خر ِ ملا

در سال ۶۷ در منطقه عملیاتی ماوت مجروح شدم. پس از انتقال به بیمارستان و … نهایتاً به خانه رفتم. اقوام و آشنایان برای عیادتم می‌آمدند. روزی عمه‌ام به اتفاق شوهرش به دیدنم آمدند. عمه پرسید: خب عباس جون، تعریف کن ببینیم چطور شد مجروح شدی؟ شوهر عمه‌ام که از داستانهای قدیمی خیلی بلد است، گفت اجازه بده اول داستانی تعریف کنم؛ بعد!
روزی خر ملا نصرالدین از بالای تپه‌ای بیفتاد و بمرد. ملا به بالای بام خانه‌اش رفته و جار همی زد و اهالی آبادی به دور او همی گرد آمدند. آنگاه بانگ برآورد: آهای مردم، خر من از بالای آن بلندی ساقط شده و بمرده و این هم جنازه‌اش است که نظاره می‌کنید. فردا روز اگر کسی بیامد و بپرسید که خرت کجا بود و چه شد و کو جنازه‌اش؟، من میدانم و او!

بعد گفت من میدانم که تا به حال چندین و چند مرتبه داستان مجروحیتت را گفته‌ای و برایت خسته کننده شده. پیشنهاد میکنم جریان را بنویسی و روی درب حیاط بچسبانی و وقتی هم کسی در زد، در را کمی دیر باز کنید. تا کسانی که برای عیادت می‌آیند، همانجا بخوانند و دیگر با سوال تکراری مصدع نشوند!



۴ جواب برای “خر ِ ملا”

  1. قبلا هم اینجا اومده بودم. از شکل بالای وبلاگ یادم اومد.
    مادرم به تازگی عمل قلب کرده و این مکافات رو داریم!!! باید یه داستان رو روزی صد بار توضیح بدیم. فکر کنم باید به نصیحت شوهر عمه شما عمل کنیم!!!

    [پاسخ]

  2. سلام – بعضی اوقات افراد بی ملاحظه پیدا میشوند که در بین یک جمع از فی خالدون زندگی ادم سوال میکنند واقعا میمونم اگر جواب بدهم که یک موضوع خصوصی همه گیر میشود و اگر نخواهم جواب بدهم چه بگویم

    [پاسخ]

  3. […] نوشت: فردا صبح انشاءالله قرار است یکی از ترکشهایی که قبلا جا خوش کرده و الآن اذیت میکند را با جراحی درآورند. چیز […]

  4. سلام
    سپاس از زحمات شما.

    [پاسخ]

دوستانی که نقد میکنند را بیشتر دوست دارم. لطفا اشکالاتم را بگویید تا من ازشما یاد بگیرم و افتخار شاگردی شما نصیبم شود. اگر موافق نظر شما باشم، دیگر پاسخی نمیدهم. اما اگر موافق نباشم یا نکته‌ای را برای تکمیل مطلب لازم به ذکر بدانم، حتما پاسخ را (بر اساس بند 11 مرامنامه) خواهم نوشت. در آنصورت خوشحال خواهم شد که نظر شما را در خصوص ادامه بحث هم بدانم. راستی اگر آدرس ایمیلتان را درست بنویسید؛ پاسخ، برایتان ایمیل میشود. ممنون