داستان موش

دوست عزیزم آقای محمودی در وبلاگ خود (عدم تحمل گلوتن) داستان جالبی نوشته که حیفم آمد بازنشرش نکنم:

داستان موش
موشی درخانه تله موش دید، به مرغ و گوسفند و گاو خبرداد همه گفتند: تله موش مشکل توست بما ربطی ندارد. ماری درتله افتاد و زن خانه را گزید، از مرغ برایش سوپ درست کردند، گوسفند را برای عیادت کنندگان سربریدند؛ گاورا برای مراسم ترحیم کشتند و تمام این مدت موش درسوراخ دیوار مینگریست ومیگریست
در جهان تنها  يك  فضيلت وجود  دارد و آن  آگاهي  و  تنها  يك  گناه و  آن  جهل  است
عارف بزرگ – مولانا



۳ جواب برای “داستان موش”

  1. سلام ياد يك عزيزي در سال٨٨ افتادم كه ميگفت احساس خطر كردم وبه ميدان امدم!

    [پاسخ]

    خسروبیگی پاسخ در تاريخ مهر ۲۴ام, ۱۳۹۲ ۱۱:۲۷:

    @رام,
    سلام
    هر چه میگذرد
    برای من محبوب تر میشود
    خدا نگهدار شما و ایشان باد

    [پاسخ]

  2. […] « داستان موش […]

دوستانی که نقد میکنند را بیشتر دوست دارم. لطفا اشکالاتم را بگویید تا من ازشما یاد بگیرم و افتخار شاگردی شما نصیبم شود. اگر موافق نظر شما باشم، دیگر پاسخی نمیدهم. اما اگر موافق نباشم یا نکته‌ای را برای تکمیل مطلب لازم به ذکر بدانم، حتما پاسخ را (بر اساس بند 11 مرامنامه) خواهم نوشت. در آنصورت خوشحال خواهم شد که نظر شما را در خصوص ادامه بحث هم بدانم. راستی اگر آدرس ایمیلتان را درست بنویسید؛ پاسخ، برایتان ایمیل میشود. ممنون