزخونه

قسمت آخر

حرص گفتم وااااااااااااای و رفتم سمت آشپزخونه
شمعو برداشتم که از پشت بغلم کرد و گرمای نفسشو روی گوشم حس کردم
گفت میدونی مجازات بیتوجهی به دیو چیه
خندم گرفت
گفت میخندی الان که گوشتت رو به دندون کشیدم میفهمی
منو برگردوند سمت خودش و گرمای لبهایش تا عمق وجودمو سوزوند
در همین موقع یکی سرفه کرد
مامان علیرضا بود از خجالت آب شدم گفت دیو و دلبر میشه شمع ها رو بدین همه منتظرن
با خجالت از بغل در فلنگ رو بستم
صدای خنده علیرضا و مامانش آشپزخونه رو برداشت
همینطور هنوز از خجالت سرخ بودم که گرمای دست علیرضا رو روی دستم حس کردم
دستمو گرفت و پای کیک نشستیم
کوچولوی من شمع هاشو فوت کرد و کیک رو تقسیم کردیم
و اون شب علاوه بر ملیکا
به منم کادو دادن
و باارزش ترین کادو رو نازی داد
نازی عزیزم که تو این مدت کنارم بود
و رازم رو نگه داشت و بهم ثابت کرد
مرد زندگیم دیگه دیو نیست یه شاهزاده س
نازی جعبه کوچیکی رو تو دست ملیکا گذاشت و در گوشش یه چیزی گفت
ملیکا کوچولو اومد سمت منو دستشو دراز کرد و گفت ماما دوشتت دالم
جعبه رو گرفتم و فرشته مو به آغوش کشیدم
علیرضا هم اومد و بغل دستم ایستاد کادو رو که باز کردم
اشک تو چشمام حلقه زد و با خنده علیرضا رو بغل کردم کادوی من
کارتون دیو و دلبر بود
پایان

برای دیدن داستان پشت سر هم در اینستا جستجو کنید
sabahi.5203

 

2 Replies to “انتقام دیو ۳”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *