حکایت تخته سنگ

در زمان های قدیم سلطانی تخته سنگی را در وسط جاده قرار داد و برای این که عکس العمل مردم را ببیند خودش را در جایی مخفی کرد. بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند سلطان بیتفاوت از کنار تخته سنگ می گذشتند. بسیاری هم غرولند میکردند که این چه شهری است که نظم ندارد. حاکم این شهر عجب مرد بی عرضهای است و … با وجود این هیچ کس تخته سنگ را از وسط راه بر نمیداشت. نزدیک غروب، یک روستایی که پشتش بار میوه و سبزیجات بود، نزدیک سنگ شد. بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را کناری قرار داد. ناگهان کیسه ای را دید که زیر تخته سنگ قرار داده شده بود. کیسه را باز کرد و داخل آن سکه‌های طلا و یک یادداشت پیدا کرد. سلطان در آن یادداشت نوشته بود: هر سد و مانعی می‌تواند یک شانس برای تغییر زندگی انسان باشد.



یک جواب برای “حکایت تخته سنگ”

  1. سلام
    خیلی خیلی خیلی جالب بود!

    [پاسخ]

دوستانی که نقد میکنند را بیشتر دوست دارم. لطفا اشکالاتم را بگویید تا من ازشما یاد بگیرم و افتخار شاگردی شما نصیبم شود. اگر موافق نظر شما باشم، دیگر پاسخی نمیدهم. اما اگر موافق نباشم یا نکته‌ای را برای تکمیل مطلب لازم به ذکر بدانم، حتما پاسخ را (بر اساس بند 11 مرامنامه) خواهم نوشت. در آنصورت خوشحال خواهم شد که نظر شما را در خصوص ادامه بحث هم بدانم. راستی اگر آدرس ایمیلتان را درست بنویسید؛ پاسخ، برایتان ایمیل میشود. ممنون