خرِ ما از کرّگی دم نداشت

در روزگار گاویاری (که گاو ارج و قرب داشت) گاو شخصی فرارهمی کرد. او که بدنبالش می دوید از مردم برای گرفتن گاوش کمک میخواست. شخصی دلش بحال او سوخت و کمی گاو را تعقیب کرد و چون موفق به گرفتن گاو نشد سنگی بطرف آن پرتاب کرد. از بد حادثه سنگ به یک چشم گاو خورد و کور شد و صاحب گاو شد اولین مدعی و او را به سمت داروغه میبرد. در راه به شخصی رسیدند که خرش زیر بار خوابیده بود و برای بلند کردنش کمک میخواست. نقش اول داستان ما برای کمک از دم خر گرفت و کشید و دم ، کنده شد و صاحب الاغ شد دومین مدعی. دو نفری او را به سمت محکمه میبردند. او با خود فکر کرد که اوضاع خراب است و باید گریخت. در یک حرکت سریع دستان خود از دست دو مدعی درآورد و پا بفرار گذاشت و وارد حیاطی شد که درب آن نیمه باز بود. از بدشانسی زن حامله صاحبخانه (که شش ماه داشت) پشت درب بود. درب به پهلوی زن خورد و از بچه درآمد! مرد فراری در ادامه فرار از پشت بام همان خانه به باغ پشتی خانه جهید. حالا نگو پدر پیر صاحبخانه در سایه پای دیوار خوابیده و آن مرد بروی او افتاد و در دم پیرمرد بمرد. صاحبخانه که هم بچه و هم پدرش را از دست داده بود شد مدعی سوم و هر سه مدعی به اتفاق او را به نزد قاضی همی بردند. قاضی دستور داد تا متهم را موقتا به سیاهچال اندازند تا فردا حکم دهد. پس از رفتن شکات، قاضی به نزد متهم رفت و احوال امر جویا شد و او نیز حقیقت ماجرا بگفت. قاضی پرسید چی داری برای ما؟ او گفت مرا بره ای چاق و چله باشد که شما را قابل نباشد. قاضی دستور داد بره را بیاوردند و بکشتند و کباب کردند و باتفاق خوردند! فردا صبح مدعیان آمدند و مدعی اول شرح شکایت بگفت. قاضی حکم چنین داد که شما باید گاو خود کشته و پوست کنده و چشمانش درآورید و قپان کنید و به اندازه وزن چشمی که کور شده پول گوشتش از متهم بخواهید! مدعی که گاوش همه زندگیش بود و با آن کشاورزی میکرد از خیر خواسته خود گذشت. مدعی دومی که شکایت خود گفت، سومین مدعی داستان ما بود که فرزند و پدر داده بود. قاضی چنین حکم کرد که

۱- زنت را به متهم میسپاری تا با خود برده و شش ماه نگه دارد و با او بخوابد!!! اگر حامله و شش ماهه شد که فبها ! در غیر آنصورت حکم دیگری خواهم داد.

۲- این متهم را میبرید جای پدرت میخوابانید و تو از پشت بام بروی او میپری. اگر روی او افتادی و مرد که فبها ! در غیر اینصورت اجل پدرت آمده بوده و سرنوشت این بوده که بدینسان بمیرد.

و بدینسان با این قضاوت عادلانه (!) شاکی دوم نیز از شکایت خود گذشت. در این حین قاضی متوجه شد که صاحب خر دارد فرار میکند و دستور داد او را بیاورند. او را گفت چرا فرار میکنی؟ وی در پاسخ گفت: جناب قاضی من فرار نمیکردم. داشتم میرفتم چند شاهد عادل بیاورم که شهادت دهند خرِ ما از کرّگی دم نداشته است !!!

One Reply to “خرِ ما از کرّگی دم نداشت”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *