وعـده ی پــوچ

پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می داد. از او پرسید : آیا سردت نیست؟ نگهبان پیر گفت : چرا ای پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم. پادشاه گفت : من الان داخل قصر می [...]


داستان چوپان و وکیل

چوپانی گله گوسفندان خانی را همی چرانید. روزی هوس کباب بکردی. با خود اندیشید که این گله چندین هزار گوسفند دارد و اگر یکی را زمین زنم چه شود که خان نفهمد. گوسفندی را زمین زد و خورد. چند روزی گذشت و خبری نشد. چوپان گفت خان را خبر نشده و همین کار چند بار [...]


عده ای قلیل/موسی و فرعون

إِنَّ هَـٰؤُلَاءِ لَشِرْ‌ذِمَةٌ قَلِیلُونَ ﴿۵۴﴾ سوره شعراء و (یاد آر) هنگامی که خدایت به موسی ندا کرد که اینک به سوی قوم ستمکار روی آور. (۱۰) به سوی قوم ستمکار فرعون که آیا باز هم نمی‌خواهند خدا ترس و پرهیزگار شوند؟ (۱۱) موسی عرض کرد: ای پروردگار، از آن می‌ترسم که فرعونیان سخت مرا تکذیب [...]


موسی و قارون

از روزنوشتهای محمد نوری زاد: یکبار از خود آقای خامنه ای شنیدم که می گفت: قارون برای آنکه از شرّ موسای پیامبر خلاص شود، زنی بدکاره را فریفت و از او خواست تا در جمع اعلام کند با موسی سروسرّی دارد. آن روز فرا رسید و زن بدکاره برعکس، درجمع به قرار پنهانی اش با [...]


داستان کوتاه دزد

دزدی فرار همی کرد و فریاد همی زد: آی دزد! دزدو بگیرید